بعد از "یه ماه و چند روز" جوری از اینکه تونستم وارد اکانتم بشم احساس خوشحالی کردم که انگار یه قرن یه معمایی با جایزه گنج وجود داشته و من تونستم پیداش کنم. اگرچه بدون اکانت هم اینجا سرک میکشیدم و هنوز بیخیال این مکان امن نشده بودم. داشتم به این فکر میکردم که اخرین باری که این موضوع “افراد جدید بلاگیکس” رو زیر نظر داشتم، دی ماه بود. نت قطع بود و دوباره از تلگرام پناه اورده بودم اینجا. اون تایم احساس میکردم کلی بچه سال ریخته اینجا و همش صحبت از دعواهای دو تا اکیپ وبای مختلف وجود داشت. اما این مدته که دوباره بخاطر جنگ و البته طولانی شدنش خیلیا دیگه از بلاگفا و بلاگ اسکای هم رو برگردوندن و اومدن اینجا، محتوای پستا جذبم کرد و برای اولین بار از گشتن توی “گشت و گذار” پشیمون نشدم. به هرحال، داشتم احساس خفگی میکردم از اینکه در به در به مغزم فشار میاوردم که رمز اکانتم رو یجوری از اون ته مها یاداوری کنه، ولی نمیشد که نمیشد. خیلی وقته ننوشتم. حتی فیزیکی. شاید کلا ادرس رو تغییر بدم و آساره، دیگه آساره باقی نمونه:) نهایت کساییو از دست میدم که با ادرس وب منو داشتن. اینجا یه تمیز کاری درست حسابی میخواد ولی طول میکشه. باید یه سری پستا رو هم حذف کنم.
اعصابم بدجور خورد شد دیدم کل چیزایی که اپلودشون کرده بودم و وابسته به سایت اپلود کن بوده، پریده. باید دوباره اپلود کنم. حتی قالب و بک گراند وبم پریده.
8 ساعت خواب، خیلی آشفتم حسابانم با جاش مونده باید بندازمش فردا بخونم
شیمی رو مثل گاو جوییده بودم و اگه کامل نشم میفهمم مغز ندارم ریاضیو میزارم کنار (تا خود صب بیدار بودم و حتی ظهر نفهمیدم چجور با دهن خوابم برده)
حتی در حد جزوشم نبود، نکات کنکوریشم بلد بودم (بازم ولی احمق بازی دراوردم یدونه کاتالیزگر هیدروژن هالید واکنششو میخواست منم دقیقا بلدش بودم ولی شک داشتم اون باشه نزدمش😂😂)
این تفاوت هم دیگه مهم نیست. بعضی بیداریا فقط ادامه خوابن، با وضوح رنگ بیشتر و دونستن اینکه تیره بخت تر ازت وجود نداره.
لیوان رو گذاشتم زمین. صدا نداد. انگار حتی اشیا هم تصمیم گرفتن واکنشی نشان ندن.
سکوت این لامصبم نشونه ی ارامش نیست.
امروز ناراحت بودم، ولی یادم نمیاد چرا.
زمان رفتار عجیبی داره، بعضی وقتا یجور کش میاد که فکر میکنی گیر افتادی و زجه میزنی که تموم بشه، بعد یهو پاره میشه و میبینی وسط چیزی افتادی که نه شروعشو دیدی نه پایانشو.
نمیدونم چند ساعت گذشته، بدنم هنوز طبق برنامه ی قدیمی کار میکنه. دستا حرکت میکنن، چشما میبینن، دهن حرف میزنم، ذهن هم که سر جای خودش نیست، یا عقب مونده یا جلو افتاده یا کلا تو مسیر دیگه ایه دست راستم میلرزه و نمیدونم یعنی چی زوال عقل به همین میگن، یهو بی دلیل میخندم و صورتم دیرتر از ذهنم میفهمه که چرا یکی گفت (درست میشه) نگفت کِی. من هم نپرسیدم. اگه فرداهم فرقی نکنه دیگه تعجب نمیکنم، اگرم فرق بکنه، بعضی انتظارا دیگه ساخته نمیشن نوشتن کمکم نمیکنه، ننویسمم بدتره. این جمله ها قرار نبود خونده بشن. یه جمله تو ذهنم هست که مدام شروع میشه و هیچوقت هم تموم نمیشه، ادامه هم دقیقا معلوم نیست. حتی خود جمله هم محتواش معلوم نیست
یه صدا تو سرم میگه : کافی بود. صدای دیگه میخنده. هیچ کدومشون حق ندارن. دیوار اتاقم سفیده ولی اصلا ارامش بخش نیست. منم منتظرم ولی نمیدونم منتظر چی اسما وزن دارن. یه سریاشونم ستون فقرات فکر رو خم میکنن. اسم تو از اون هاست. یه بار توی ذهنم جا افتادی و دیگه نمیزارم بیرون بری میدونی چجوریم؟ پاهام حرکت میکنه، چشمام کتاب میخونن، دوباره میزارنش زمین. انگار یکی دیگه داره تمرین زندگی میکنه و منم این وسط دارم نگاهش میکنم. اگه بپرسی کی ام؟ جوابی ندارم. اگه بپرسی چی میخوای؟ سوال اشتباهیه. اکثریت فکر میکنن درد باید فریاد زده بشه. احمقن، اشتباه میکنن. درد واقعی آروم و منظمه بعضی وقتا که میزنه سرم اگه حرف نزنم شاید همه چیز درست بشه، سکوت اون ور پوزخند میزنه و میگه منم حرفم، فقط لهجم خشن تره. نه قهرمان داستانم نه قربانیش. این دوتا نقش برای داستانان، من فقط کسیم که این وسط زیاد دووم آورده. ذهنم پره ولی هیچی در دسترس نیست، میدونم اون تو چیزی هست، ولی بهش نمیرسم. این دیوونگیه؟ پس عقل کجاست؟ اگه این عقله؟ پس چرا اینقدر فرسودس جمع بندی دروغ محضه نمیخوام جمع بندی کنم پس اجازه میدم کلمه ها بی ربط همینجا بپوسن.
بالاخره همیشه که نباید رسید. منم یه روح غمگین با چشای خون آلودم که نشستم روی این مبل پاره و خاک گرفته و میذارم تاریکی باقی مونده رنگای جونمو ببره. بزار سیاهی در و دیوارای خونه رو بگیره. دیگه مهم نیست. تو آینه که نگاه میکنم جای خودم یه آدم با صورت رنگ پریده میبینم که لباش زخمه. ظاهرم هنوز چروکیده نشده اما از درون یه آدم نود ساله رو به مرگم. همیشه وقتی غمگین بودم میگفتم مهم نیست تو زندگی ببری یا ببازی چون این فقد یه بازیه. دروغ گفتم. مهمه. فقد وقتی ببری حال دلت خوبه. بازی بت مزه میده. وگرنه زندگی مثل یه خرمالو گس میشه. من باختم به زندگی. به خودم. باختم و الان جون دوباره ندارم که ریستارت کنم و از اول شروع کنم. واسه همین مجبورم باقی عمرمو روی مبل بشینم و به تو فکر کنم. به تو فکر کنم و گریه کنم. بزارم خون صورتمو بشوره. . من تو زندگیم هیچی انتخاب نکردم حتی انتخاب نکردم خودم باشم. براچی یادم نیست. اگه یادم نباشه که نمیتونه انتخاب خودم باشه. یا من انتخاب میکردم که وقتی افتاد بزنه زیر گریه. وقتی ناراحت شد فوش بده. یا من انتخاب میکردم که وقتی تو چشات نگاه میکنه زبونش بند نیاد. یا من انتخاب میکردم هر لحظه زندگیش از خودش راضی باشه و هی فکر نکنه عوضیه، هی نشنوه عوضیه، هی نبینه عوضیه، هی ندونه عوضیه، هی فکر نکنه تو فکر میکنی عوضیه. زل بزنیم و قطره های اشک رو بشماریم از چشم هم و به ازای هر یدونشون لبخند بزنیم. بدون هم خیلی چیزا رو از داریم از دست میدیم. خیلی غروبا رو ندیدیم. بارونا بارید و ما معلوم نبود کجا بودیم. داریم بدون هم خیلی وقت تلف میکنیم. خیلی. یه جوری حرف میزنم انگار رو به رومی. داری میبینیم. دیوونه شدم. قبلا هم بودم.
هوا گرگومیشه ، نور مهتاب نصفهنیمه افتاده روی سکو. نیمکت کنار سکو انگار جای موقتیمون نیست، شبیه اتاق بازجویی روحمون شده. دستاشو توی جیب هودیش فرو میبره. -خب؟ میخوای شروع کنی یا باز میخوای کل بحث فقط توی نگاهت باشه؟ لبخند نیمه جونی میزنم +نگاهم صادقه، مشکل اینه هیچیو باور ندارم، هرچی بگم همون لحظه میذاریش زیر ذره بین شک -چون هر چی از این چیزی که اسمشو عشق میذاریم شنیدم، اخرش یه جوری کم میاره، انگار عشق وعده میده ولی رابطه طلبکار میشه انگار سال هاست منتظر این جمله بودم +آها رسیدم به اصل داستان، داری عشقو یه چیز مستقل از خود شخص و رابطه میبینی، انگار دو تا موجود جدان -چون واقعیته، عشق یه حسه ولی رابطه یه ساختار، حس توی لحظه شکل میگیره ولی ساختار هر لحظه از جونت هزینشو میکشه بیرون، و تو اینو خوب میدونی که حس ها نمیتونن همیشه خرج ساختار رو بدن! میخندم +یعنی عشق فقط تا وقتی معتبره و قابل قبوله که خرجی نخواد؟ مثل یه اسکناس نو که نخوای چروک بشه؟ -نه ولی نباید تبدیل بشه به حساب رسی، بمون، مواظب باش، نشون بده، چون باید اینکارو بکنی! مشکل اینه که تو هم اینو ازم میخوای +پشت اینا یه حس خوابیده، شاید چون دنیا بهت نشون داده ادما واسه موندشون دلیل شخصی دارن -حتی عشق هم یه جور نیازه +خب باشه. همه چی نیازه، حتی نفس کشیدن، ولی چرا این نیاز داشتن شده یه چیز کثیف توی ذهن تو؟ این عشقی که تو ازش حرف میزنی که یه چیز خالص باشه و در عین حال بی نیاز باشی نسبت بهش، یه مفهومیه که فقط تو ذهن تو زندگی میکنه، وجود نداره! برگشت. نور سکو چشم هاشو کمی روشن تر نشون میداد. -نه من میخوام عشق آزاد باشه، نه اینکه واسم زنجیر و گروکشی بسازه، تو شاید بگی دوستم داری ولی قدمی عقب برم نگاهت داد میزنه "کجا؟" + چون اصرار به نرفتن یه میل طبیعیه. چرا اینو استعمار میکنی؟ چرا هر احساسی باید بیعیب باشه؟ تو دنبال یه عشق معنویای هستی که توش انسان بودن جا نشه! تک خنده ای میکنه - شاید چون انسانها بلد نیستن عشقو حمل کنن بدون اینکه ازش سپر بسازن برای خودشون ساکت موندم. نمیدونم چقدر. + تو به عشق بیاعتمادی نه به من. و این بزرگترین دیوارهایه که هرچی میگم ازش میلغزه پایین. برات خلاصه شده توی کلمه های یا ترحم یا وابستگی! - خب تو بگو پس چی؟ چرا میمونی؟ چرا با اینکه میبینی من شک دارم، هنوز میخوای قانعم کنی؟ این خودش یه جور نیاز نیست؟ سعی ام برای لبخند زدن بی فایدس + نه. این اسمش نیاز نیست. اسمش جنمِ علاقهست. اگه تو حق داری از هر چی بترسی، منم حق دارم برای چیزی که برام ارزش داره بجنگم. سرشو میندازه پایین و نوک کفشش رو به زمین میکشه. - اگه یه روز تموم اینا برات زیاد شد چی؟ اگه از حجم شکهام خسته شدی؟ + ون موقع میرم چون دیگه توانشو نداشتم و این فرقش زیاده. رفتن از ضعف خودمه، نه تقصیر تو. - من فقط میترسم این رابطه بشه یه ساختمون که عشق نتونه ستوناشو نگه داره. این بار تلاشم بی جواب نمیمونه و لبخند محوی روی صورتم میاد +ستون نیست، هواست، بدون اونم همه چی میریزه -خیلی راحت میزنی، انگار ایمان داری +نه اشتباه نکن عزیزکرده، ایمان ندارم، انتخاب میکنم که باور کنم چون بدون باور هیچ عشقی شکل نمیگیره.
هر چند با نور کم و ضعیف دارم قدم برمیدارم تو راهی که تاریکه.
گاهی وقتا سرِ راه، فانوسِ توی دستم خاموش میشه و به زور دنبال نوری دور خودم میگردم تا اونو روشنش کنم. شاید بعضی وقتا اون نور، ماه بوده؛ شایدم ستارهها صدای گریههایی که از گم شدن تو این مسیر بیانتها، صورتم رو میسوزونن رو شنیدن و اومدن کمکم.
اما گاهی وقتا فکر میکنم که شاید اون نور، نورِ امید بوده. نوری که میگه هنوز میتونه آخر این مسیر به یه باغی ختم بشه که بتونم توش تا یه مدت نفس راحت بکشم و احساس کنم میتونم برم توی دل تاریکیهای مسیرای بعدی.
اما گاهی اوقاتم فکر میکنم که اگه این امید نباشه چی؟ اگه فقط از ترس اینکه اگه بایستم، مارهای سمی به سمتم هجوم میارن و باتلاقها منو به اعماق خودشون بکشونن چی؟ اگه فقط مجبور باشم که این راهو ادامه بدم چی؟
اگه. اگه، اگه. تموم این اما و اگرها باعث میشن گم بشم و فکر کنم که هیچ نوری وجود نداره. من قبلا یه مسیر تاریکو گذروندم. این اولیش نیست. پس چرا؛ چرا همش دارم گم میشم؟ چرا این تن گاهی وقتا انقدر فرطوط میشه که حتی جربزه پیدا میکنه و به اون مارها اهمیت نمیده؟ یه شب دیگه و یه تاریکی دیگه. کِی این فانوس تا آخر مسیر روشن میمونه؟
«پژمرده شده. اون دفترچه سفید رنگمون حالا خاکستری شده. همرنگ اون لباس ابریشمیت که روز اول تو تنت نشسته بود. انگار میدونستی. میدونستی که صفحات آخرش هرگز پر نمیشه و قراره گوشه ای خاک بخوره. چرا خاکستری آرژانِ من؟ یعنی این رنگ، بازتابی از نگفته ها و لحظاتیه که هیچوقت تجربه نکردیم؟ یا فقط یک یادآوری از اینکه کنارم نیستی؟»