It's cold
سرد بود.
سرد بود هر روزش. هر روز از پاییز امسال.
دکتر گفت: «باز از پاییز شروع کردی؟»
«از پاییز شروع نشده. من فقط از پاییز یادم میاد. قبلش هم همین بود. فقط اون موقع حواسم نبود.
«به چی حواست نبود؟»
«به اینکه چقدر وقت گذشته. آدم اولش چشم باز میکنه، پلک میزنه، شب میشه. بعد دوباره پلک میزنه، صبح میشه. یه مدت بعد میبینه مدرسه رفته، ترک تحصیل کرده، پادو شده. بعد دوباره پلک میزنه و میبینه دو دهه گذشته»
ادامه دادم: «این پلکها خیلی مقصرن»
گفت: «پلکها؟»
«آره. زیادی سریع کار میکنن. یه دهه دیگه هم پلک بزنی، سینه قبرستون خودتو پیدا میکنی. شماها که تحصیلکردهاید، پلک زدنتون فرق داره؟ کندتره؟ یا فقط گرونتر حساب میکنید؟»
لبخند زد.
گفتم: «نخند. وقتی میخندی اعصابم بیشتر خرد میشه»
«چرا؟»
«چون انگار چیزی برای خندیدن وجود داره. امسال به درختهای حیاط پشتی هم نرسیدم. لباس تنشون نکردم. آب ندادم. دست خورشید رو نگرفتم ببرم بالای سرشون. اون میگفت ولشون کن. بذار سردشون بشه»
دکتر پرسید: «چرا؟»
«چون دوست داشت لخت ببینتشون. همین. آدمها برای چیزهای خیلی احمقانه هم دلیل پیدا میکنن»
«و تو؟»
«من هم ولشون کردم»
«بعدش چیشد؟»
«بعد سردشون شد. حالا منم سردمه»
«فکر میکنی بین این دوتا ارتباطی هست؟»
«نمیدونم. شما دکتری.»
دکتر گفت: «این حس سرما از کجا میاد؟»
گفتم: «از همهجا.»
«نمیفهمم. یعنی چی؟»
«یعنی پاییز بود، ولی زمستون گذشت. این فرقشه. پاییز رو میفهمم. برگ میریزه، هوا سرد میشه، تموم میشه. ولی این یکی تموم نمیشه. انگار یکی فصلها رو اشتباه چیده. پاییز اومده، زمستون رد شده، هنوز همونجاییم»
دکتر گفت: «اون رو هم امروز آوردن؟»
«آره»
«چرا اسمش رو زیاد میاری؟»
«چون همهچیزش اعصابم رو خرد میکنه»
«دقیقتر بگو»
«اینکه برای هر چیزی رنگ داره. به درخت خرمالو نگاه میکنه و چیزی میبینه. من نگاه میکنم و فقط یه درخته که باید چیدنش، ولی نمیچینیم. میریم پشتبوم، سیگار میکشیم، خاکستر میکنیم. استخر وسط حیاط رو آبی میکنیم، ولی آب توش نمیریزیم. نصف کارها رو انجام میدیم و نصف دیگهش رو عمدا انجام نمیدیم»
«چرا؟»
«شاید چون دیگه حوصله نتیجهش رو نداریم»
«دکتر راجب اون چی میگه؟»
«هیچی. درگیر چیزای خودشه»
«عاشقه؟»
«آره»
«و این اذیتت میکنه؟»
«نه. عاشق بودنش اذیتم نمیکنه. این اذیتم میکنه که فکر میکنه هر چیزی که ازش خوشش بیاد، حتما معنی داره. یه چیز جدید میبینه و میگه: "من میدونم، اون بهار منه" خب که چی؟ بهار تو کجاست؟»
دکتر گفت: «تو بهار نمیخوای؟»
«نه»
«چرا؟»
«چون حوصله ندارم یکی دیگه بیاد و بهم بگه باید سبز بشم»
کلافه ادامه دادم: «موتورخونه بهتر بود»
«موتورخونه؟!»
«آره. گرم بود. تنها جای گرم آسایشگاه بود. میرفتم اونجا مینشستم. همه میگفتن این قرص جدید رو بخور، خوب میشی، برمیگردی سر زندگیت. حتی قول میدادن ببرنت موتورخونه. انگار موتورخونه پاداش خوب شدن بود»
«درخت جلوی موتورخونه رو هم زیاد دربارهش حرف میزنی»
«اونم اعصابم رو خرد میکنه»
«چرا؟»
«چون زیادی سالمهقدش خوبه. سبزه. تنهش سالمه. تبر نخورده. آدم وقتی مدت زیادی چیز درست و حسابی نبینه، از چیز سالم متنفر میشه. هی نگاهش میکنه و فکر میکنه چرا این یکی هنوز سالمه»
«بهش حسادت میکنی؟»
«نه. ازش بدم میاد»
«فرقشون چیه؟»
«حسادت یعنی بخوای چیزی رو داشته باشی. من نمیخوام اون درخت رو داشته باشم. میخوام نباشه»
دکتر برای اولین بار چیزی نوشت.
گفتم: «چی نوشتی؟»
«هیچی»
«دروغ نگو»
«یه یادداشت برای خودم بود»
«حتما درباره درخت»
«درباره تو»
«فرقیم دارن؟»
سکوت کرد.
بعد گفت: «گفتی قرصهات رو هم دادی به اون یکی دکتر؟»
«نه. هنوز دارمشون»
«چرا؟»
«چون نمیدونم باید بخورمشون یا نه»
«برای چی؟»
«شاید برای اینکه گرم بشم؟»
«قرص قرار نیست فصل رو عوض کنه»
«پس برای چی میدن؟»
«برای اینکه حالت قابل تحملتر بشه»
«برای کی؟»
دکتر بازم جواب نداد. سرمو به عقب پرت کردم و خندیدم.
«برای خودم یا برای شماها که من قابل تحملتر بشم؟»
«هر دو ممکنه»
«حداقل صادقی»
«تو فکر میکنی قرصها کمکت نکردن؟»
«نه. کمک کردن»
«چطور؟»
«کمتر فکر کردم. کمتر حرف زدم. کمتر به چیزها اهمیت دادم. یه مدت حتی یادم رفت سردمه»
«این که بد نیست»
«چرا. چون وقتی نفهمی سردته، خیال میکنی خوب شدی»
دکتر گفت: «الان میفهمی سردته؟»
«خیلی. هر روز. از پاییز»
«و قبلش؟»
«گفتم که. قبلش فقط حواسم نبود»
«پس شاید مسئله سرما نیست»
«میدونم. هر بار چشم باز کردم، یه چیزی ازم کم شده بود. اول تو مدرسه. بعد وقت. بعد آدمها. بعد حوصله. بعد رنگ. بعد نمیدونم چی. هی پلک زدم و هر بار یه چیزی کمتر شد»
دکتر گفت: «میخوای چشمهات رو ببندی؟»
گفتم: «نه. میترسم باز کنم و ببینم یه دهه گذشته»
دکتر گفت: «پس باز نگهشون دار»
گفتم: «برای چی؟»
«که ببینی چی میشه»
خندیدم.
«این یکی دیگه خیلی بیمصرف بود.»
«چرا؟»
«چون من مدتهاست چشمام بازه»
«چیزیم میبینی؟»
نگاه کردم سمت پنجره.
گفتم: «زمستون»
«الان پاییزه»
«میدونم»
«پس چرا میگی زمستون؟»
«چون من تقویم رو نگاه نمیکنم، دکتر»
«پس به چی نگاه میکنی؟»
«به خودم. سرده»
فقط برای یک لحظه به دستهام نگاه کردم و از اینکه هنوز مال خودم بودن، حالم به هم خورد.
ادامه دادم «برفا که پرواز نمیکنن، سقوط میکنن... مثل من»
«تو چرا فکر میکنی سقوط میکنی؟»
«چون بالا رفتنی در کار نیست»
«خب؟ نتیجهت این شد؟ یا صرفا استعاره؟»
«فرقش چیه؟»
«فرقش اینه که اگر نتیجهگیری باشه، میشه دربارهش بحث کرد. اگر استعاره باشه، صرفا میتونم بشینم نگاهش کنم»
گفتم: «بحث کنیم»
دکتر صندلیش رو کمی جلو کشید. تغییر ناگهانیش جالب بود.
«باشه. تو میگی برف سقوط میکنه. چرا فکر میکنی شبیه توعه؟»
«چون هیچ اختیاری نداره. از آسمون میاد پایین، بعد یکی ازش رد میشه، یکی آبش میکنه. آخرش هم یا ناپدید میشه یا تبدیل میشه به یه گل کثیف کنار خیابون. برف هیچوقت نمیگه من میخوام اینجا فرود بیام»
«اما برف قبل از سقوط هم چیزی جز آب نیست»
«خب؟»
«یعنی شاید سقوط، تغییر شکله. نه نابودی»
«این حرف رو برای خودت نگه دار»
«چرا؟»
«چون تو از اون آدمایی هستی که هر چیزی رو اگر نتونی درست کنی، اسم قشنگ روش میذاری. سقوط میشه تغییر شکل. شکست میشه تجربه. بیعرضگی میشه پیدا نکردن مسیر. تنهایی میشه استقلال. من حوصله این ترجمهها رو ندارم»
دکتر گفت: «پس ترجیح میدی اسمش رو چی بذاری؟»
«همون چیزی که هست»
«چی هست؟»
«خراب شدن»
«تو خراب شدی؟»
مکث کردم «آره»
«کامل؟»
«نه. این بدترشه»
«چرا؟»
«چون هنوز یه چیزهایی کار میکنه. هنوز حرف میزنم، هنوز میفهمم، هنوز میتونم مسخرهتون کنم. آدم وقتی کامل خراب بشه تکلیفش معلومه. من نصفه خرابم. یه قسمتهایی هنوز سالمه و هر روز باید صدای قسمتهای خراب رو تحمل کنه»
دکتر گفت: «اگر اینقدر از خودت بدت میاد، چرا هنوز اینقدر دقیق خودت رو توضیح میدی؟»
گفتم: «چون از توضیح دادنش هم بدم میاد»
«ولی انجامش میدی»
«آره. خیلی چیزها رو انجام میدیم چون از انجام ندادنشون بیشتر بدمون میاد»
«هست مگه؟»
«زنده موندن»
سکوت کرد. خندم گرفت.
گفتم: «نگام نکن اینطوری. منظورم این نیست که الان میخوام کاری بکنم. منظورم اینه که حتی وقتی آدم از زندگی خودش متنفره، باز مجبور میشه توضیح بده چرا هنوز ادامه داره. صبح بیدار میشه، لباس میپوشه، غذا میخوره، قرص میخوره، میاد اینجا میشینه، جواب میده. بعد شب میخوابه و فردا دوباره همین. اسم این رو هرچی میخوای بذار. من بهش نمیگم امید»
دکتر گفت: «پس چی میگی؟»
«عادت»
«عادت به زندگی؟»
«عادت به ادامه دادن»
«ولی این دوتا یکی نیستن»
«اوه چه جالب. خب معلومه»
دکتر گفت: «و تو فقط ادامه میدی؟»
«فعلا»
«تا کی؟»
نگاهش کردم.
«این سوال رو دوست ندارم»
«چرا؟»
«چون تو جوابش رو میدونی و منم میدونم که میدونی.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد «برگردیم به برف»
«باز شروع کردی؟»
«آره. گفتی برف سقوط میکنه. اگر برف سقوط میکنه و تو هم سقوط میکنی، بعدش چی؟»
گفتم: «بعدش میشینم»
«برف نمیشینه. میباره»
«همون»
«نه، همون نیست. باریدن حرکت داره. نشستن پایان حرکته»
«خب شاید من هنوز نباریدم»
«پس چی کار میکنی؟»
گفتم: «دارم میوفتم»
«و فکر میکنی بعد از افتادن دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی؟»
«نه»
«پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
«چون هر بار که افتادم، یه نفر اومد گفت بلند شو. تعجب نمیکنم دیگه»
دکتر گفت: «این استدلال نیست»
«اره. صرفا تجربه منه»
«و تجربه میتونه اشتباه باشه»
گفتم: «اره اما بدن آدم معمولا اشتباههاشو بهتر از دکترها یادش میمونه»
دکتر لبخند نزد.
گفت: «اگر قرار باشه اینطور پیش بری، هیچ راهی برای تغییر باقی نمیمونه»
«بالاخره یه حرف درست زدی، من از همین میترسم. اینکه واقعا هیچ راهی نباشه»
«اما اگر راهی باشه چی؟»
«اونوقت باید بلند شم»
«بله»
«و من حوصله ندارم»
«دلیلت مسخرهس»
با بی اعتنایی گفتم: «به درک. میدونی بدترین قسمت برف چیه؟»
«چی؟»
«اینکه وقتی میباره، همه خوشحال میشن. میگن چه قشنگ. چه سفید. چه تمیز. هیچکس نمیگه یه چیزی از آسمون افتاد پایین و دیگه نمیتونه برگرده»
«شاید چون قرار نیست برگرده»
«دقیقا»
«پس شاید تو هم قرار نیست برگردی»
«به کجا؟»
«به جایی که قبل از سقوط بودی»
گفتم: «من اصلا یادم نیست کجا بودم»
«پس شاید لازم نیست برگردی»
«اینم از اون جملههای قشنگ بود»
«آها و بزار حدس بزنم. بازم بدت اومد ازش؟»
«نه»
«خوشت اومد؟»
«از این بدم میاد که ممکنه درست باشه»
دکتر گفت: «چرا؟»
گفتم: «چون اگر درست باشه، یعنی باید قبول کنم چیزی که دنبالش میگردم شاید اصلا وجود نداشته باشه»
دکتر گفت: «ولی برف وقتی میرسه زمین، تموم نمیشه»
لبخند زدم «دکتر، دوباره میگم. برفا پرواز نمیکنن، سقوط میکنن»
«باشه. بعد از سقوط چی؟»
خیره موندم «نمیدونم دکتر. هنوز نرسیدم زمین»
"سین"

