آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

《من خود بلای خویشم》

در خویش بسته‌چشمی، از خویشتن ستیزم

ز نگاهی در اینه ز خود کجا گریزم؟

از خویش اگر برونم باز آن منم که ماند  

هر جا روم به دنبال آن آشنای خویشم

-آیدا (الهام گرفته از دهلوی)

That words

کتاب ها باند هایی از جنس کاغذن که زخم روح های آسیب دیده رو میبندن.
حرکت عقربه ها روی ساعت فقط سایه انداختن به دیوار زمان بود اما زمان یک وجه بی رحمی داره که برای کسی متوقف نمیشه. 

حتی برای فردی که در دنیای دیگه ای مملو از آرامش شناوره و منشاءش کتابیه که به دست داره و بیشتر میخواد توی اون گرداب غرق بشه.
همه ی ماشین های زمان بشر رو به فردایی که دیروز منتظرش بود یا به دیروزی که امروز در موردش پشیمونه نمیبره ولی گاهی کتابخانه ها هم میتونن فرد رو به عمق اقیانوس تاریخ ببرن و در اونجا نیز غرقش کنن.

توی صفحات کتاب ها کلماتی دفن شدن که شاید نویسنده ی اون اتفاقات آغشته به غمش رو، یا ته مونده‌ی احساساتی که دیگه وجود نداره رو، با قلم خسته ی خود به شکل واژه دراورده.

Weird

بعد از یک‌لحظه سکوت، زیر لب زمزمه می‌کرد که من آدم عجیبی هستم؛و بی‌شک به همین علت است که مرا دوست دارد. ولی شاید به همین دلیل روزی از من متنفر بشود.
-آلبر کامو ـ بیگانه

My wings

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

بگذار برگردم

می خواهم در سرزمین خودم بمیرم

در دیار دیروزها

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

بگذار برگردم

می خواهم دور از چشم دریا

در سرزمین بی مرزی ها بمیرم

-فدریکو گارسیا لورکا

You don't know me my dear

صاحب استخون حتی از ماهیت داخلی‌ترین ساختارش هم بی‌خبره، پس آدم‌های دیگه چطور قراره پوست و گوشتش رو لایه‌ به لایه بشکافن تا به عمق استخون برسن و بررسی‌ش کنن؟ 

حتی وظیفه‌ای در قبالش ندارن که بخوان درکش کنن، اون‌ها دارن تو مشغله و غم و غصه‌ی خودشون دست و پا می‌زنن.

البته من حتی زمانی که مدعی‌ام خودمو نمیشناسم هم دلم نمی‌خواد که عمر نشناختنم به سر برسه؛ 

می‌دونی؟ گمون می‌کنم وجودم حقیقتش رو بهم نشون نمی‌ده؛ من حتی به سادگی در جواب به سوال غذای موردعلاقت چیه؟ هم دچار تشویش می‌شم. 

انگار که هر سلول از سلول‌های تنم به تنهایی قصد فرمانروایی بر باقی سلول‌ها رو داشته باشن و هر یک غذایی متفاوت از دیگری رو به زبون بیارن تا بتونن نشون بدن کت تن کیه.

هر زمان که یه انسان به نزدیک‌ترین نقطه احساساتم می‌رسه، پس زده می‌شه و تمام سلول‌هام مغزهاشون رو روی هم می‌ذارن تا منطقی به طول برج پیزا تحویل احساس تحلیل‌رفته‌ی بخت‌برگشته‌ام بدن و بتونن احساسات کوچولو رو یک لقمه‌ی چپ کنن. 

اگرچه اینکار رو هم نکنن، خودم انجامش میدم.

من به خوبی بلدم که چطور دشمن خودم باشم؛ 

50 درصد تصمیمات اشتباه می‌گیرم و بعد، خودم رو با سوگواری کردن سرگرم می‌کنم. 

این‌ها روش‌‌های گذران زندگی منن، دنیای من همینه.

I can't take it anymore

هر روز به جای عقب تر بردن ساعت خوابم، دارم با سرعت ۳x میبرمش جلوتر

یه ماهه قراره یه دونه پروژه آزمایشگاه تحویل بدم، فردا و پس فردا اخرین مهلتشه

دینی و تربیت بدنی هیچ فعالیت مجازی ای نداشتم و فکر کنم صفر بزارن برام (ادبیات هم همینطور، فقط تستاشو دادم)

یه خوابیم دیدم. معمولا هیچگونه ارزشی برای خوابام قائل نیستم (چون عملا یا فلج خواب میشم فقط مصیبت نصیبم میشه یا کلا نمیبینم) که اصلا بزارم یادم بمونه، ولی این یکی خیلی باحال و منطقی از یه ماجرای جنایی چیده شده بود و خب حال کردم🧘🏻‍♀️

داره حالم بهم میخوره از اینکه میخوام یهو همه چیز رو بی نقص و برنامه ریزی شده شروع کنم درحالی که توی کثافت غرقم و فعلا باید به فکر بیرون اومدن از این باشم!

Our Kid's

به من بنویس که روح انسان، برای پرواز در آسمان آزادی سرشته شده.

به من بنویس که در آیینه‌ی تاریخ، رد پایمان گم نخواهد شد.

بنویس برایم، بنویس‌. 

بنویس که باور کنم برای هیچ، نمرده‌ایم.

?This

این زندگی گذرا و خسته‌کننده ارزششو داره؟ شاید نه. 

شاید تمام چیزی که تجربه می‌کنیم، فقط زنجیره‌ای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم می‌گذرن و ما رو از یک نقطه بی‌معنا به نقطه بی‌معنای بعدی می‌برن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.

هر روز پر می‌شه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از انتظاراتی که دیگران بر دوش ما می‌ذارن، و از امیدهایی که می‌دونیم سرانجام به ناامیدی ختم می‌شن.

حتی شادی‌های کوچک هم بیشتر شبیه وقفه‌ای کوتاه توی روند فرسایش‌اند تا یه چیز واقعی و موندگار.

زندگی شبیه راهیه که مقصدش مرگه، و در طول مسیر، چیزی جز سنگینی زمان نصیبمون نمی‌شه.معنایی اگر باشه، ساخته ذهن ماست؛ برای اینکه بتونیم این بیهودگی رو تحمل کنیم.

خیلی غر دارم. چاره خفه کردنشم فقط خوابه، صبح دیگه یادم نمیاد.

FU

کافیه فقط راجع به آینده باهام حرف بزنی

تا ببینی چجوری مغزم قفل می‌کنه،

چجوری سیم‌هام اتصالی می‌کنن،

چجوری دست و پام می‌لرزه.

تا بفهمی چقدر ازش ناامیدم،

چقدر نمی‌تونم حتی تصورش کنم.

من نمی‌دونم مشکل از کجاست

از این کشور؟ از این شرایط؟ از خودم؟

فقط می‌دونم آینده برام یه غول مبهمه

که هرچی نگاش می‌کنم

کمتر چیزی توش پیدا می‌کنم که آرومم کنه.

چه اهمیت؟

دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیال که تو دکمه‌ی یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمده‌ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی.

《زهی این عشقِ عاشق کش》

چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبان‌بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
-هوشنگ ابتهاج