آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

You don't know me my dear

صاحب استخون حتی از ماهیت داخلی‌ترین ساختارش هم بی‌خبره، پس آدم‌های دیگه چطور قراره پوست و گوشتش رو لایه‌ به لایه بشکافن تا به عمق استخون برسن و بررسی‌ش کنن؟ 

حتی وظیفه‌ای در قبالش ندارن که بخوان درکش کنن، اون‌ها دارن تو مشغله و غم و غصه‌ی خودشون دست و پا می‌زنن.

البته من حتی زمانی که مدعی‌ام خودمو نمیشناسم هم دلم نمی‌خواد که عمر نشناختنم به سر برسه؛ 

می‌دونی؟ گمون می‌کنم وجودم حقیقتش رو بهم نشون نمی‌ده؛ من حتی به سادگی در جواب به سوال غذای موردعلاقت چیه؟ هم دچار تشویش می‌شم. 

انگار که هر سلول از سلول‌های تنم به تنهایی قصد فرمانروایی بر باقی سلول‌ها رو داشته باشن و هر یک غذایی متفاوت از دیگری رو به زبون بیارن تا بتونن نشون بدن کت تن کیه.

هر زمان که یه انسان به نزدیک‌ترین نقطه احساساتم می‌رسه، پس زده می‌شه و تمام سلول‌هام مغزهاشون رو روی هم می‌ذارن تا منطقی به طول برج پیزا تحویل احساس تحلیل‌رفته‌ی بخت‌برگشته‌ام بدن و بتونن احساسات کوچولو رو یک لقمه‌ی چپ کنن. 

اگرچه اینکار رو هم نکنن، خودم انجامش میدم.

من به خوبی بلدم که چطور دشمن خودم باشم؛ 

50 درصد تصمیمات اشتباه می‌گیرم و بعد، خودم رو با سوگواری کردن سرگرم می‌کنم. 

این‌ها روش‌‌های گذران زندگی منن، دنیای من همینه.