آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Death

جبر

مرگ

غم

درد

رنج

آوارگی

بی خوابی

خواب آلود

رسوایی

دیوانگی

هیاهو

اغتشاش

خشم

نفس

اشک

شادی

لبخند

قهقهه

نیش خند

تپق

مزاح

تمسخر

ذوق

دیوانگی

و

مرگ...

کلمه‌ای نمانده بود،

باید به آواز صامت شهر خو می‌گرفتم، در چهار دیواری اتاق و ذهنم، جلوتر پیش می‌رفتم، و به پیشتر از پیش کمتر رجوع می‌کردم.

من در این دنیا همچون مرده‌ای درخواب هستم،

و دنیای عمیقی است،

وقتی به آن فکر می‌کنم و به دقت به صدایش گوش می‌دهم...

O.B