آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Death

جبر

مرگ

غم

درد

رنج

آوارگی

بی خوابی

خواب آلود

رسوایی

دیوانگی

هیاهو

اغتشاش

خشم

نفس

اشک

شادی

لبخند

قهقهه

نیش خند

تپق

مزاح

تمسخر

ذوق

دیوانگی

و

مرگ...

کلمه‌ای نمانده بود،

باید به آواز صامت شهر خو می‌گرفتم، در چهار دیواری اتاق و ذهنم، جلوتر پیش می‌رفتم، و به پیشتر از پیش کمتر رجوع می‌کردم.

من در این دنیا همچون مرده‌ای درخواب هستم،

و دنیای عمیقی است،

وقتی به آن فکر می‌کنم و به دقت به صدایش گوش می‌دهم...

O.B

خدانشناسان

خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند
آنها ایمانی راستین و عمیق و مومنانه به پول، کار، کالا و دولت دارند و در راه خدایانشان جهاد می‌کنند و اگر لازم باشد جانشان را هم فدا می‌کنند.
آری؛
خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند.

-O.B

Why won't this shit end

هنوز دو تا امتحان بیشتر ندادم

دوتاشم رفته توی لیست ترمیم

هندسه واقعا "این دیگه چی بود" ترین امتحان زندگیم بود.

جالبه بلد بودم و میدونستم باید کاربرد هارو چجور بنویسم و استفاده کنم برای حل سوال

ولی به قدری خسته بودم که ذهنم پاشیده بود روی برگه ها و نمیدونستم دارم چکار میکنم.

همه میگن سخت بوده (بخصوص زیست تجربیا) و منم بعد شنیدن این نظرات شروع کردم به تایید کردن.

ولی خوب میدونم که راحت میشد 20 بگیری. همه ی سوالا بلا استثنا یا به چشمم خورده بودن یا حلشون کرده بودم چند بار.

ولی قراره گند بزنه به معدلم حتی اگه بعدیارو بالا 19 بدم. دلم میخواست راجبش خودمو پاره کنم، ولی با این حرف که "مثبت یا قطعی بودنش مشخص نیست و هدف اصلیت جای دیگه س و جای ترمیم هست" فعلا خودمو نگه داشتم.

همه چیم نمایشی شده ولی حتی نمیدونم دارم برای کی نقش بازی میکنم! حتی دیگه دلم نمیخواد واقعیت روزای مسخرمو بنویسم.

همینجوری پیش برم سال بعد فقط میرسم ترمیم بزنم. دوازدهم پیشکش.

GOD

داستایوفسکی می‌گفت:

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. انسان غرق در گناه و پلیدی و پستی و پلشتی می‌شود.

و لکان پاسخ کوبنده‌ و خارق‌العاده‌ای به این ادعای داستایوفسکی داشت او می‌گفت:

"نه اشتباه نکن، اتفاقا اگر خدا باشد گناه ممکن می‌شود. این خداوند است که گناه را ممکن می‌کند بدون خدا انسان می‌توانست بدون گناه و پستی و پلشتی زندگی کند."

 

این زرنگ بازی و مفت بری است که هر چه که خوب است را به خدا نسبت دهیم، و هر چه که شر است را به انسان بیچاره مجبور و گرفتار در جبر هستی.
می‌گویند خدایی هست؟
من هم می‌گویم حرف شما درست است.
اما نمی‌توانید مسئولیت این ادعا را نپذیرید و گردن دیگری بیندازید.
اگر خدایی هست پس خیر و شر این جهان گردن اوست و نه انسان
اگر خدایی نیست،
پس خیر و شر هر انچه در جهان اتفاق می افتد گردن انسان است.
بودن خدا فقط یک معنا دارد و یک پیام مشخص و آن این است که؛
شر و کثافت این جهان گردن اوست.

در جهانی که خدا در آن حکمرانی می‌کند؛
همه چیز مجاز است.
چرا که همه چیز خواسته اراده و تصمیم‌گیری اوست.
اگر می‌خواهید انسان را مسئول اتفاقات جهان کنید اول باید خدا را از جهان بیرون کنید.
پس ژاک لکان کاملا درست و به جا می‌گوید

کدام، کدام است؟

این نگاه، از چهار پنج دست گذر کرده و به من رسیده
شاید این صدا هم مال من نباشد
شاید هزاران بار دست‌به‌دست شده باشد!؟
جای تردید وجود دارد، آنچه در من است، از آن من است،
و آنچه در توست، از آن تو.
این واژه‌ها گفته می‌شوند، یا گفته شده‌اند، یا گفته خواهند شد
جای تردید وجود دارد
و این‌که گوینده مرد است یا زن، سنگ است یا نسیم،
آهن است یا ابر، یا باد
جای تردید وجود دارد
شاید هر چیز، پرسشی برای چیزی دیگر است
و کسی نیست پاسخ دهد که فکر از شنیدن، زبان از سخن گفتن و چشم از نگریستن چه می‌خواهد؟
و کسی نیست پاسخ دهد که دست، دست است؛ چرا دست است؟
شاید هر پرسش تازه
راه تازه‌ایست برای گمراه کردن
کار است، این کار است، کار نیست، این کار نیست
چه چیزیست آنچه می‌توان درباره‌اش سخن گفت
و آنچه نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت
در آمدن فاصله‌ای هست، در رفتن فاصله‌ای هست
در نگریستن فاصله‌ای هست، در اندیشیدن فاصله‌ای هست
می‌گریزی؛ فاصله. می‌ایستی؛ فاصله
همه چیز در میانِ فاصله‌هاست
و خواهی دید که از نوشته‌ای به نوشته‌ای دیگر
از آدمی به آدمی دیگر
این فاصله است که بریده و دوخته می‌شود، یا شاید فاصله‌های تازه‌ای هستند که
به جای آدم‌ها می‌نشینند
وقتی می‌گویی «این میان» یعنی کجا؟
و وقتی می‌گویی «تو»، یعنی که؟

-هامون

Nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words, I don't just say
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know....

?What are you

+ تو یه دیوونه‌ی بی دفاع و بی‌بندی یا فقط زیادی پخته شدی؟ طوری که هرکسی فکر میکنه میتونه یه تیکه ازت برداره و تغذیه کنه؟ آدم ها بهت نزدیک نمیشن چون دوستت دارن. نزدیکت میشن چون بوی امنیت میدی.
- توی شناختن من سخت نگیر. دنیا فقط با آدم هایی که مرز میکشن سرپا نمیمونه. به آدم هایی مثل من هم احتیاج داره که مرز نباشن. شاید اصلا دلیل وجود من اینه که تو، با اون همه سرسختی و مرز و دیوار، بیشتر به چشم بیای.
+ قشنگ حرف می‌زنی، ولی جواب سوال من نبود. خودت می‌دونی ازت سوءاستفاده می‌کنن، نه؟
- میدونم. بارها. اما سوءاستفاده همیشه حاصل شرارت نیست؛ خیلی وقت‌ها حاصل گرسنگیه. آدم گرسنه بلد نیست محترمانه درخواست کنه.
+ و تو برای گرسنگی آدم‌ها خودت رو سفره می‌کنی؟
- نه. من فقط از گرسنه بودن کسی عصبانی نمیشم. مسئول سیر کردنش هم نیستم؛ این دوتا با هم خیلی فرق دارن.
+ بین ما اونی که واقعا معصومه، تویی.
- من به معصومیت باور ندارم. بیشتر شبیه ناآگاهیه. همه‌ی ما دیر یا زود سهممون از آسیب زدن رو زندگی می‌کنیم.
+ پس به چی باور داری؟

- به چیزهایی که هنوز توسط ترس شکل نگرفتن. به آدم‌هایی که هنوز برای پذیرفته شدن خوشونو تیکه تیکه نکردن. نشکسته‌ها، فرم نگرفته‌ها، لمس نشده‌ها...
+ هرچی بیشتر حرف می‌زنی، بیشتر مطمئن میشم اونی که پیچیده‌ست تویی، نه من.
- پیچیدگی معمولا از زیادی فکر کردن نمیاد. از زیادی پنهان کردنه. من چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم. اتفاقا فکر می‌کنم خیلی ساده‌ام. فقط مهمونی کوچولوی خودم رو توی این دنیا می‌خوام. بتونم خوب غذا بخورم. سفر برم. کاری داشته باشم که ازش فرار نکنم. طبیعت رو ببینم. گاهی سکوت کنم. گاهی حرف بزنم. شب‌هایی که عجله‌ای برای تموم شدنشون نباشه و صبح‌هایی که از بیدار شدن متنفر نباشم.
+ جوری ساده‌ش میکنی انگار نمیدونی اینا برای بعضیا رویاست.
- من مسئول جهان نیستم. مسئول کیفیت حضور خودمم.
+ یعنی اگر دنیا فرو بریزه، تو همون مهمونی کوچیکت رو ادامه میدی؟
- اولین چیزیه که حفظ میشه.
+ هرچی بیشتر باهات حرف میزنم، کمتر می‌تونم اسمی روت بذارم.هر بار که مطمئن میشم فهمیدمت، یه جمله میگی که تمام تصویری رو که ازت ساختم خراب می‌کنه.
خندیدم.
- آخ که چقدر ذهن آدما عاشق قفسه بندیه. دنبال برچسب میگردی؟
+ شاید ولی تو انگار عمدا از هر قفسه ای بیرون میپری
- عزیزم؟ یا شاید تو زودتر از موعد تصمیم میگیری آدم هارو بشناسی.
+ مگه شناختن تصمیم گرفتنه؟
- بیشتر اوقات آره. از دیدن جزئیات خسته میشی و میگی "فهمیدمش". دیگه بعد از اون، اون شخص رو نمیبینی. فقط برداشت خودته.
+ میخوای بگی هیچکس هیچوقت کسی رو نمیشناسه؟
- نه. میگم شناختن فعل استمرار باید داشته باشه.
+ پس تو هنوز داری خودت رو هم میشناسی؟
- هر روز کمتر از دیروز مطمئنم که کیم.
+ خسته‌کننده نیست که هر روز دوباره خودت رو تعریف کنی؟
- من؟ خودم رو تعریف نمیکنم. فقط هر روز اجازه میدم چیزایی که دیگه شبیهم نیستن ازم جدا بشن.
+ انگار هیچ وابستگی ای نداری.
- اتفاقا برعکس. خیلی وابستم. فقط نه به تصویری که از خودم ساختم. و آدما.
+ اگه یه روز کاملا برعکس چیزی بشی که الان هستی، نمیترسی؟
- من هر روز تجربش میکنم عزیزکرده. اگه واقعی باشه، نه نمیترسم.
+ چرا با اینکه اکثر اوقات حوصله نداری با من این همه حرف میزنی؟ حتی اگه حرفت رو نفهمم؟
- فهمیده شدن شرط گفتن نیست. تو گوش میدی که نظرت عوض بشه. شاید بخاطر این.
+ عجیب اینه حتی سعی نمیکنی از خودت دفاع کنی ولی نمیشه راحت هم قضاوتت کرد.
- اوه. ناراحتت کرده الگوی ثابت خسته کننده آدمارو بهت ارائه نمیدم؟!

"سین"

Lime

+ می‌دونم ازم می‌ترسی.

از خودت این‌قدر مطمئنی؟

+ نه. از تو. الانم دارم تماشات می‌کنم.

— ....

+ هر بار اسمم میاد، فکت سفت میشه.

خیال می‌کنی خیلی خاصی؟

+ نه. اگه خاص بودم انکارم نمی‌کردی.

ازت نمی‌ترسم.

+ پس چرا هنوز داری باهام حرف می‌زنی؟

لبخندم عمیق‌تر شد.

+ می‌بینی؟

داری از سکوت من نتیجه می‌گیری.

+ صادق تره.

و فرض کنیم می‌ترسم. بعدش چی؟

+ هیچی.

هیچی؟

+ ترس به‌خودی‌خود چیز بدی نیست. من ازش تغذیه می‌کنم.

این دقیقاً همون چیزیه که باعث می‌شه ازت متنفر باشم.

+ متنفر نیستی.

هستم.

+ اگه متنفر بودی، فراموشم می‌کردی.

همه‌چیز قابل فراموش شدن نیست.

+ واو، بالاخره یه حرف راست.

می‌خوای چی بشنوی؟

+ حقیقت اینه که خسته شدم.

از من؟

+ از جنگیدن با تو.

همون چیزه.

+ نه.

چرا.

+ چون تو وجود نداری.

با باز شدن نیشش، حالت تهوع هجوم آورد بهم.

این بخش موردعلاقه‌مه.

+ کدوم بخش؟

وقتی وانمود می‌کنی من واقعی نیستم.

+ نیستی چون.

پس این همه انرژی برای خلاص شدن از من رو صرف چی می‌کنی؟

+ ......

— See؟

اه. فقط خفه شو.

+ چون هر بار حرف می‌زنی، صدات شبیه صدای خودمه.

اوه میدونم. این چیزیه که واقعا میترسونتت.نه من. نه حتی حرف‌هام.

+ ......

این که یه جایی، خیلی عمیق‌تر از چیزی که دوست داری قبول کنی، نمی‌دونی کدوم فکرها مال توئن و کدوم‌ها مال من.

+ فقط راحتم بذار.

 

"سین"

12:34

خیلیم دلم میخواد از خودم بپرسم "گذاشتی اصلا 5 روز هم بگذره بعد دوباره حماقتتو یادآوری کنی به طرف؟"

"اینا کابوس میمونن یا خاطره ان؟ چون میخنده آینه به حالتم" 2023