آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

?What are you

+ تو یه دیوونه‌ی بی دفاع و بی‌بندی یا فقط زیادی پخته شدی؟ طوری که هرکسی فکر میکنه میتونه یه تیکه ازت برداره و تغذیه کنه؟ آدم ها بهت نزدیک نمیشن چون دوستت دارن. نزدیکت میشن چون بوی امنیت میدی.
- توی شناختن من سخت نگیر. دنیا فقط با آدم هایی که مرز میکشن سرپا نمیمونه. به آدم هایی مثل من هم احتیاج داره که مرز نباشن. شاید اصلا دلیل وجود من اینه که تو، با اون همه سرسختی و مرز و دیوار، بیشتر به چشم بیای.
+ قشنگ حرف می‌زنی، ولی جواب سوال من نبود. خودت می‌دونی ازت سوءاستفاده می‌کنن، نه؟
- میدونم. بارها. اما سوءاستفاده همیشه حاصل شرارت نیست؛ خیلی وقت‌ها حاصل گرسنگیه. آدم گرسنه بلد نیست محترمانه درخواست کنه.
+ و تو برای گرسنگی آدم‌ها خودت رو سفره می‌کنی؟
- نه. من فقط از گرسنه بودن کسی عصبانی نمیشم. مسئول سیر کردنش هم نیستم؛ این دوتا با هم خیلی فرق دارن.
+ بین ما اونی که واقعا معصومه، تویی.
- من به معصومیت باور ندارم. بیشتر شبیه ناآگاهیه. همه‌ی ما دیر یا زود سهممون از آسیب زدن رو زندگی می‌کنیم.
+ پس به چی باور داری؟

- به چیزهایی که هنوز توسط ترس شکل نگرفتن. به آدم‌هایی که هنوز برای پذیرفته شدن خوشونو تیکه تیکه نکردن. نشکسته‌ها، فرم نگرفته‌ها، لمس نشده‌ها...
+ هرچی بیشتر حرف می‌زنی، بیشتر مطمئن میشم اونی که پیچیده‌ست تویی، نه من.
- پیچیدگی معمولا از زیادی فکر کردن نمیاد. از زیادی پنهان کردنه. من چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم. اتفاقا فکر می‌کنم خیلی ساده‌ام. فقط مهمونی کوچولوی خودم رو توی این دنیا می‌خوام. بتونم خوب غذا بخورم. سفر برم. کاری داشته باشم که ازش فرار نکنم. طبیعت رو ببینم. گاهی سکوت کنم. گاهی حرف بزنم. شب‌هایی که عجله‌ای برای تموم شدنشون نباشه و صبح‌هایی که از بیدار شدن متنفر نباشم.
+ جوری ساده‌ش میکنی انگار نمیدونی اینا برای بعضیا رویاست.
- من مسئول جهان نیستم. مسئول کیفیت حضور خودمم.
+ یعنی اگر دنیا فرو بریزه، تو همون مهمونی کوچیکت رو ادامه میدی؟
- اولین چیزیه که حفظ میشه.
+ هرچی بیشتر باهات حرف میزنم، کمتر می‌تونم اسمی روت بذارم.هر بار که مطمئن میشم فهمیدمت، یه جمله میگی که تمام تصویری رو که ازت ساختم خراب می‌کنه.
خندیدم.
- آخ که چقدر ذهن آدما عاشق قفسه بندیه. دنبال برچسب میگردی؟
+ شاید ولی تو انگار عمدا از هر قفسه ای بیرون میپری
- عزیزم؟ یا شاید تو زودتر از موعد تصمیم میگیری آدم هارو بشناسی.
+ مگه شناختن تصمیم گرفتنه؟
- بیشتر اوقات آره. از دیدن جزئیات خسته میشی و میگی "فهمیدمش". دیگه بعد از اون، اون شخص رو نمیبینی. فقط برداشت خودته.
+ میخوای بگی هیچکس هیچوقت کسی رو نمیشناسه؟
- نه. میگم شناختن فعل استمرار باید داشته باشه.
+ پس تو هنوز داری خودت رو هم میشناسی؟
- هر روز کمتر از دیروز مطمئنم که کیم.
+ خسته‌کننده نیست که هر روز دوباره خودت رو تعریف کنی؟
- من؟ خودم رو تعریف نمیکنم. فقط هر روز اجازه میدم چیزایی که دیگه شبیهم نیستن ازم جدا بشن.
+ انگار هیچ وابستگی ای نداری.
- اتفاقا برعکس. خیلی وابستم. فقط نه به تصویری که از خودم ساختم. و آدما.
+ اگه یه روز کاملا برعکس چیزی بشی که الان هستی، نمیترسی؟
- من هر روز تجربش میکنم عزیزکرده. اگه واقعی باشه، نه نمیترسم.
+ چرا با اینکه اکثر اوقات حوصله نداری با من این همه حرف میزنی؟ حتی اگه حرفت رو نفهمم؟
- فهمیده شدن شرط گفتن نیست. تو گوش میدی که نظرت عوض بشه. شاید بخاطر این.
+ عجیب اینه حتی سعی نمیکنی از خودت دفاع کنی ولی نمیشه راحت هم قضاوتت کرد.
- اوه. ناراحتت کرده الگوی ثابت خسته کننده آدمارو بهت ارائه نمیدم؟!

"سین"