آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Love


«۱۲:۳۴»
Poobon –
و تا جایی که میدانستم در این زمانه عشق خیلی راحت معنا میشد.
-----------------
بعضی وقتا مردم فکر میکنند زندگی یه مشت جمله‌س، پر از «هیچی ابدی نیست»، پر از «عاشق نباش»، پر از «خیال‌پردازی نکن»،
ولی تهش، همه‌چی برمیگرده به درد. 
به اینکه کی با اون درد چیکار میکنه.
از فیلسوفا و نقاشا بگیر، تا نویسنده‌ها و موسیقیدانا و شاعرا.
و حتی دانشمندا.

ببین عزیزکرده‌ی دل،
زندگی درد داره.
نه از اون دردی که با یه چایی حل شه، نه از اون دردی که بشه تو خواب فراموشش کرد.
از اون درداست که یهو وسط روز، وسط لبخند، وسط شلوغی، یه‌دفعه میزنه زیر دلت.
و تو میمونی و یه خلأ.
و آدما، وقتی نتونن ازش فرار کنن،
شروع میکنن به ساختن شخصیت.
یکی از غمش مینویسه و نویسنده میشه.
یکی فکر میکنه، میجوشه، میپرسه و فیلسوف میشه.
یکی رنگ‌ها رو بلند میکنه و میریزه روی بوم و نقاش میشه.
یکی نت مینویسه، آکورد میسازه و موسیقیدان میشه.
یکی وزن و قافیه میچینه و شاعر میشه.
یکیم به علم پناه میاره.

و من، نگاه خودمو دارم.
می‌خوام تعبیر خودمو بچسبونم بهش.
چون ببین، عشق ساده نیست.
یه مدل دیوونگیه.
یه چیزی توو مایه‌های سقوط از یه ارتفاع بلند، بدون چتر.
و خیلیا، خیلی زیاد،
سالم ازش بیرون نمیان.
و همین خیلیا، بعد شکست، مینویسن، میخونن و...
تا اون نفر بعدی که میرسه، یه‌جایی پناه بگیره.
یه کتاب، یه آهنگ، یه تیکه شعر، یه فیلم.
و چون شکستا تکرار میشن، و آدمایی که نمی‌تونن عشقو نگه دارن هی زیاد می‌شن،
کم‌کم تبدیل می‌شه به یه باور عمومی.
یه قانون نانوشته‌ی سرد.

داستانای خوب هیچوقت نوشته نمیشن 
چرا؟
چون جوهره نوشتن دلتنگی و غمه.
نه اونایی که تو رابطه‌شون همه چی خوبه.
اونا وقت نمی‌کنن بنویسن. 
دارن زندگی می‌کنن. 
(بیشتر مواقع برای اکثریت، نه همه)
اونا فکر میکنن داستانایی که آخرش خوشه، اون عاشقانه‌هایی که همه چی خوب تموم میشه،
بیشتر وقتا فقط فانتزی‌ان. 
و چرا نوشته نمی‌شن؟
چون مخاطب‌ها، کور شدن نسبت به عشق.
نه عشق توی فیلمای سینمایی.
عشق توو کارای کوچیکه. 
تو زحمت کشیدن برای موندن.
تو همون لحظه‌هایی که آسون‌ترین کار رفتنه، ولی آدم میمونه.
ولی خب، بیشتر آدما نمیفهمنش.
براشون یه داستان عاشقانه‌ی واقعی با پایان خوش، غیرقابل درکه.
براشون خیلی تخیلیه. 
زیادی خوبه که واقعی باشه.
اما یه پایان تلخ؟
یه جدایی؟ یه دلشکستگی؟ یه رفتن؟
چرا که نه، اونو با آغوش باز میپذیرن.
چون تجربه‌ش کردن.
چون حس هم‌دردی دارن باهاش.
چون واقعی‌تره براشون.

و حالا...
در جواب اون آدمایی که می‌گن «هیچ‌چی ابدی نیست»، باید گفت:
بله! اصن کی از ابدی بودن حرف زد؟! توام ابدی نیستی!
پس چرا از عشق انتظار داری ابدی باشه؟
آدم خوب، پیدا کردنی نیست.
رابطه‌ی خوب، توی ویترین نیست.
اینا ساختنی‌ان.
و اگه حوصله‌ و عرضه ساختنشو نداری،
لطفاً نندازش گردن نبودنش.

در نهایت
باور جمع، اون چیزی که بین مردم وایرال شده، اون جمله‌های خاص‌نما،
برام مهم نیست. 
من هرکاری میکنم که توی مسیر رشدمون ریل کنار هم بودنمونم ساخته بشه. 
برام. مهم. نیست.