آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

You Know

-میخوای؟
+ من تورو همیشه میخوام.

-من قلبتو میشکونم، بازم منو میخوای؟

+من اینو میدونستم و قلبمو تسلیم کردم

-باهات طوری رفتار نمیکنم که میخوای

+میدونم

-حرفایی رو نمیزنم که دوست داری بشنوی

+میدونم

-کارایی رو نمیکنم که آدمای نرمال میکنن

+میدونم!

-داری پاتو جایی میذاری که دورتو فقط تاریکی پر میکنه، اینم میدونی؟ اونجا هیچ نوری نیست

+من نورت میشم، هرچقدر میخواد تاریک باشه. روشنایی میشم که ببینیش

-تو میدونیش؟ موندن بین بازوهای من آسون نیست

+مهم نیست، من اسارت بین این بازوهارو میخوام

The weapon 

-راحیل

Love


«۱۲:۳۴»
Poobon –
و تا جایی که میدانستم در این زمانه عشق خیلی راحت معنا میشد.
-----------------
بعضی وقتا مردم فکر میکنند زندگی یه مشت جمله‌س، پر از «هیچی ابدی نیست»، پر از «عاشق نباش»، پر از «خیال‌پردازی نکن»،
ولی تهش، همه‌چی برمیگرده به درد. 
به اینکه کی با اون درد چیکار میکنه.
از فیلسوفا و نقاشا بگیر، تا نویسنده‌ها و موسیقیدانا و شاعرا.
و حتی دانشمندا.

ببین عزیزکرده‌ی دل،
زندگی درد داره.
نه از اون دردی که با یه چایی حل شه، نه از اون دردی که بشه تو خواب فراموشش کرد.
از اون درداست که یهو وسط روز، وسط لبخند، وسط شلوغی، یه‌دفعه میزنه زیر دلت.
و تو میمونی و یه خلأ.
و آدما، وقتی نتونن ازش فرار کنن،
شروع میکنن به ساختن شخصیت.
یکی از غمش مینویسه و نویسنده میشه.
یکی فکر میکنه، میجوشه، میپرسه و فیلسوف میشه.
یکی رنگ‌ها رو بلند میکنه و میریزه روی بوم و نقاش میشه.
یکی نت مینویسه، آکورد میسازه و موسیقیدان میشه.
یکی وزن و قافیه میچینه و شاعر میشه.
یکیم به علم پناه میاره.

و من، نگاه خودمو دارم.
می‌خوام تعبیر خودمو بچسبونم بهش.
چون ببین، عشق ساده نیست.
یه مدل دیوونگیه.
یه چیزی توو مایه‌های سقوط از یه ارتفاع بلند، بدون چتر.
و خیلیا، خیلی زیاد،
سالم ازش بیرون نمیان.
و همین خیلیا، بعد شکست، مینویسن، میخونن و...
تا اون نفر بعدی که میرسه، یه‌جایی پناه بگیره.
یه کتاب، یه آهنگ، یه تیکه شعر، یه فیلم.
و چون شکستا تکرار میشن، و آدمایی که نمی‌تونن عشقو نگه دارن هی زیاد می‌شن،
کم‌کم تبدیل می‌شه به یه باور عمومی.
یه قانون نانوشته‌ی سرد.

داستانای خوب هیچوقت نوشته نمیشن 
چرا؟
چون جوهره نوشتن دلتنگی و غمه.
نه اونایی که تو رابطه‌شون همه چی خوبه.
اونا وقت نمی‌کنن بنویسن. 
دارن زندگی می‌کنن. 
(بیشتر مواقع برای اکثریت، نه همه)
اونا فکر میکنن داستانایی که آخرش خوشه، اون عاشقانه‌هایی که همه چی خوب تموم میشه،
بیشتر وقتا فقط فانتزی‌ان. 
و چرا نوشته نمی‌شن؟
چون مخاطب‌ها، کور شدن نسبت به عشق.
نه عشق توی فیلمای سینمایی.
عشق توو کارای کوچیکه. 
تو زحمت کشیدن برای موندن.
تو همون لحظه‌هایی که آسون‌ترین کار رفتنه، ولی آدم میمونه.
ولی خب، بیشتر آدما نمیفهمنش.
براشون یه داستان عاشقانه‌ی واقعی با پایان خوش، غیرقابل درکه.
براشون خیلی تخیلیه. 
زیادی خوبه که واقعی باشه.
اما یه پایان تلخ؟
یه جدایی؟ یه دلشکستگی؟ یه رفتن؟
چرا که نه، اونو با آغوش باز میپذیرن.
چون تجربه‌ش کردن.
چون حس هم‌دردی دارن باهاش.
چون واقعی‌تره براشون.

و حالا...
در جواب اون آدمایی که می‌گن «هیچ‌چی ابدی نیست»، باید گفت:
بله! اصن کی از ابدی بودن حرف زد؟! توام ابدی نیستی!
پس چرا از عشق انتظار داری ابدی باشه؟
آدم خوب، پیدا کردنی نیست.
رابطه‌ی خوب، توی ویترین نیست.
اینا ساختنی‌ان.
و اگه حوصله‌ و عرضه ساختنشو نداری،
لطفاً نندازش گردن نبودنش.

در نهایت
باور جمع، اون چیزی که بین مردم وایرال شده، اون جمله‌های خاص‌نما،
برام مهم نیست. 
من هرکاری میکنم که توی مسیر رشدمون ریل کنار هم بودنمونم ساخته بشه. 
برام. مهم. نیست.

Again

(از پستای قبله ولی ذره ای از زیباییش کم نشده)

در اتاق باز میشه و میاد داخل

کنار پنجره وایمیسه و ماه رو نگاه میکنه

ازم میپرسه "داری چکار میکنی؟ چرا نمیخوابی؟"

میگم "دارم قسمت آخر قصمو مینویسم"

نگاهی به چشمام میندازه و میگه "چرت نگو دیگه. داری به من فکر میکنی. قصتو بنویس بیخیال من"

میگم "آخه تو توی قصمی"

میگه "قصه ها که تموم میشن آدما کجا میرن؟"

میگم "نمیدونم. از خودت بپرس. ولی هر قصه ای یه پایانی داره"

میگه "درسته که ما پایان قشنگی نداشتیم ولی داستانمون قشنگ بود"

سرمو میندازم پایین.

به دفتر نگاه میکنم و میگم "شاید. ولی پایانی که قشنگ نباشه، زیبایی قصه رو میبره"

بغض میکنه.

میاد کنارم.

چونمو میگیره و میگه "ببینمت. غصه نخور. باشه؟"

چیزی نمیگم.

میگه "پرنده ها تا ابد توی قفس اسیر نمیمونن. اونا عادت کردن! غافل از اینکه در بازه و میتونن برن بیرون"

میخندم.

"منو میگی؟ پس چشات چی؟"

روبه روم میشینه.

میگه "حواست باشه برف میاد سرما نخوری. حالا میشه آخر قصه رو برام بخونی؟"

میگم "قصه ها که تموم میشن آدما کجا میرن؟"

میگه "نمیدونم. شاید دنیای فراموشی. آخرشو میخونی واسم؟"

میگم "فردا صب برات میخونم"

چشاشو میبنده.

پشت پلکاشو میبوسم.

لبخند میزنه.

هرچقدر تکونش میدم، دیگه چشاشو باز نمیکنه.

از خواب میپرم.

قصه تموم شده. در اتاق هم بازه.

03/8/10

Why

آمده بودم برای رقصیدن،رها شدن.
دنیا با اینکه آتش به جانش افتاده بود،باز هم برای دیدن من آمده بود.
اگر بهر تماشا آمده بودند،پس چرا خود را رها نکنم؟

Ke

دل در فغان، ز عهد نگار که بوده‌ای؟
دیوانه‌وار، در طلب یار که بوده‌ای؟

گفتم بمان، نماندی و رفتی بی‌خبر
در کوچه‌ها، به یادِ بهار که بوده‌ای؟

هر شب صدای پایت از آن سویِ خواب‌ها
می‌پیچد و می‌پرسد: یار که بوده‌ای؟

در باد، نام توست که تکرار می‌شود
ای یادِ دور، ماندگار که بوده‌ای؟

در چای تلخِ عصر، نشستم به یاد تو
لبخندِ من، در آن نگار که بوده‌ای؟

حالا من و غروب و دل و قابِ خالی‌ات
ای ناتمام، تمامِ کار که بوده‌ای؟

-سای‌نا

Like

منو جوری بغل کن که بهم ثابت بشه هستی
بذار باور کنم تنها به این دیوونه دل بستی

-اسارت

If you go

- می‌ترسم که تو هم بری.
+ اما خیلی وقت گذشته، دیگه برای رفتنم دیر شده؛ من جزئی از تو شدم.
- قراره همیشه بمونی؟
+ همیشه.
- اما ممکن نیست.
+ می‌دونم، حتی اگه خودم هم نباشم، یادم همیشه پیشت می‌مونه، از این مطمئنم.
- چطور؟
+ چون وقتی بتونی یه نفر رو چه دور چه نزدیک، در تمام لحظات و هر شرایط زندگیت دوست داشته باشی؛ و حتی بعد از گذشت سال‌ها هنوز هم قلبت رو به تپش بندازه، اون دوست داشتن واقعیه! و عزیزم، دوست داشتن واقعی تنها چیزیه که انقضاء نداره.

6.55am

دیدنت انگار زخمای دلتنگی که سرشون بسته شده بودن و دوباره باز کردن. یه هفته‌ای که گذشت تنها هفته‌ای توی زندگیم بود که انقدر دلتنگ بودم. 

چقدر دنیا داره باهامون بد می‌سازه بچه. تنها امیدم برای ادامه دادن زندگی اون خاطره‌هاییه که هنوز باهات نساختم. 

فقط این زخما بد باز شدن. حالا دیگه تحمل اینکه حتی لحظه‌ای بدون تو باشم رو ندارم.

DIS

شده دلتنگ باشی و فاصله فرسنگ شود؟

-سعید مختاری

تو را پنهان خواهم کرد.

باور کن

تو را پنهان خواهم کرد

در آنچه که نوشته‌ام

در نقاشی ها و آوازها و آنچه که میگويم

تو خواهی ماند

و کسی نه خواهد ديد

و نه خواهد فهميد زيستن ات را در چشمانم

خواهی ديد و خواهی شنيد

گرمای تابناک عشق را

خواهي خفت و برخواهی خاست

روزهاي پيش رو را خواهی ديد

که نخواهند بود

چون روزهای گذشته

آنطور که زيسته بودی

در افکارت غرق خواهی گشت

فهميدن هر عشقی

گذران يک عمر است

سپری خواهیاش کرد

تو را وصف ناپذير

زندگی خواهم کرد

در چشم‌هايم ، تو را پنهان خواهم کرد

روزی تنها زبان به سخن خواهی گشود

خواهی نگريست

من چشم‌هايم را فرو خواهم بست

و تو در خواهی يافت


((اُزدمير آصف))