clean
بریم یه دستی بکشیم به وب از وایبش و اینکه مال خیلی وقته خسته شدم
انگار (من) نیست
بریم یه دستی بکشیم به وب از وایبش و اینکه مال خیلی وقته خسته شدم
انگار (من) نیست
دوباره بعد یه مدت طولانی دارم اون حس مزخرفو تجربه میکنم.
گوه خوردم با این رشته، با این مدرسه، با این مطالب، با این وضع باشگاه رفتن
بسه.
بند بند نخ این لباسو میشکافم برای بوییدن عطر تن تو.
نمیخوام بدون این بچه زندگیو.
And if you go, I wanna go with you
And if you die, I wanna die with you:)
(ترجمه ادامه)
If I can't have you then no one can:)
but you belong to me.
(ادامه)
در فراسوی مرزهای تنات تو را دوست میدارم.
در فراسوهای پیکرهایمان، با من وعدهی دیداری بده.
چشم انتظار توام.
چقد داغونم امشب
طی یه سال اخیر اینقدر آشفته حال و دلتنگ نبودم...
به پروانه هات بگو
خیلی خاکستریام...
میخواستم از تو فرار کنم.
گفتم اگر راهمو کج کنم، اگر بیصدا از تو ببرم، اگر چشمامو ببندم، شاید توی غبار گم بشی.
اما هیچکدوم نشد. دیدی؟ نبودنت منو نکشت.
من موندم. ولی موندنی که شبیه زندگی نیست.
نقابی روی صورتم افتاده، نقابی که آروم آروم راه نفسمو داره میبنده.
هرچی بیشتر پنهون میکنم، بیشتر آشکار میشم.
هرچی بیشتر سکوت میکنم، صدای درونم بلندتر میشه.
میدونی؟ تو خواستنیتر از هر آرزویی.
اما آرزو هم اگه به دست برسه، دیگه آرزو نیست.
انگار تو همون فاصلهای هستی که باید همیشه فاصله بمونه تا معنات حفظ بشه.
هیچ نمیگویم.
و تو این هیچ مرا
همه چیز بخوان.
خسته تر از همیشم.
کاش یه دستی به وب بکشم خاک خورده
الان شب پنجشنبس جو گرفتتم
اها اینم بگم
گفتینو اوکی شده پیامی داده بشه میبینم
اوناییم که دادن جواب دادم
از تنهایی نه
ولی از بی تو بودن میمیرم
امشب هرچی اهنگ گوش میدم نزدیکه از گوشام خون بیاد
فقط بدجوری وانتونزی ام الان...
.jpg)
سلام
احوال شما؟🙋♀️
ظاهرا یسری از دوستان دارن عکسای منو واسه پروفای روبیکاشون برمیدارن
چقد بامزن
روی پلههای سیمانی نشسته بودیم
باد میزد تو صورتمون، بوی نم و زنگ آهن پیچیده بود تو هوا
بطری خالی رو قل دادم روی زمین، صداش گم شد
نگاهش کردم. چشمهاش قرمز بود
از بی خوابی
گفتم «میدونی بدترین چیز چیه؟
اینه که هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر به بودنِ آدما عادت میکنیم،
در حالی که همهشون یه روز میرن.
کاملا هم بی سروصدا با همون خداحافظی ساده، یا حتی بدون اون!
بعدش تو میمونی و یه مشت جای خالی که خودتو به آب و آتیشم بزنی پر نمیشه»
نگاهش سر خورد توی صورتم «آدما خودشونو توی تو گم میکنن
تو رو فقط تا وقتی میخوان که هنوز انعکاس خودشونو تو چشمت ببینن
وقتی دیگه اون تصویر گم شد، میذارن میرن. همین. بهش عادت کن»
خندیدم «برای همین همیشه میترسم.
یکی بیاد و بره و با خودش تیکهای از منو ببره که دیگه برنگرده»
«همینه… مرگ نابودت نمیکنه ولی آدمایی که زندهن و دیگه نمیخوانت چرا.»