آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

clean

بریم یه دستی بکشیم به وب از وایبش و اینکه مال خیلی وقته خسته شدم

انگار (من) نیست

again

دوباره بعد یه مدت طولانی دارم اون حس مزخرفو تجربه میکنم.

Kirist

گوه خوردم با این رشته، با این مدرسه، با این مطالب، با این وضع باشگاه رفتن

بسه.

Kesh

بند بند نخ‌ این لباس‌و میشکافم برای بوییدن عطر تن تو.

Lonely

And if you go, I wanna go with you

And if you die, I wanna die with you:)

(ترجمه ادامه)

shamloo

در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می‌دارم.

در فراسوهای پیکرهای‌مان، با من وعده‌ی دیداری بده.

چشم انتظار توام.

Mu

چقد داغونم امشب

طی یه سال اخیر اینقدر آشفته حال و دلتنگ نبودم...

Man Moondam

می‌خواستم از تو فرار کنم. 

گفتم اگر راهمو کج کنم، اگر بی‌صدا از تو ببرم، اگر چشمامو ببندم، شاید توی غبار گم بشی. 

اما هیچ‌کدوم نشد. دیدی؟ نبودنت منو نکشت. 

من موندم. ولی موندنی که شبیه زندگی نیست.
نقابی روی صورتم افتاده، نقابی که آروم آروم راه نفسمو داره میبنده. 

هرچی بیشتر پنهون می‌کنم، بیشتر آشکار میشم. 

هرچی بیشتر سکوت می‌کنم، صدای درونم بلندتر میشه. 
می‌دونی؟ تو خواستنی‌تر از هر آرزویی. 

اما آرزو هم اگه به دست برسه، دیگه آرزو نیست.

انگار تو همون فاصله‌ای هستی که باید همیشه فاصله بمونه تا معنات حفظ بشه.

ayyyyyy

خسته تر از همیشم.

کاش یه دستی به وب بکشم خاک خورده

الان شب پنجشنبس جو گرفتتم

اها اینم بگم

گفتینو اوکی شده پیامی داده بشه میبینم

اوناییم که دادن جواب دادم

People

روی پله‌های سیمانی نشسته بودیم
باد می‌زد تو صورتمون، بوی نم و زنگ آهن پیچیده بود تو هوا
بطری خالی رو قل دادم روی زمین، صداش گم شد
نگاهش کردم. چشم‌هاش قرمز بود‌
از بی خوابی

گفتم «می‌دونی بدترین چیز چیه؟
اینه که هیچ‌وقت نفهمیدم چرا انقدر به بودنِ آدما عادت میکنیم،
در حالی که همه‌شون یه روز میرن.
کاملا هم بی سروصدا با همون خداحافظی ساده، یا حتی بدون اون!
بعدش تو می‌مونی و یه مشت جای خالی که خودتو به آب و آتیشم بزنی پر نمیشه»

نگاهش سر خورد توی صورتم «آدما خودشونو توی تو گم می‌کنن
تو رو فقط تا وقتی میخوان که هنوز انعکاس خودشونو تو چشمت ببینن
وقتی دیگه اون تصویر گم شد، میذارن میرن. همین. بهش عادت کن»

خندیدم «برای همین همیشه میترسم.
یکی بیاد و بره و با خودش تیکه‌ای از منو ببره که دیگه برنگرده»

«همینه… مرگ نابودت نمیکنه ولی آدمایی که زنده‌ن و دیگه نمیخوانت چرا.»