Writing
کاش برای فرار از واقعیت و اتفاقات مینوشتم، اما حقیقت اینجاست که ذهنم بیاندازه واقعبینه، یکوقتهایی میاد که دوست دارم به سقف خیره بشم، و تنها به اتفاقاتی که نوشته نشدن، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم...
کاش برای فرار از واقعیت و اتفاقات مینوشتم، اما حقیقت اینجاست که ذهنم بیاندازه واقعبینه، یکوقتهایی میاد که دوست دارم به سقف خیره بشم، و تنها به اتفاقاتی که نوشته نشدن، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم...
- آدما همه همینن؛ از طریق شکم میشه به قلبشون نفوذ کرد.
+ خیر برای من از طریق-...
- عقله؟
+ چا... بله. عقله.
انگار بعضی وقتا به گفتن پناه میبری فقط برای تحمل.
ترست رو بار ها و بار ها بازگو میکنی، اندوهتو میچرخونی روی زبونت با این امید مسخره که تکرار درستش میکنه.
خیال میکنی اگه جمله ای رو اینقدر بگی که رنگ ببازه، خود اتفاقه هم کم رنگ میشه؟
ولی خب واقعیت اینه که کلمه ها اغلبشون بیشتر از اینکه نجات بدن یه مسکن بدرد نخورن. دردو از جا نمیکنن فقط موقتا بی حسش میکنن.
فکر میکنی اگه خم بشی تو خودت و حالت تسلیم بگیری و ضعفت رو به رسمیت بشناسی، جهان هم یکم عقب نشینی میکنه؟
جهان اهل عقب نشینی نیست. خاطره ها جای خودشون رو دارن، اثر ها کار خودشونو میکنن و هیچ اعترافی چه راست چه دروغ قدرت بازنویسی اون گذشته رو نداره.
انگار باید بپذیری که گفتن، همیشه شجاعت نیست. بعضی وقتا راهیه برای فریب دادن خودت. از ترست حرف میزنی و چند لحظه احساس میکنی سبک شدی، متوجه خطرناک بودنش هستی؟ این داره قانعت میکنه که تو یه کاری کردی! در حالی که هیچ چیزی جابجا نشده فقط یاد گرفتی با همون زخم راحت تر بشینی.
بدترشم اینجاست که خیال میکنی با پیش بینی کردن یا هشدار دادن میتونی جلوی فاجعبه رو بگیری.
چرا فکر میکنی اسم بردن از ترس، اون رو خلع سلاح میکنه؟
زندگی گوشش به این منطق ها بدهکار نیست. همون چیزی که بار ها ازش گفتی و فکر میکردی تونستی مهارش کنی از جایی که انتظار نداره محکم میکوبه رو کلت.
بخاطر بی عرضگیتم نیست، اصلا قرار نبوده توی کنترل تو باشه.
خیلی چیزا نه با خواستن رام میشه نه فهمیدن. بی رحمانه اتفاق میوفته و تنها واکنش سالم نسبت به اینکه قرار نبوده مطابق میل تو بچرخه اینه که بشینی خودتو به در و دیوار بزنی.
-ساینا
Of course always gymnastics:)
و اما یادت نره عزیز من؛
حتی اگه ریل مسیرهامون دیگه از کنار هم نمیگذشتن، من همیشه شونمو برای تکیه کردن تو، آغوشمو برای غم هات، و چشمامو برای خوندن حرف های ناگفته ی اون نگاهت کنار میذارم:)
یادت نره؛ هرموقع دنبال جایی برای گریختن بودی، به من برگرد.
تؤ کُجایی؟
دَر گُستَره یِ بی مَرزِ این جَهآن تؤ کُجایی؟
مَن دَر دورتَرین جآیِ جَهآن ایستآده اَم:
کِنارِ تُؤ
_احمد شاملو_

:)
چشم بستن، هیچوقت جهان رو از حرکتش نمیاندازه؛ واقعیت و دنیا توی بی نیازی مطلقش از نگاه ما ادامه میده و ما بدون اینکه بخوایم، توی جریان زمان مثل یه برگ خشکیده توی سیل بی امون با خودش برده میشیم.
بستنِ چشمها، نه قدرتِ توقف دارن و نه حتی میتونن انکار کنن. چون نمیخوای شاهد اتفاقی باشی که میافته، هیچ چیز ناپدید نمیشه.
عزیزکم، چشماتو باز کن فقط بزدلا هستن که پلک های خودشونو روی جهان میبندن و گمان میکنن با تاریکیِ چشمشون، تاریکی دنیا رو آفریدن. چشم بستن و پنبه تو گوش چپوندن باعث نمیشه زمان از حرکت بایسته.
ارغـوان شـاخـۀ هـم خـون جـدا مـانـدۀ مـن
آسـمـان تـو چـه رنـگ اسـت امـروز
آفـتـابــی اسـت هـوا؟
یـا گـرفـتـه اسـت هـنـوز؟:)
_هوشنگ ابتهاج
یکی از رمانتیک ترین رفتارهایی که از یک کتابخون حرفه ای سر میزنه، کند خوندن کتابیه که عاشقانه دوستش داره.
زیستن تو فاصله بین واژه ها:)
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانهای
بنگر که چگونه به وادی مرگم کشاندهای

پشت همه مهربونیاتون پلن چیدید، نمیشود برایتان مُرد😂
توی غاری که دیوارهاش سکوتو زمزمه میکنن و سایهها، رقصِ اندیشههایِ ناگفته رو به نمایش میذارن، منم یه مسافریم از جنسِ تنهایی که اونجا آروم گرفتم.
دیگه هیاهویِ شهر و زرق و برقِ دوستیای بیریشه، آزارم نمیده.
حوصلهیِ بازیهایِ تکراریِ ادما توی من مرده و از قولها، از انتظارها، از وابستگیها، رهایی پیدا کردم.
هر نگاهِ ناآشنا و هر حرفِ بیمورد، دیگه توانِ خراشیدنِ این پوستِ ضخیمِ بیتفاوتی رو نداره.
سبکِ زندگیِ من، برای چشمایی که به شلوغی عادت کرده شاید غریب باشه، ولی من روحم همینجا زندهس.
اینجا، توی اعماق وجودم چیزیو پیدا میکنم که قبل تر توی ازدحام جمعیت گم کرده بودم.
طوری تمومِ وجودم تو چنگالِ این پرسشِ جانسوز اسیر شده که بدنم از ذهنم جامونده.
چرا اون جوهرِ زلالِ قلم، برای من اینچنین رو به خشکی رفته؟
چرا دیگه طوری که پیش تر بود، نمیتونه فوران کنه؟
به خودم گفتم که از یک برههی زمانی به بعد، باید خودمو گوشه ای کنار بکشم و دهنشو ببندم.
اراده کرده بودم که هر واژهای که از لبام میلغزه، هر خطی که رو کاغذ میاد، باید از صافیِ شناختِ من بگذره. باید برام "شناخته شده" باشه.
یعنی چی؟ یعنی حضوری آگاهانه رو هر کلمه؟ یعنی ترس از پرت شدن توی ورطه ندونستن؟
این خودخواهیِ عجیبی نیست؟ این ارادهی معطوف به داناییِ مطلق؟
انگار خواستم تمومِ جهانِ پیرامونمو تو قفسِ ذهنم محبوس کنم، تا مبادا ذرهای از اون ناشناخته باقی بمونه و چی شد؟ نتیجهش چی بود جز این؟
سعی کردم تا حد امکان از چیزی صحبت نکنم که راجبش اطلاعاتی ندارم و یهو، اون دیوارِ بلند، من رو هم حبس کرد. دیگه نه صداییو شنیدم نه حتی داد زدم.
این سکوت الانم و نرفتن سمت نوشتن، سکوت هوشمندانه نیست. چون اجازه ندادم قلمم، زبونم، وجودم، بعضی وقتا از پرتگاهِ ندونستن، نگاهی به بیرون بندازه.
این دستم که یه روز ابزار آفرینش بود الان بی جون افتاده و روحش پرکشیده.
میپرسی چرا؟ چون من از رقص آزادانه کلمه ها ترسیدم. ترسیدم که کلمه ای که هنوز ماهیتش رو مشخص نکردم نظم جهان امنم رو بهم بزنه.
خوب میدونم. خوب میدونم که اگه همه چیز رو بدونم دیگه چه چیزی میخواد برای کشف کردن باقی بمونه؟ چه نیرویی میخواد تورو هل بده جلو؟
خوب میدونم که این محدود کردن خودم به چارچوب دونستن منو از زنده بودن بازمیداره.
اما باید غوطه ور باشم.
باید توی این مکان امنم غوطه ور باشم.
من جاهای دیگه هم ثبات ندارم که الان بخوام یه ستون دیگه از باور هامو با دست خودم تبر بزنم.
هنوزم حس قبلو دارم با گوش کردنش.
:)
ترجمه ادامه