حتی اگه ریل مسیرهامون دیگه از کنار هم نمیگذشتن، من همیشه شونمو برای تکیه کردن تو، آغوشمو برای غم هات، و چشمامو برای خوندن حرف های ناگفته ی اون نگاهت کنار میذارم:)
یادت نره؛ هرموقع دنبال جایی برای گریختن بودی، به من برگرد.
چشم بستن، هیچوقت جهان رو از حرکتش نمیاندازه؛ واقعیت و دنیا توی بی نیازی مطلقش از نگاه ما ادامه میده و ما بدون اینکه بخوایم، توی جریان زمان مثل یه برگ خشکیده توی سیل بی امون با خودش برده میشیم. بستنِ چشمها، نه قدرتِ توقف دارن و نه حتی میتونن انکار کنن. چون نمیخوای شاهد اتفاقی باشی که میافته، هیچ چیز ناپدید نمیشه. عزیزکم، چشماتو باز کن فقط بزدلا هستن که پلک های خودشونو روی جهان میبندن و گمان میکنن با تاریکیِ چشمشون، تاریکی دنیا رو آفریدن. چشم بستن و پنبه تو گوش چپوندن باعث نمیشه زمان از حرکت بایسته.
توی غاری که دیوارهاش سکوتو زمزمه میکنن و سایهها، رقصِ اندیشههایِ ناگفته رو به نمایش میذارن، منم یه مسافریم از جنسِ تنهایی که اونجا آروم گرفتم. دیگه هیاهویِ شهر و زرق و برقِ دوستیای بیریشه، آزارم نمیده. حوصلهیِ بازیهایِ تکراریِ ادما توی من مرده و از قولها، از انتظارها، از وابستگیها، رهایی پیدا کردم. هر نگاهِ ناآشنا و هر حرفِ بیمورد، دیگه توانِ خراشیدنِ این پوستِ ضخیمِ بیتفاوتی رو نداره.
سبکِ زندگیِ من، برای چشمایی که به شلوغی عادت کرده شاید غریب باشه، ولی من روحم همینجا زندهس. اینجا، توی اعماق وجودم چیزیو پیدا میکنم که قبل تر توی ازدحام جمعیت گم کرده بودم.
طوری تمومِ وجودم تو چنگالِ این پرسشِ جانسوز اسیر شده که بدنم از ذهنم جامونده.
چرا اون جوهرِ زلالِ قلم، برای من اینچنین رو به خشکی رفته؟
چرا دیگه طوری که پیش تر بود، نمیتونه فوران کنه؟
به خودم گفتم که از یک برههی زمانی به بعد، باید خودمو گوشه ای کنار بکشم و دهنشو ببندم.
اراده کرده بودم که هر واژهای که از لبام میلغزه، هر خطی که رو کاغذ میاد، باید از صافیِ شناختِ من بگذره. باید برام "شناخته شده" باشه.
یعنی چی؟ یعنی حضوری آگاهانه رو هر کلمه؟ یعنی ترس از پرت شدن توی ورطه ندونستن؟
این خودخواهیِ عجیبی نیست؟ این ارادهی معطوف به داناییِ مطلق؟
انگار خواستم تمومِ جهانِ پیرامونمو تو قفسِ ذهنم محبوس کنم، تا مبادا ذرهای از اون ناشناخته باقی بمونه و چی شد؟ نتیجهش چی بود جز این؟
سعی کردم تا حد امکان از چیزی صحبت نکنم که راجبش اطلاعاتی ندارم و یهو، اون دیوارِ بلند، من رو هم حبس کرد. دیگه نه صداییو شنیدم نه حتی داد زدم.
این سکوت الانم و نرفتن سمت نوشتن، سکوت هوشمندانه نیست. چون اجازه ندادم قلمم، زبونم، وجودم، بعضی وقتا از پرتگاهِ ندونستن، نگاهی به بیرون بندازه.
این دستم که یه روز ابزار آفرینش بود الان بی جون افتاده و روحش پرکشیده.
میپرسی چرا؟ چون من از رقص آزادانه کلمه ها ترسیدم. ترسیدم که کلمه ای که هنوز ماهیتش رو مشخص نکردم نظم جهان امنم رو بهم بزنه. خوب میدونم. خوب میدونم که اگه همه چیز رو بدونم دیگه چه چیزی میخواد برای کشف کردن باقی بمونه؟ چه نیرویی میخواد تورو هل بده جلو؟ خوب میدونم که این محدود کردن خودم به چارچوب دونستن منو از زنده بودن بازمیداره. اما باید غوطه ور باشم. باید توی این مکان امنم غوطه ور باشم. من جاهای دیگه هم ثبات ندارم که الان بخوام یه ستون دیگه از باور هامو با دست خودم تبر بزنم.
بعد از "یه ماه و چند روز" جوری از اینکه تونستم وارد اکانتم بشم احساس خوشحالی کردم که انگار یه قرن یه معمایی با جایزه گنج وجود داشته و من تونستم پیداش کنم. اگرچه بدون اکانت هم اینجا سرک میکشیدم و هنوز بیخیال این مکان امن نشده بودم. داشتم به این فکر میکردم که اخرین باری که این موضوع “افراد جدید بلاگیکس” رو زیر نظر داشتم، دی ماه بود. نت قطع بود و دوباره از تلگرام پناه اورده بودم اینجا. اون تایم احساس میکردم کلی بچه سال ریخته اینجا و همش صحبت از دعواهای دو تا اکیپ وبای مختلف وجود داشت. اما این مدته که دوباره بخاطر جنگ و البته طولانی شدنش خیلیا دیگه از بلاگفا و بلاگ اسکای هم رو برگردوندن و اومدن اینجا، محتوای پستا جذبم کرد و برای اولین بار از گشتن توی “گشت و گذار” پشیمون نشدم. به هرحال، داشتم احساس خفگی میکردم از اینکه در به در به مغزم فشار میاوردم که رمز اکانتم رو یجوری از اون ته مها یاداوری کنه، ولی نمیشد که نمیشد. خیلی وقته ننوشتم. حتی فیزیکی. شاید کلا ادرس رو تغییر بدم و آساره، دیگه آساره باقی نمونه:) نهایت کساییو از دست میدم که با ادرس وب منو داشتن. اینجا یه تمیز کاری درست حسابی میخواد ولی طول میکشه. باید یه سری پستا رو هم حذف کنم.
اعصابم بدجور خورد شد دیدم کل چیزایی که اپلودشون کرده بودم و وابسته به سایت اپلود کن بوده، پریده. باید دوباره اپلود کنم. حتی قالب و بک گراند وبم پریده.