آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Da

احتمالا جنایت و مکافات داستایوفسکی رو خونده باشین، اونجا وقتی همه سونیا رو (بخاطر اینکه ناچار شده برای اینکه برادرا و خواهراش از گشنگی زجرکش نشن و نمیرن تن به تن‌فروشی موقت بده) سرزنش می‌کنن، راسکلنیکف احترام و ستایش فوق‌العاده‌ای رو نثارش می‌کنه.

این حد از احترام برای سونیا عجیب به نظر میاد چون به اعتراض میگه چرا این همه به من احترام میذاری با اینکه میدونی معصیت کارم؟

راسکلنیکف میگه من بخاطر معصیتت چنین نمیکنم بلکه به خاطر رنج و زجری که متحمل شدی این چنین میکنم

روزنه.

کدوم‌یکی از روزنه‌هات رو بیشتر از بقیه یادت هست؟ مثلا اون نوری که باعث شد صبحِ تاریک‌ترین شب زندگیت چشم‌هاتو باز کنی رو، نوری که وقتی پلک‌هات سخت بهمدیگه برخورد می‌کردن و مردمک چشم‌هات می‌سوخت و آرزوی یه خواب طولانی‌تر رو داشتن، یادت میاد؟ روزنه‌های تاریک‌ترت رو، همونی‌که بلندترین شب‌ زندگیت رو با بوق و برف و چراغ تیله‌ای خاموش کرد تا احساس کنی هیچ بهترین شبی برات هیچوقت وجود نداشته، کدومش رو بیشتر از اون‌یکی یادته؟ اصلا چیزی از روزنه‌ها نگه داشتی یا همش گیرِ دوتا خاطره‌ی مبهم از روزهایی شدی که هیچی ازشون باقی نمونده، بذار اینجوری بپرسم، اصلا چیزی هم هست که اسمش رو بذاری روزنه؟

Trust

به تنها چیزی که اعتماد داشتم اون زندگی بود. 

بقیه چیزها؟ آدم‌ها؟ همیشه یه فاصله‌ای بین من و اونا بود. 

وگرنه همیشه بی اعتمادی رو مثل یه لباس همیشگی میپوشیدم و جمله ی "اعتماد نکن" یه گوشزد و جمله ی کلیشه ای تو مغزم نبود، صرفا ادما چون آدم‌ها اون‌قدرها هم برام پیچیده نبودن. الگوهاشون تکراریه، واکنش‌هاشون قابل حدسه، و این قابل‌پیش‌بینی بودن، خیلی خسته کننده‌س.انگار داری یه نمایش رو بارها و بارها می‌بینی، با بازیگرهای مختلف ولی همون دیالوگ‌های کهنه و پر از ناخالصی.
اون یه بار تو از این زندگی منو کشوندی بیرون و باعث شدی برای اولین به یه «شاید» واقعی فرصت بدم و فکر کنم کسی ای که می‌تونم بیارمش توی دایره‌م و باهاش درباره چیزایی حرف بزنم که واقعا برام مهمن و یه میل مشترک به دونستن بینمون اتفاق بیوفته.
اون «شاید» برای من اتفاق کوچیکی نبود. از این خبر داشتی چون خودم بهت گفته بودم. یه جور خیانت به خودم بود، به اون نسخه‌ای از خودم که همیشه مطمئن بود هیچ‌کس فرق نداره. ولی من این خیانت رو قبول کردم و یه لحظه، فقط یه لحظه، فکر کردم شاید ارزشش رو داشته باشه.
وقتی فهمیدم اشتباه کردم که بحث‌هامون، اون علاقه‌های مشترک، اون حرف‌هایی که فکر می‌کردم از یه جای عمیق میان، بیشترشون فقط بازتابی از من بودن تا حضور خود تو. تو نزدیک شده بودی، و برای نزدیک موندن، همون چیزهایی رو گفته بودی که می‌دونستی من می‌خوام بشنوم.
و من یهو با یه چیزی بدتر از چیزی که بهش حساس بودم مواجهه شدم. تقلید از هر نوع دروغی پوچ تره.
اونجا بود که فاصله فقط بین من و تو نیفتاد. بین من و خودم هم افتاد. چون فهمیدم حتی اون شناختی که از خودم داشتم، اون اطمینانی که به مرزهام داشتم، اون هم می‌تونه این‌قدر راحت دور زده بشه. وقتی مرزها این‌قدر راحت بی‌معنی می‌شن، دیگه نمی‌دونی کجا باید وایسی.
من گم شدن رو بلدم. اینو از قبل یاد گرفته بودم. می‌دونستم چطور محو بشم، چطور مرزهام رو پاک کنم، چطور خودم رو از معادله حذف کنم. ولی این چیزی که الان هست، گم شدن نیست. گم شدن وقتی معنی داره که هنوز جایی باشه که بتونی بهش برگردی، یا حداقل مرزی باشه که بدونی ازش عبور کردی. 
اینجا دیگه مرزی وجود نداره. چیزی نمونده که بخوام ازش محافظت کنم. بیشتر شبیه یه سیاهی مطلقه.
دایره ارتباطاتم هیچ‌وقت شلوغ نبود که حالا بخوام خالی‌ترش کنم. همیشه کنترل شده و کم بوده. 
ولی الان حتی همون دایره هم برام بی‌معنی شده. کوچیکترش نکردم، کلا برش داشتم. چون دیگه کسی قرار نیست توش باشه، حتی به صورت احتمالی.
جاش رو با زیاد کردن کتابام پر کردم. صفحه‌هایی که می‌دونم جمله‌هاشون نقش بازی نمی‌کنن. دروغ نمی‌گن، یا حداقل اگر هم دروغ بگن، صادقانه دروغ می‌گن. می‌تونم بین سطرهاشون قدم بزنم، بدون این که نگران باشم دارن خودشون رو با من تنظیم می‌کنن. تو کتاب همه‌چیز همونیه که هست، نه چیزی که باید باشه.
دارم توی همون دنیا زندگی می‌کنم.
عجیب اینه که از بیرون و ظاهر، همه‌چیز همون‌طوری به نظر میاد که قبل از اومدن تو بود. همون آدم، همون روزمرگی و همون مرز بین ارتباطا ولی بیشتر از اینه.
من یه بار در رو باز کردم.
این مهمه. 
این که کسی وارد شد. 
چون بعد از تموم شدن اون ارتباط، فقط تو حذف نشدی. 
اون «امکان» هم حذف شد. 
اون احتمال که شاید کسی بتونه وارد بشه.
خبری از یه لحظه دراماتیک نبود و من با یه فروپاشی روانی یهویی اینو نفهمیدم فقط اومدم به خودم دیدم که ذره ای نمیتونم احساس مثبتی به هرگونه ارتباط انسانی و یا حس انسانی ای داشته باشم و اولین عامل رو، دوباره راه دادن یه ادم به زندگیم میبینم.
قبلا هم پررنگ نبوده برام، من خیلی وقته هارت و پورت میکنم که به پیوند و صمیمیت معتقد نیستم ولی اون حس نفرته و دوری کردن کمرنگ بود. 

الان غالبه و میدونی چیه؟ جلوشو نمیتونم بگیرم.
خود شخصیت تو شاید مهم نبوده باشه، یا حتی ارتباطی که داشتیم 
چیزی که مهمه اینه که اون نوک خودکار وجه خوبمو ازم گرفتی و بابتش ازت ممنونم. 
چون خودم نمیتونستم این‌قدر کامل این کار رو با خودم بکنم:)
هیچوقت جرأت نمی‌کردم خودمو این‌جوری  تا انتها انکار کنم.

Gh

غیبتش برام اهمیتی نداشت اما حضورش خیلی آزاردهنده بود.

Far away

احساس میکنم از همه چیز دارم دور میشم. احساس میکنم دارم بلعیده می‌شم.
از یه جایی به بعد هم این فکر ولم نمیکنه که «من برای این ساخته نشدم».
برای این ریتم و مسیر
عجیب ترش اینه که هر کاری که کمتر انجامش میدم همون کاریه که حالمو بهتر میکنه و به دردم میخوره ولی نمیشه!
نمیشه.
باید بشینم به پروژه ها و بساط هایی که نصفه موندن نگاه کنم
به ساختمونایی که فقط اسکلتشونو بالا بردم و همونجا ولشون کردم
یه برچسب «تا اطلاع ثانوی سمتش نمیرم» هم روی یه سری افکارم زدم که میدونم شاید این اطلاع ثانوی هیچوقت نیاد.
باید به اخمی نگاه کنم که بیشتر از لبخندام شده.
باید یه نگاهیم به اون بچه بندازم که از بس زود فهمیده، جزغاله شده
بهش بگم غصه نخور چیزی که نکشتت حتی اگه قوی ترت نکنه بالاخره تجربس؟
بگم آگاهی خوبه؟
نمیاد همونجا یه سیلی بزنه تو گوشم بگه «خسته شدم از بس می‌دونم.»؟
نمیگه که دلش میخواد ندونه؟
آدم وقتی نمیدونه چکار کنه گریه میکنه
نگاهش کنم و چاره ای جز بستن چشمام نداشته باشم؟

-سای‌نا