آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Boofe Koor

بوف کور خواننده رو آروم نمیذاره، چون نویسنده خودش بیتابه.

اولین بار که اسم "صادق هدایت" به چشمم خورد، حتی توی کتابخونه ای هم نبود که انتظار داشته باشم اسم نویسنده ای مثل اونو، اونجا پیدا کنم. بوف کور بین کتابای بابام بود. یکم که سعی کردم بیشتر راجبشون کنجکاوی کنم، بابام تاکید کرد که "این گرایش فلسفی رو بذار برای دهه چهارم زندگیت".

من این جمله رو هنوزم کامل نفهمیدم. چرا باید مواجهه با تاریکی و اون پوچی مطلق که امثال هدایت و بقیه نویسنده ها قلمشون بهش آراسته شده، به سن و سال نسبتا بالا موکول بشه؟ خیلی خنده داره که فکر کنیم درد و برخورد با دنیا توی اون سن اتفاق میوفته، پس ماهم اون سن ازشون خبر دار بشیم.

و من هم، اون اخطار رو نه جدی گرفتم و نه کامل ازش سرپیچی کردم. یه ناخونکی به آثاری با این گرایش فلسفی زدم و پریدم بیرون. شاید خودم جوابو میدونستم. این فکر ها و این تاریکی، وقتی زودتر از موعد وارد ذهن بشن، چیزی که هنوز شکل نگرفته رو سیاه میکنن و از ریخت میندازن. مثل اینکه یه برگه سفیدو که بهت دادن به جای اینکه مرتب توش چیزای جدید رو بنویسی، یکباره جوهر رو خالی کنی روش. جوری که دیگه فضایی برای یادگیری چیزای دیگه نمونه.

امثال هدایت اگه زود به جون آدم بیوفتن، ممکنه به جای اینکه چشم رو باز کنن، اون آدمو توی شک و تیرگی نگه دارن در حالی که به واسطه سن کم، هنوز ابزار عبور از اون تاریکی رو نداره. 

اگه بخوام مستقیم زوم بکنم روی سن نوجوونی، میرسیم به اینکه بحث این نیست که نوجوون نمیفهمه. خیلی وقت ها برعکسه حتی. ولی نوشته هارو فقط نمیخونه، اونارو زندگی میکنه و این گرایش باعث یه جور نگاه نهایی میشه و اون ادم به دنیا فرصت نمیده که لایه ها و زیبایی‌های دیگه‌شو بهش نشون بده.

در هر صورت، من یاد گرفته بودم که از نوشته ها و نویسنده ها بت نسازم و این جمله یه اصل توی ذهنم شده و باعث نمیشه خیلی راحت تحت تاثیر آثار قرار بگیرم. اما بازم اثرات "زود خوندن"‌شون رو دارم میبینم.

----------------------------------------------------------------------

الان که میخوام بنویسم، دارم به این فکر میکنم که مهم نیست من چه نظری نسبت به قلم و رمان های هدایت دارم چون در هر صورت نظر خواننده های مختلف نسبت به کتاب ها، حائز اهمیت بالایی نیست. پس فقط میگم که نه از نظر من، بلکه از حقیقت های قلم هدایت، ساده نویسی‌شه. اکثریت جذابیت رمان هارو توی پیچیدگی و بازی با کلمه ها میبینن، درحالی که هدایت با ساده ترین کلمات چیزی که توی ذهنش مجسم کرده رو، روی کاغذ میاره.

انسان توی نگاه اون، حیوانیه که بین غرور و ترس، میل و نفرت، خواستن و نخواستن سرگردون مونده. 

از ایران الان بخوایم حرف بزنیم، ظاهر و باطن یکی شده و به همون اندازه که توی ظاهر بدبخت بنظر میرسیم، در واقعیت هم همونیم. اما اوج جوونی هدایت، توی دنیای گذشت که نظم و ظاهر مرتب و اشرافی داشت. اما باطن؟ کثافت. خیلی راحت با خوندن چند تا از آثارش، میتونیم بفهمیم که بعدتر این دنیا توی نوشته هاش، به صورت نفرت خاموش و تهوع برگشت.

بوف کور رو باید جدی تر از یه داستان غمگین ببینیم. میشه حس کرد که توی این رمان به هر زیبایی ای بخوای نزدیک بشی، ضدش رو هم پیدا میکنی.

ذهن زیبایی رو میخواد، اما فقط فساد میبینه. دنبال حقیقت میگرده، فقط سایه پیدا میکنه. عشق بوی مرگ میده و خاطره به کابوس بدل میشه.

هدایت هنوز زنده‌س چون اون فقط از زمانه ی خودش ننوشته بود. از بیماری همیشگی ادمیزاد نوشته بود. از میل به فرار، از ترس وجود داشتن، از ناتوانی. عملا نشون داد که انسان قبل از اینکه متمدن باشه، قبل از اینکه مودب باشه و هر تیکه از غذاشو اندازه یه مکعب کوچیک کنه و تو دهنش بزاره، یه موجوده ایستاده روی لبه ی خلاء. 

برخلاف اکثریت ما، هدایت از نگاه کردن به پایین اون پرتگاه فرار نکرد.

Bi Gonah

این اهنگ یجوری قشنگه که اصلا پشمام.

-آمده ام تو به داد دلم برسی
چو پرنده ی زخمی بی پر و بال رها شده از قفسی.

Wh

گفتی: چه‌ کسی؟ در چه‌ خیالی؟ به‌ کجایی؟
بی‌تابم و محو‌ام و خانه‌ خرابم

T

زندگی می‌کشاند به کجا کارت را
باید از دور تماشا بکنی یارت را..

Kind of Mistake

درمان شوپنهاور، اورین د. یالوم | 

یه جمله زیبا اول کتاب "تسلی بخشی های فلسفه" وجود داره که راجب شوپنهاور میگه "با استعداد هدفی رو میزنه که دیگران نمیتونن بزنن ولی نابغه هدفی رو میزنه که دیگران حتی نمیتونن ببینن" 

یکی از معروف ترین جمله های آرتور شوپنهاور که نمیشه اونو فقط یه اعتراض معمولی خوند. Human life must be some kind of mistake

شوپنهاور از اون فیلسوف‌هایی نبود که بخواد جهانو تلطیف کنه یا برای رنج، یه اسم شیک‌تر پیدا کنه. اون زندگی رو با خوش‌بینی راحت‌طلبانه نمیدید و معتقد بود که انسان می‌خواد، و همین خواستن اونو فرسوده می‌کنه؛ 

به چیزی می‌رسه، اما آروم نمیشه.

نمی‌رسه، از درون می‌سوزه. 

توی دنیای اون، درد کشیدن صرفا یه حادثه فرعی تو زندگی با یه زمان مشخص نیست، بلکه بخشی از خود ساختار زیستنه.

شاید به همین دلیله که گرایش فلسفیش به کام خیلیا تلخ میاد. چون از یه بدخلقی زودگذر نیومده. شوپنهاور زندگیو از نزدیک لمس کرده بود. توی خانواده‌ ای که میشه اشرافی خطابش کرد به دنیا اومد و قرار بود مسیرش از پیش روشن باشه؛ پدرش می‌خواست اون تاجر بشه و بخشی از همون نظمِ حساب‌وکتاب‌محورِ زندگیِ بورژوایی که همه‌چیزو توی سود و زیان خلاصه می‌کنن. اما اون از همون اول با چنین جهانی بیگانه بود. روحش توی قفسِ زندگیِ عادی جا نمی‌شد.

مادرش هم یه زنی اهل نوشتن، اهل معاشرت و زندگی اجتماعی. شکاف جبران نشدنی ای بینشون وجود داشت چون مادرش زندگیو توی حرکت، گفت‌وگو و حضور می‌دید؛ پسرش توی تنهایی، تفکر و زخمی که از دلِ فکر میومد. (یه حرفی که خیلی دوست داشتم ربطشون بدم به این دوتا، جمله ی "دو نابغه زیر یه سقف دووم نمیارن" بود)

دلیل اینکه برمیگردم و از خانواده و والدینش صحبت میکنم اینه که حتی اگه کوله‌باری از تجربه و دانش رو بعدا توی بزرگسالی هم تجربه میکرد، باز خیلی از موارد، از جمله دیدگاه‌هاش، عمق نگاهش و... خیلی پیش تر تاثیر گرفته از خانواده و شرایط زندگی توی آلمان، ساخته شده بودن.

به جای امید کاذب، اون اجازه داده بود حقیقت مجسمه روحش رو بتراشه.

جایی که تقریبا اکثریت ازش رو برمیگردونن.

Jonoon

نشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟

دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت

منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام

پوپکم ! آهوکم!
گرگ هاری شده ام

E

اکنون بر من آشکار شد که 

انسان آنگاه که به دنبال واعظان فضیلت میرفت از همه بیش به دنبال چه میرفت: 

به دنبال خواب خوش میرفت و فضیلت های خواب آور برای آن!

چنین گفت زرتشت

FN

احساس می‌کنم تک و تنها افتادم گوشه‌ی رینگ و دارم از آشنا و غریبه تند تند مشتای آهنین می‌خورم

حالا کی راشون داده تو رینگ؟ البته که خودم.

Da

احتمالا جنایت و مکافات داستایوفسکی رو خونده باشین، اونجا وقتی همه سونیا رو (بخاطر اینکه ناچار شده برای اینکه برادرا و خواهراش از گشنگی زجرکش نشن و نمیرن تن به تن‌فروشی موقت بده) سرزنش می‌کنن، راسکلنیکف احترام و ستایش فوق‌العاده‌ای رو نثارش می‌کنه.

این حد از احترام برای سونیا عجیب به نظر میاد چون به اعتراض میگه چرا این همه به من احترام میذاری با اینکه میدونی معصیت کارم؟

راسکلنیکف میگه من بخاطر معصیتت چنین نمیکنم بلکه به خاطر رنج و زجری که متحمل شدی این چنین میکنم