Kind of Mistake

درمان شوپنهاور، اورین د. یالوم |
یه جمله زیبا اول کتاب "تسلی بخشی های فلسفه" وجود داره که راجب شوپنهاور میگه "با استعداد هدفی رو میزنه که دیگران نمیتونن بزنن ولی نابغه هدفی رو میزنه که دیگران حتی نمیتونن ببینن"
یکی از معروف ترین جمله های آرتور شوپنهاور که نمیشه اونو فقط یه اعتراض معمولی خوند. Human life must be some kind of mistake
شوپنهاور از اون فیلسوفهایی نبود که بخواد جهانو تلطیف کنه یا برای رنج، یه اسم شیکتر پیدا کنه. اون زندگی رو با خوشبینی راحتطلبانه نمیدید و معتقد بود که انسان میخواد، و همین خواستن اونو فرسوده میکنه؛
به چیزی میرسه، اما آروم نمیشه.
نمیرسه، از درون میسوزه.
توی دنیای اون، درد کشیدن صرفا یه حادثه فرعی تو زندگی با یه زمان مشخص نیست، بلکه بخشی از خود ساختار زیستنه.
شاید به همین دلیله که گرایش فلسفیش به کام خیلیا تلخ میاد. چون از یه بدخلقی زودگذر نیومده. شوپنهاور زندگیو از نزدیک لمس کرده بود. توی خانواده ای که میشه اشرافی خطابش کرد به دنیا اومد و قرار بود مسیرش از پیش روشن باشه؛ پدرش میخواست اون تاجر بشه و بخشی از همون نظمِ حسابوکتابمحورِ زندگیِ بورژوایی که همهچیزو توی سود و زیان خلاصه میکنن. اما اون از همون اول با چنین جهانی بیگانه بود. روحش توی قفسِ زندگیِ عادی جا نمیشد.
مادرش هم یه زنی اهل نوشتن، اهل معاشرت و زندگی اجتماعی. شکاف جبران نشدنی ای بینشون وجود داشت چون مادرش زندگیو توی حرکت، گفتوگو و حضور میدید؛ پسرش توی تنهایی، تفکر و زخمی که از دلِ فکر میومد. (یه حرفی که خیلی دوست داشتم ربطشون بدم به این دوتا، جمله ی "دو نابغه زیر یه سقف دووم نمیارن" بود)
دلیل اینکه برمیگردم و از خانواده و والدینش صحبت میکنم اینه که حتی اگه کولهباری از تجربه و دانش رو بعدا توی بزرگسالی هم تجربه میکرد، باز خیلی از موارد، از جمله دیدگاههاش، عمق نگاهش و... خیلی پیش تر تاثیر گرفته از خانواده و شرایط زندگی توی آلمان، ساخته شده بودن.
به جای امید کاذب، اون اجازه داده بود حقیقت مجسمه روحش رو بتراشه.
جایی که تقریبا اکثریت ازش رو برمیگردونن.
