آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

IDK

بیدار شدم، یا فکر کردم بیدار شدم. 

این تفاوت هم دیگه مهم نیست. بعضی بیداریا فقط ادامه خوابن، با وضوح رنگ بیشتر و دونستن اینکه تیره بخت تر ازت وجود نداره.

لیوان رو گذاشتم زمین. صدا نداد. انگار حتی اشیا هم تصمیم گرفتن واکنشی نشان ندن.

سکوت این لامصبم نشونه ی ارامش نیست.

امروز ناراحت بودم، ولی یادم نمیاد چرا.

زمان رفتار عجیبی داره، بعضی وقتا یجور کش میاد که فکر میکنی گیر افتادی و زجه میزنی که تموم بشه، بعد یهو پاره میشه و میبینی وسط چیزی افتادی که نه شروعشو دیدی نه پایانشو. 

نمیدونم چند ساعت گذشته، بدنم هنوز طبق برنامه‌ ی قدیمی کار میکنه. دستا حرکت میکنن، چشما میبینن، دهن حرف میزنم، ذهن هم که سر جای خودش نیست، یا عقب مونده یا جلو افتاده یا کلا تو مسیر دیگه ایه
دست راستم میلرزه و نمیدونم یعنی چی
زوال عقل به همین میگن، یهو بی دلیل میخندم و صورتم دیرتر از ذهنم میفهمه که چرا
یکی گفت (درست میشه) نگفت کِی. من هم نپرسیدم. اگه فرداهم فرقی نکنه دیگه تعجب نمیکنم، اگرم فرق بکنه، بعضی انتظارا دیگه ساخته نمیشن
نوشتن کمکم نمیکنه، ننویسمم بدتره. این جمله ها قرار نبود خونده بشن.
یه جمله تو ذهنم هست که مدام شروع میشه و هیچوقت هم تموم نمیشه، ادامه هم دقیقا معلوم نیست. حتی خود جمله هم محتواش معلوم نیست

یه صدا تو سرم میگه : کافی بود. 
صدای دیگه میخنده.
هیچ کدومشون حق ندارن.
دیوار اتاقم سفیده ولی اصلا ارامش بخش نیست.
منم منتظرم ولی نمیدونم منتظر چی
اسما وزن دارن. یه سریاشونم ستون فقرات فکر رو خم میکنن.
اسم تو از اون هاست.
یه بار توی ذهنم جا افتادی و دیگه نمیزارم بیرون بری
میدونی چجوریم؟
پاهام حرکت میکنه، چشمام کتاب میخونن، دوباره میزارنش زمین. انگار یکی دیگه داره تمرین زندگی میکنه و منم این وسط دارم نگاهش میکنم.
اگه بپرسی کی ام؟
جوابی ندارم.
اگه بپرسی چی میخوای؟
سوال اشتباهیه.
اکثریت فکر میکنن درد باید فریاد زده بشه. احمقن، اشتباه میکنن. درد واقعی آروم و منظمه
بعضی وقتا که میزنه سرم اگه حرف نزنم شاید همه چیز درست بشه، سکوت اون ور پوزخند میزنه و میگه منم حرفم، فقط لهجم خشن تره.
نه قهرمان داستانم نه قربانیش. این دوتا نقش برای داستانان، من فقط کسیم که این وسط زیاد دووم آورده.
ذهنم پره ولی هیچی در دسترس نیست، میدونم اون تو چیزی هست، ولی بهش نمیرسم.
این دیوونگیه؟ پس عقل کجاست؟
اگه این عقله؟ پس چرا اینقدر فرسودس
جمع بندی دروغ محضه نمیخوام جمع بندی کنم
پس اجازه میدم کلمه ها بی ربط همینجا بپوسن.

5:35  404/10/30