آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Till When


به این فکر میکنم که دارم ادامه میدم. 

خیلی‌ها ادامه نمیدن؛ اما من دارم ادامه میدم. 

هر چند با نور کم و ضعیف دارم قدم برمیدارم تو راهی که تاریکه. 

گاهی وقتا سرِ راه، فانوسِ توی دستم خاموش میشه و به زور دنبال نوری دور خودم میگردم تا اونو روشنش کنم‌. شاید بعضی وقتا اون نور، ماه بوده؛ شایدم ستاره‌ها صدای گریه‌هایی که از گم شدن تو این مسیر بی‌انتها، صورتم رو میسوزونن رو شنیدن و اومدن کمکم. 

اما گاهی وقتا فکر میکنم که شاید اون نور، نورِ امید بوده. نوری که میگه هنوز میتونه آخر این مسیر به یه باغی ختم بشه که بتونم توش تا یه مدت نفس راحت بکشم و احساس کنم میتونم برم توی دل تاریکی‌های مسیرای بعدی. 

اما گاهی اوقاتم فکر میکنم که اگه این امید نباشه چی؟ اگه فقط از ترس اینکه اگه بایستم، مار‌های سمی به سمتم هجوم میارن و باتلاق‌ها منو به اعماق خودشون بکشونن چی؟ اگه فقط مجبور باشم که این راهو ادامه بدم چی؟ 

اگه‌. اگه‌‌، اگه. تموم این اما و اگر‌ها باعث میشن گم بشم و فکر کنم که هیچ نوری وجود نداره. من قبلا یه مسیر تاریکو گذروندم‌. این اولیش نیست. پس چرا؛ چرا همش دارم گم میشم؟ چرا این تن گاهی وقتا انقدر فرطوط میشه که حتی جربزه پیدا میکنه و به اون مار‌ها اهمیت نمیده؟ یه شب دیگه و یه تاریکی دیگه. کِی این فانوس تا آخر مسیر روشن میمونه؟