آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Mish

هوا گرگ‌ومیشه ، نور مهتاب نصفه‌نیمه افتاده روی سکو. 
نیمکت کنار سکو انگار جای موقتیمون نیست، شبیه اتاق بازجویی روحمون شده.
دستاشو توی جیب هودیش فرو میبره.
-خب؟ میخوای شروع کنی یا باز میخوای کل بحث فقط توی نگاهت باشه؟
لبخند نیمه جونی میزنم
+نگاهم صادقه، مشکل اینه هیچیو باور ندارم، هرچی بگم همون لحظه میذاریش زیر ذره بین شک
-چون هر چی از این چیزی که اسمشو عشق میذاریم شنیدم، اخرش یه جوری کم میاره، انگار عشق وعده میده ولی رابطه طلبکار میشه
انگار سال هاست منتظر این جمله بودم
+آها رسیدم به اصل داستان، داری عشقو یه چیز مستقل از خود شخص و رابطه میبینی، انگار دو تا موجود جدان
-چون واقعیته، عشق یه حسه ولی رابطه یه ساختار، حس توی لحظه شکل میگیره ولی ساختار هر لحظه از جونت هزینشو میکشه بیرون، و تو اینو خوب میدونی که حس ها نمیتونن همیشه خرج ساختار رو بدن!
میخندم
+یعنی عشق فقط تا وقتی معتبره و قابل قبوله که خرجی نخواد؟ مثل یه اسکناس نو که نخوای چروک بشه؟
-نه ولی نباید تبدیل بشه به حساب رسی، بمون، مواظب باش، نشون بده، چون باید اینکارو بکنی! مشکل اینه که تو هم اینو ازم میخوای
+پشت اینا یه حس خوابیده، شاید چون دنیا بهت نشون داده ادما واسه موندشون دلیل شخصی دارن
-حتی عشق هم یه جور نیازه
+خب باشه. همه چی نیازه، حتی نفس کشیدن، ولی چرا این نیاز داشتن شده یه چیز کثیف توی ذهن تو؟ این عشقی که تو ازش حرف میزنی که یه چیز خالص باشه و در عین حال بی نیاز باشی نسبت بهش، یه مفهومیه که فقط تو ذهن تو زندگی میکنه، وجود نداره!
برگشت. 
نور سکو چشم هاشو کمی روشن تر نشون میداد.
-نه من میخوام عشق آزاد باشه، نه اینکه واسم زنجیر و گروکشی بسازه، تو شاید بگی دوستم داری ولی قدمی عقب برم نگاهت داد میزنه "کجا؟"
+ چون اصرار به نرفتن یه میل طبیعیه. چرا اینو استعمار می‌کنی؟ چرا هر احساسی باید بی‌عیب باشه؟ تو دنبال یه عشق معنوی‌ای هستی که توش انسان بودن جا نشه!
تک خنده ای میکنه
- شاید چون انسان‌ها بلد نیستن عشقو حمل کنن بدون اینکه ازش سپر بسازن برای خودشون
ساکت موندم.
نمیدونم چقدر.
+ تو به عشق بی‌اعتمادی نه به من. و این بزرگترین دیواره‌ایه که هرچی میگم ازش میلغزه پایین. برات خلاصه شده توی کلمه های یا ترحم یا وابستگی!
- خب تو بگو پس چی؟ چرا میمونی؟ چرا با اینکه می‌بینی من شک دارم، هنوز می‌خوای قانعم کنی؟ این خودش یه جور نیاز نیست؟
سعی ام برای لبخند زدن بی فایدس
+ نه. این اسمش نیاز نیست. اسمش جنمِ علاقه‌ست. اگه تو حق داری از هر چی بترسی، منم حق دارم برای چیزی که برام ارزش داره بجنگم.
سرشو میندازه پایین و نوک کفشش رو به زمین میکشه.
- اگه یه روز تموم اینا برات زیاد شد چی؟ اگه از حجم شک‌هام خسته شدی؟
+ ون موقع میرم چون دیگه توانشو نداشتم و این فرقش زیاده. رفتن از ضعف خودمه، نه تقصیر تو.
-  من فقط می‌ترسم این رابطه بشه یه ساختمون که عشق نتونه ستوناشو نگه داره.
این بار تلاشم بی جواب نمیمونه و لبخند محوی روی صورتم میاد
+ستون نیست، هواست، بدون اونم همه چی میریزه
-خیلی راحت میزنی، انگار ایمان داری
+نه اشتباه نکن عزیزکرده، ایمان ندارم، انتخاب میکنم که باور کنم چون بدون باور هیچ عشقی شکل نمیگیره.

 

-sayna