آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

بالاخره همیشه که نباید رسید.

بالاخره همیشه که نباید رسید. 
منم یه روح غمگین با چشای خون آلودم که نشستم روی این مبل پاره و خاک گرفته و میذارم تاریکی باقی مونده رنگای جونمو ببره.
بزار سیاهی در و دیوارای خونه رو بگیره. 
دیگه مهم نیست.
تو آینه که نگاه میکنم جای خودم یه آدم با صورت رنگ پریده میبینم که لباش زخمه.
ظاهرم هنوز چروکیده نشده اما از درون یه آدم نود ساله رو به مرگم.
همیشه وقتی غمگین بودم میگفتم مهم نیست تو زندگی ببری یا ببازی چون این فقد یه بازیه.
دروغ گفتم.
مهمه.
فقد وقتی ببری حال دلت خوبه.
بازی بت مزه میده.
وگرنه زندگی مثل یه خرمالو گس میشه.
من باختم به زندگی.
به خودم. 
باختم و الان جون دوباره ندارم که ریستارت کنم و از اول شروع کنم.
واسه همین مجبورم باقی عمرمو روی مبل بشینم و به تو فکر کنم.
به تو فکر کنم و گریه کنم.
بزارم خون صورتمو بشوره.
. من تو زندگیم هیچی انتخاب نکردم حتی انتخاب نکردم خودم باشم. 
براچی یادم نیست.
اگه یادم نباشه که نمیتونه انتخاب خودم باشه.
یا من انتخاب میکردم که وقتی افتاد بزنه زیر گریه. وقتی ناراحت شد فوش بده. 
یا من انتخاب میکردم که وقتی تو چشات نگاه میکنه زبونش بند نیاد. 
یا من انتخاب میکردم هر لحظه زندگیش از خودش راضی باشه و هی فکر نکنه عوضیه، هی نشنوه عوضیه، هی نبینه عوضیه، هی ندونه عوضیه، هی فکر نکنه تو فکر میکنی عوضیه. 
زل بزنیم و قطره های اشک رو بشماریم از چشم هم و به ازای هر یدونشون لبخند بزنیم.
بدون هم خیلی چیزا رو از داریم از دست میدیم. خیلی غروبا رو ندیدیم. بارونا بارید و ما معلوم نبود کجا بودیم.
داریم بدون هم خیلی وقت تلف میکنیم.
خیلی.
یه جوری حرف میزنم انگار رو به رومی. داری میبینیم. 
دیوونه شدم.
قبلا هم بودم.