آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Target

میگن اگه نمیتونی زندگی کنی، پس لااقل هدفی رو انتخاب کن که ارزش مردن داشته باشه. 

هدفی والامرتبه؟ انگار که چنین چیزی اصلا وجود خارجی داره، یا اگه داره نصیب امثال من میشه. 

ترس واقعیم این نیست که اون هدف "والا" پیدا نشه. میترسم که حتی اگه جونمم سر یه چیزی بذارم بازم هیچ فرقی نکنه. 

اونوقته که نه زندگی نه مرگم هیچکدوم توی این تئاتر مزخرف نقشی نداشتن. نه توی اوج شکوه یه هدف با ارزش جون دادم نه توی آرامش یه زندگی عادی نفس کشیدم.

Just shu

چقدر احمقانه‌س که آدم فکر کنه کلمات می‌تونن چیزیو عوض کنن. فکر کنی اگه صدات کمی لرزید، اگه چشم‌هاتو کمی تنگ کردی، حتی اگه کلمه‌ها رو با وسواس بیشتری کنار هم چیدی، اوضاع برای طرف مقابلت فرق میکنه. 

خیال واهی. این جماعت، وقتی از تو می‌پرسن "چه فکری می‌کنی؟"، در واقع می‌خوان بگی "دقیقا همون چیزی که تو فکر می‌کنی." اکثریت دنبال هم‌صدایین، و نه شنیدن فکر.

صرفا دنبال یه آینه‌ان که با همون لبخند زشت از پیش تعیین شده، خودشونو داخلش ببینن. اگه چیز دیگه ای از دهنت خارج بشه نظم ذهنی آسوده‌شون رو بهم زدی و باید بای بای کنی.

بحث کردن؟ اوه، چقدر مضحک! این‌همه وقت گذاشتن برای اثبات بدیهیات، یا رد کردن چرندیات! 

هر کسی توی پیله‌ی باورهای خودشه؛ تارهایی که بافته و دور خودش پیچیده. اولین غریزه هم وقتی کوچیکترین آسیبی به این پیله برسه دفاعه. 

این‌ که "تو اشتباه می‌کنی" از "شاید من اشتباه می‌کنم" براشون هزاران بار قابل تحمل‌تره

"بله بله حق با شماست🧘🏻‍♀️"

Who am I

من نه آنم که در آیینه‌ها بازتابم می‌دهند،  

و نه آنچه دیگران برایم نام نهاده‌اند.  

من گذری‌ام میان آفرینش و ویرانی.

زاده‌ی رنج‌ام، اما آن را به نیرویی بدل کردم  

که مرا از همگان جدا کند.

خود را در آینه‌ی آرامش نمی‌شناسم.

Najva

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگر چه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود؛
هراسِ‌من‌باری همه از مردن درسرزمینی‌ست،
که مزدِ گور کن
                   از بهایِ آزادی‌یِ آدمی 
                                              افزون باشد.

احمد‌شاملو-آیدا‌در‌آینه

Addiction

خطرناک‌تر از نومیدی، خو گرفتن به آن است.

-آلبر‌کامو

چرا؟ ناامیدی ممکنه انسانو موقتا از پا بندازه.

اما عادت بهش، نیروی اعتراض، تلاش و رویا رو به آرومی می‌کُشه.

اون وقته که نه تنها چیزیو از دست داده به غیر زمانش، بلکه حتی فراموش هم کرده چی بهش گذشته و باید برای برگشتن روشنایی بجنگنه.

حکایت مردم ماس. بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟ جانم، هست.

شما هی بدبختی اضافه کن به مردم. اگه اون شکستن اتفاق نیوفته، ادامه میدن و با بدبختی های قبلی + ۱ زندگی میکنن.

Edalat

لااقل می‌فهمیدی که تا جایی از مجرمان و متهمان طرفداری کنی که خطایشان ضرری به تو نرساند. مجرم بودن آن‌ها تو را فصیح می‌کرد، چون تو قربانی ماجرا نبودی. 

از دور، عدالت برایت مفهومی انتزاعی و تمیز بود، چیزی شبیه واژه‌ای در کتاب، بی‌آن‌که بوی خون یا طعم تلخ زیان را بچشی. 

می‌توانستی با آسودگی از بخشش بگویی، از شرایط اجتماعی، از زخم‌های کودکی و بی‌رحمی سرنوشت سخن برانی و خودت را انسانی ژرف‌اندیش و منصف بدانی. 

در آن فاصله امن، عقل سرد و زبان گرم داشتی؛ دلت برای خطاکار می‌سوخت و جهان را خاکستری می‌دیدی، نه سیاه و سفید.

اما همین که سایه‌ی خطر به تو نزدیک می‌شد، همین که احتمال می‌دادی آسیبی متوجه تو یا آنچه دوست می‌داری شود، همه‌ی آن فصاحت رنگ می‌باخت. نه تنها خود قاضی می‌شدی، بلکه پا را فراتر می‌گذاشتی؛ اربابی خشمگین می‌شدی که می‌خواست بر فراز هر قانونی، فرد مجرم را بکوبد و به زانو درآورد. 

در آن لحظه دیگر از پیچیدگی‌های روان انسان حرفی نمی‌زدی؛ جهان ناگهان ساده می‌شد. گویی عدالت تا وقتی زیباست که هزینه‌ای از تو نخواهد، و انصاف تا زمانی دلنشین است که امتحانی در کار نباشد.

می‌دیدی که چگونه درونت میان دو قطب در نوسان است: انسانی که در امنیت، مدارا را می‌ستاید، و انسانی که در تهدید، انتقام را حق طبیعی خود می‌پندارد. انگار اخلاق برایت مفهومی کشسان است؛ در آسایش گسترده می‌شود و در اضطراب جمع. هرچه خطر نزدیک‌تر، صدای خشمت رساتر؛

عدالتت بیش از آن‌که ریشه در باور داشته باشد، بر امنیت شخصی‌ات بنا شده است.

-سای‌نا

(الهام گرفته از سقوط آلبرکامو)

Upload

برای آپلود فیلم (دائمی)

ویسگون

نماشا

برای آپلود عکس (دائمی)

ویسگون

آپلودکن (اگه دوباره خراب نشه)

برای آپلود فایل صوتی (ظاهرا دائمی)

98

پ.ن: یکی از دوستان گفت برای اپلود فایل صوتی یه راه هست.

توضیحاتش: آپلود که می‌کنی سه‌تا لینک می‌ده
آدرس فایل، آدرس حذف کردن فایل و فلان
همون اولی که نوشته آدرس فایل رو تو مرورگر می‌زنید
بعدش یه صفحه باز می‌شه نوشته ۹ ثانیه تا ساخت لینک دانلود
بعد که ۹ ثانیه رد شد می‌نویسه «برای دریافت فایل کلیک کنید»
می‌تونید روش نگه دارید و بزنید کپی نشانی
یا بزنید روش و لینک صفحه‌ای که باز شده کپی کنید بذارید تو وبلاگ

اگه اهنگه سرچ کنین بعد لینکو کپی کنین بزارین. اپلودکن هم فایل mp3 رو قبول میکنه.

F

لعنت به این وضع انگار مسابقه گذاشتن سایتای آپلودر برای خراب شدن

یه مدت اپلود کن خراب بود مجبور شدم همه رو بندازم توی imgurl

الان اون از کار افتاده🧘🏻‍♀️

جایگزین نمیکنم همینطوری بمونه درست شه 🧘🏻‍♀️

You And Only You

تموم عمر، در پی این بودی که کسی بیرون از تو، بر زخم‌هات شهادت بده؛ انگار رنج، تا چشم دیگه ای بر اون ننشینه، هنوز به تمومی رخ نداده. انگار درد، اگه در سکوت بمونه و بر زبان کسی جز تو نلغزه، هنوز به اندازه‌ی کافی واقعی نیست. اما خودت مگه اونجا نبودی؟ پس چرا برای باور زخمی که از پیش توی استخونت خونه کرده، از جهان گواهی میخوای؟

آدم واقعا شگفت انگیزه؛ از یه طرف دردو با تمام هستیش تجربه می‌کنه و از طرف دیگه، برای تصدیق همون درد، دست به سوی نگاه بقیه دراز می‌کنه. اینجا یه درد دیگه زاده میشه که حتی شک میکنی به اینکه واقعا سوختی؟

درد برای راست بودن، نیازمند تماشاگر نیست و زخم هم، با نظر بقیه باز نمیشه و با داوری همون احمق ها هم التیام پیدا نمیکنه. اون چیزی که به تو گذشته، قبل از هر شاهدی، در تو گذشته. توی اون تن خسته، حافظه‌ت.

با این همه، چرا بازم چنین مشتاق شاهدی؟ چون فقط از درد نمیترسی، از بی اعتباری دردت هم میترسی. میترسی تموم چیزی که تحمل کردی و اون همه فروپاشی و فرسودگی به چشم بقیه ناچیز جلوه کنه در حالی که روان تورو تیکه تیکه کرده. عزیزکم، وقتی دنبال این تایید میگردی، دیگه در حال زندگی کردن نیستی. صرفا داری از زندگی کردنت دفاع میکنی.

باید بفهمی اولین و صادق ترین شاهد رنج تو، خودتی. تو که بین حادثه وایسادی. اون کسی که مرکز واقعه زندگی کرده، بیش از هر شاهدی حق داره که به اون تجربه ایمان بیاره.

Limited

با یه نوع تشنگی دارم زندگی میکنم. تشنه زندگیای دیگم. 
به یه بدن محدودم ولی میلم بیشتر از مرز های این بدنه. یه اسم دارم ولی درونم هزار تا اسم و لقب کافی نیست براش.
فقط یه مسیر برام باز شده ولی نگاهم همش روی مسیرای دیگه‌س
چهره ای میخوام که همه چهره هارو توی خودش جمع کنه.
یه روح میخوام که در یه روز بتونه هم بچه باشه، هم عاشق، هم جنگجو، هم خسته، هم برنده، هم ویران.
توی جاهای مختلف توی یکی، دارم سخنرانی می‌کنم، اما کلمات از دهنم خارج نمیشه، فقط لرزشی توی هوا ایجاد می‌کنه. توی یکی دیگه، دارم نامه‌‌ی عاشقانه می‌نویسم، اما جوهر قلمم به شکل اشک روی کاغذ می‌چکه و خطوط رو محو می‌کنه. توی سومی، دارم وزن آسمونو روی دوشم حس می‌کنم و در حال جون دادنم. 
از یک نواختی میترسم چون دشمن جونمه. دنیا با هیچ تمنای نرم نمیشه. "تو یکی هستی، نه همه. الان زنده ای، نه همیشه. تو فقط الان تو این لحظه اینجایی، نه توی همه جا"
انسان واقعا موجود شکاف داریه، بیشتر از ظرفیتش میخواد، بیشتر از اونچه میتونه، و دنیا با یه جسم محدودش کرده.
خیلیا فکر میکنن رنجشون از نرسیدنه درحالی که از اینه که بفهمن هیچ تموم شدنی توی مسیر وجود نداره.
هیچ عدالت کیهانی ای هم وجود نداره که بگه این دنیا همه چیزو نخواهی داشت ولی در عوض جای دیگه جبران میشه، نه. جهان معامله نمیکنه، ازت میگیره و بهت میبخشه بدون اینکه متعهد باشه.
راجب این نوشته میخوام بگم. از این محدودیت باید نفرت داشت؟ واکنش روح ضعیف اینه که به در و دیوار مشت بزنه و جهان رو متهم کنه.
ولی درواقع این محدودیت رواعصاب مانع نیست. انسان توی تنگنا ساخته میشه و اگه همه چیز براش ممکن بود هیچ چیزی ارزش خاصی نداشت چون ارزش از کمیابی زاده میشه. شخصیت هم وقتی آغاز میشه که به ناچار مجبور میشی بین انبوه مکان ها، انتخاب کنی کجا باشی و بهای این انتخاب رو با تموم زندگیت بدی.

از طرف دیگه، یه تفکر ضد این ایده هم زندگی میکنه درونم که این میل به همه چیز بودن، نهایت میندازتم توی هیچ چیز بودن.

-سای‌نا

Anger

-کمی انتقام، چیز بدی نیست.

واقعا این کتاب شیفته‌کننده‌س 

(پیشنهاد میکنم کل صفحه رو بخونین یه دور)

D

تمام نمی‌شوند دروغ‌هایت

چون خداهایی که مرده‌اند

اما هنوز بوی‌شان در هواست

تو با هر لبخند یک شمشیر در قلب معنا می‌کاری

و من احمقی هستم که هنوز در میدان ایستاده‌ام

فقط نگاه می‌کنم

حقیقت؟

کودکی‌ست که پیش چشمم کشته شد

و تو، با خونسردیِ پادشاهان شکست‌خورده به من گفتی: «این بازی‌ست»

بازیِ تو؟

جانانِ من، نه برد دارد، نه باخت

فقط ویرانه‌ای‌ست

که باید بر خاکسترش بخندیم

تا گریه‌هایمان را کسی نشنود

اما تو

با دروغ‌هایت

نه حقیقت را کُشتی

نه مرا

فقط جهان را بی‌معنا کردی.

-سای‌نا

 

پ.ن: نیاز داشتم یه ریپوست ازش باشه.