آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Limited

با یه نوع تشنگی دارم زندگی میکنم. تشنه زندگیای دیگم. 
به یه بدن محدودم ولی میلم بیشتر از مرز های این بدنه. یه اسم دارم ولی درونم هزار تا اسم و لقب کافی نیست براش.
فقط یه مسیر برام باز شده ولی نگاهم همش روی مسیرای دیگه‌س
چهره ای میخوام که همه چهره هارو توی خودش جمع کنه.
یه روح میخوام که در یه روز بتونه هم بچه باشه، هم عاشق، هم جنگجو، هم خسته، هم برنده، هم ویران.
توی جاهای مختلف توی یکی، دارم سخنرانی می‌کنم، اما کلمات از دهنم خارج نمیشه، فقط لرزشی توی هوا ایجاد می‌کنه. توی یکی دیگه، دارم نامه‌‌ی عاشقانه می‌نویسم، اما جوهر قلمم به شکل اشک روی کاغذ می‌چکه و خطوط رو محو می‌کنه. توی سومی، دارم وزن آسمونو روی دوشم حس می‌کنم و در حال جون دادنم. 
از یک نواختی میترسم چون دشمن جونمه. دنیا با هیچ تمنای نرم نمیشه. "تو یکی هستی، نه همه. الان زنده ای، نه همیشه. تو فقط الان تو این لحظه اینجایی، نه توی همه جا"
انسان واقعا موجود شکاف داریه، بیشتر از ظرفیتش میخواد، بیشتر از اونچه میتونه، و دنیا با یه جسم محدودش کرده.
خیلیا فکر میکنن رنجشون از نرسیدنه درحالی که از اینه که بفهمن هیچ تموم شدنی توی مسیر وجود نداره.
هیچ عدالت کیهانی ای هم وجود نداره که بگه این دنیا همه چیزو نخواهی داشت ولی در عوض جای دیگه جبران میشه، نه. جهان معامله نمیکنه، ازت میگیره و بهت میبخشه بدون اینکه متعهد باشه.
راجب این نوشته میخوام بگم. از این محدودیت باید نفرت داشت؟ واکنش روح ضعیف اینه که به در و دیوار مشت بزنه و جهان رو متهم کنه.
ولی درواقع این محدودیت رواعصاب مانع نیست. انسان توی تنگنا ساخته میشه و اگه همه چیز براش ممکن بود هیچ چیزی ارزش خاصی نداشت چون ارزش از کمیابی زاده میشه. شخصیت هم وقتی آغاز میشه که به ناچار مجبور میشی بین انبوه مکان ها، انتخاب کنی کجا باشی و بهای این انتخاب رو با تموم زندگیت بدی.

از طرف دیگه، یه تفکر ضد این ایده هم زندگی میکنه درونم که این میل به همه چیز بودن، نهایت میندازتم توی هیچ چیز بودن.

-سای‌نا