Edalat
لااقل میفهمیدی که تا جایی از مجرمان و متهمان طرفداری کنی که خطایشان ضرری به تو نرساند. مجرم بودن آنها تو را فصیح میکرد، چون تو قربانی ماجرا نبودی.
از دور، عدالت برایت مفهومی انتزاعی و تمیز بود، چیزی شبیه واژهای در کتاب، بیآنکه بوی خون یا طعم تلخ زیان را بچشی.
میتوانستی با آسودگی از بخشش بگویی، از شرایط اجتماعی، از زخمهای کودکی و بیرحمی سرنوشت سخن برانی و خودت را انسانی ژرفاندیش و منصف بدانی.
در آن فاصله امن، عقل سرد و زبان گرم داشتی؛ دلت برای خطاکار میسوخت و جهان را خاکستری میدیدی، نه سیاه و سفید.
اما همین که سایهی خطر به تو نزدیک میشد، همین که احتمال میدادی آسیبی متوجه تو یا آنچه دوست میداری شود، همهی آن فصاحت رنگ میباخت. نه تنها خود قاضی میشدی، بلکه پا را فراتر میگذاشتی؛ اربابی خشمگین میشدی که میخواست بر فراز هر قانونی، فرد مجرم را بکوبد و به زانو درآورد.
در آن لحظه دیگر از پیچیدگیهای روان انسان حرفی نمیزدی؛ جهان ناگهان ساده میشد. گویی عدالت تا وقتی زیباست که هزینهای از تو نخواهد، و انصاف تا زمانی دلنشین است که امتحانی در کار نباشد.
میدیدی که چگونه درونت میان دو قطب در نوسان است: انسانی که در امنیت، مدارا را میستاید، و انسانی که در تهدید، انتقام را حق طبیعی خود میپندارد. انگار اخلاق برایت مفهومی کشسان است؛ در آسایش گسترده میشود و در اضطراب جمع. هرچه خطر نزدیکتر، صدای خشمت رساتر؛
عدالتت بیش از آنکه ریشه در باور داشته باشد، بر امنیت شخصیات بنا شده است.
-ساینا
(الهام گرفته از سقوط آلبرکامو)
