آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

You And Only You

تموم عمر، در پی این بودی که کسی بیرون از تو، بر زخم‌هات شهادت بده؛ انگار رنج، تا چشم دیگه ای بر اون ننشینه، هنوز به تمومی رخ نداده. انگار درد، اگه در سکوت بمونه و بر زبان کسی جز تو نلغزه، هنوز به اندازه‌ی کافی واقعی نیست. اما خودت مگه اونجا نبودی؟ پس چرا برای باور زخمی که از پیش توی استخونت خونه کرده، از جهان گواهی میخوای؟

آدم واقعا شگفت انگیزه؛ از یه طرف دردو با تمام هستیش تجربه می‌کنه و از طرف دیگه، برای تصدیق همون درد، دست به سوی نگاه بقیه دراز می‌کنه. اینجا یه درد دیگه زاده میشه که حتی شک میکنی به اینکه واقعا سوختی؟

درد برای راست بودن، نیازمند تماشاگر نیست و زخم هم، با نظر بقیه باز نمیشه و با داوری همون احمق ها هم التیام پیدا نمیکنه. اون چیزی که به تو گذشته، قبل از هر شاهدی، در تو گذشته. توی اون تن خسته، حافظه‌ت.

با این همه، چرا بازم چنین مشتاق شاهدی؟ چون فقط از درد نمیترسی، از بی اعتباری دردت هم میترسی. میترسی تموم چیزی که تحمل کردی و اون همه فروپاشی و فرسودگی به چشم بقیه ناچیز جلوه کنه در حالی که روان تورو تیکه تیکه کرده. عزیزکم، وقتی دنبال این تایید میگردی، دیگه در حال زندگی کردن نیستی. صرفا داری از زندگی کردنت دفاع میکنی.

باید بفهمی اولین و صادق ترین شاهد رنج تو، خودتی. تو که بین حادثه وایسادی. اون کسی که مرکز واقعه زندگی کرده، بیش از هر شاهدی حق داره که به اون تجربه ایمان بیاره.