Readers Moods




-فکر نمیکنی این که دور خودت دیوار بکشی و هیچ کس رو راه ندی، حتی کسایی که دوسِت دارن، خفهکننده است؟
+وقتی به کسی تکیه کنی، سقوط دردناکتر میشه. ترجیح میدم تنها بایستم تا این که دوباره زمین بخورم.
-ولی این انتظار همیشگی برای خراب شدن همه چیز، خودش یه جور شکنجه است
+اما حداقل وقتی فاجعه شد، غافلگیر نمیشی. بعضی تیرها رو فقط وقتی زنده میمونی که از قبل منتظرشون باشی
-تو به عشق نیاز داری، به دوستات، به رابطهها، به یه حس باور. بدونش خالی میمونی.
+"باور" چیزی نیست که دنبالشم عزیز
-پس دنبال چی هستی؟
+ هیچ چیز.
-آدمی که باوری نداشته باشه..
+ (ادامهی حرف رو میگیره) صرفاً وجود داره. (لبخند میزنه) اینم یه طریق زندگیه
-شبیه جهنمه
+ جهنم یا بهشت، اینو شانس تعیین میکنه. و از من میشنوی، وقتی شانس یارت نبود، نباید لج بکنی، منعطف بمون. جهنم جای روییدن گل نیست؟ پس خار سالم تر میمونه.
-س

توی دفترچهی سفیدم، همون که مدتهاست بوی رطوبت انباشته لابهلاش متمایل به زردش کرده، جملهای نوشته بودم که هر بار خوندنش احساسی شبیه فرو رفتن یه سوزن سرد توی گردنم ایجاد میکنه.
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن.»
این جمله خیلی وقته برام حکم یه سپر داره؛ سپری در برابر هر تملک، هر ایمان، هر احساس گرم و چسبناکی که ممکن بود از بیرون به درونم نفوذ کنه. گمون میکردم با اون میتونم خودم رو از دسترس همهی نیروهای قالبساز بیرون نگه دارم؛ اما چه کسی گفته بود که گریختن هم نوعی اسارت نداره؟
امروز صبح، وقتی از تختخوابم—یا بهتره بگم از اون سکوی تنگی که بیشتر به تخت یه زندانی نزدیکه—بلند شدم، احساس کردم اشیا با اون سکوت متورم و نفوذناپذیرشون، منو زیر نظر گرفته بودن. حتی صندلی کنار اتاق، با پاهای لاغر و لرزونش، طوری نگاه میکرد که گویی شاهد چیزی بوده که من نمیدونم.
آیا ممکنه اون جمله ای که نوشته بودم، این «اصل محوری»، خودش یه بت باشه؟
بتِ پنهانی که من چند وقته اونو پرستیدم؟
هر بار که شعلهای کوچیک از ایمان درونم روشن میشه، ایمان به یه انسان، یه فکر، یا حتی به یه روز خوب، نیرویی درونی چنان بیرحم که انگار دفترچهی قوانینی نانوشته رو اجرا میکنه، خودشو به من تحمیل میکنه.
«مراقب باش. این همون دامِ تعصبه که از اون میگریزی.»
نمیدونم اون دست هایی که یقمو میچسبن از کجا میان، از ته ذهنم؟ از سایهی اشیا؟ یا از قانونی که خیلی وقته بدون اینکه بفهمم، امضاش کردم؟
بعضی وقتا خیلی میترسم که این «تعصب نداشتن» نه نشونهی آزادی من، بلکه نشونهی فرمانپذیریم و اطلاعات کورکوانهم باشه. فرمانی که از خود من بیرون اومده اما جوری اقتدار بیمارگونهای داره که جرئت نمیکنم از اون سرپیچی کنم. شایدم من همون نگهبانیم که زندانیش خودمم؛ زندونی ای که حتی نمیدونم چرا زندونی شده، اما حکمشو با دقت و وفاداری تموم اجرا میکنم.
دارم دوباره به اون جمله نگاه میکنم.
تاسفباره که بگم، تازه فهمیدم این اعتراف، نه فریاد آدمی که ادعای آزادی داره، که وصیتنامهای بیارزش از کسیه که از سایه خودش هم در هراسه و برای نترسیدن، به خود ترس وفادار مونده.
-ساینا
اگه یه لحظه مکث کنی و به پشت سرت نگاه بندازی، کم کم این آگاهی روی روحت سنگینی میکنه که اون چیزی که امروز از دهنت بیرون میریزه، حتی نصفشم نه، همش، از جایی قبل از تو اومد. کلمه هایی که بی اختیار خرج ذوقت میکنی جمله هایی که توی هیجان، خشم، محبت یا بی حوصلگی میسازی، یا حتی همون واژه هایی که اگه از بیرون شنیده بشن، شبیه چینش نامنظم چند تا حرف بی ربط به نظر میرسن، هیچکدوم تصادفی نیستن:)
این ته نشین آدمایی که لا به لای خاطراتت حرف زدن، فکر کردن، اشتباه کردن، دوست داشته شدن، و رد شدن.
زبان حافظه ایه که وانمود میکنه فراموش کاره ولی هیچوقت چیزیو واقعا دور نمیریزه.
تو اون آدم هارو به یاد نمیاری، اسماشون محو شده، نمیدونی زندن یا مردن، هنوز شبا به سقف خیره میشن؟ نمیدونی امروز درگیر چه چیزایین، از چی میترسن، به چی امید بستن. شاید اگه از کنارشون رد بشی حتی نشناسیشون. اما با این همه بخشی از تو از اون ها ساخته شده، بدون اینکه قرارداد بسته باشین یا کسی بدونه که این پیوند باقی میمونه.
حتی از اون طرف هم اگه نگاه کنی ماجرا فرقی نمیکنه. همونظور که اونا توی حافظه تو حل شدن، تو هم توی زندگی اونا به همون اندازه محو شدی. شاید حتی اگه اسمتو جایی بشنون هیچ تصویری پشتش نیاد.
بین همین فراموشی دو طرفه رد ها اما زنده میمونن. اونا سال ها بعد کلمه یا جمله ای از دهنشون میپره که نمیدونن از کجا اومده اما در واقع وارث توان:)
معنای عمیق تر این هم شاید این باشه که هیچ کدوم از ما اونقدری که فکر میکنیم مستقل نیستیم.
سرتاپا مجموعه ای از صدا و ادم های غایب و زندگی هاییم که دیگه توی دیدمون نیستن.
ادامه چیزی هستیم که خودمون شروعش نکردیم و در عین حال هم شروع کننده چیزاییم که هیچ وقت ندیدمشون:)
تناقض همین جاس
آدما کنار هم چیزاییو میسازن که بعدا بدون حضورشون به زندگی ادامه بدن.
هردو طرف راه خودشونو میرن بی خبر از اینکه خیلی وقته بخشی از هم شدن.
-ساینا


احساس میکنم زیادی دارم دووم میارم.
انگار تو اتاق انتظار دادگاهی نشستم که قاضیش مرده و من تنها محکومیم که از یاد رفته.
نه مجازاتم مشخصه، نه اجازه بیرون رفتن دارم.
فقط موندم تا ببینم این طولانی شدن بیدلیل، آخرش چه کار باهام میکنه.

04:10
نه سوی خونه راهی
نه بر کسی پناهی
عزیزِ راهِ دورم
دل نداره گناهی.
و همچنان حرکت عقربه ها می گویند "چه ثابت باشی چه در حرکت، من میروم.
یا پا به پای من بیا یا در من محو شو"
-سرگیجه


-منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت


🧘🏻♀️🧘🏻♀️🧘🏻♀️🧘🏻♀️

یکی دوباره بهم یادآوری کرد که سمفونی مردگان چقدر شاهکار بود:)
