-وارث بی خبری
اگه یه لحظه مکث کنی و به پشت سرت نگاه بندازی، کم کم این آگاهی روی روحت سنگینی میکنه که اون چیزی که امروز از دهنت بیرون میریزه، حتی نصفشم نه، همش، از جایی قبل از تو اومد. کلمه هایی که بی اختیار خرج ذوقت میکنی جمله هایی که توی هیجان، خشم، محبت یا بی حوصلگی میسازی، یا حتی همون واژه هایی که اگه از بیرون شنیده بشن، شبیه چینش نامنظم چند تا حرف بی ربط به نظر میرسن، هیچکدوم تصادفی نیستن:)
این ته نشین آدمایی که لا به لای خاطراتت حرف زدن، فکر کردن، اشتباه کردن، دوست داشته شدن، و رد شدن.
زبان حافظه ایه که وانمود میکنه فراموش کاره ولی هیچوقت چیزیو واقعا دور نمیریزه.
تو اون آدم هارو به یاد نمیاری، اسماشون محو شده، نمیدونی زندن یا مردن، هنوز شبا به سقف خیره میشن؟ نمیدونی امروز درگیر چه چیزایین، از چی میترسن، به چی امید بستن. شاید اگه از کنارشون رد بشی حتی نشناسیشون. اما با این همه بخشی از تو از اون ها ساخته شده، بدون اینکه قرارداد بسته باشین یا کسی بدونه که این پیوند باقی میمونه.
حتی از اون طرف هم اگه نگاه کنی ماجرا فرقی نمیکنه. همونظور که اونا توی حافظه تو حل شدن، تو هم توی زندگی اونا به همون اندازه محو شدی. شاید حتی اگه اسمتو جایی بشنون هیچ تصویری پشتش نیاد.
بین همین فراموشی دو طرفه رد ها اما زنده میمونن. اونا سال ها بعد کلمه یا جمله ای از دهنشون میپره که نمیدونن از کجا اومده اما در واقع وارث توان:)
معنای عمیق تر این هم شاید این باشه که هیچ کدوم از ما اونقدری که فکر میکنیم مستقل نیستیم.
سرتاپا مجموعه ای از صدا و ادم های غایب و زندگی هاییم که دیگه توی دیدمون نیستن.
ادامه چیزی هستیم که خودمون شروعش نکردیم و در عین حال هم شروع کننده چیزاییم که هیچ وقت ندیدمشون:)
تناقض همین جاس
آدما کنار هم چیزاییو میسازن که بعدا بدون حضورشون به زندگی ادامه بدن.
هردو طرف راه خودشونو میرن بی خبر از اینکه خیلی وقته بخشی از هم شدن.
-ساینا
