آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

Human

و تو در کنار ستمدیدگان واقعی رسم زندگی را یاد خواهی گرفت.

E

مملکت رفته رو هوا، فردامونم مشخص نیست، منم هنوز دارم سر برنامه ای که 4 ماهه میخوام شروعش کنم ضجه میزنم🧘🏻‍♀️🧘🏻‍♀️

بحث نهایی بودن یا نبودن امتحانا نیست. هرکدوم باشه، همه رو از دم میوفتم.

Chooni

-من با رخ چون خزان، زردم بی تو

تو با رخ چون بهار، چونی بی من؟

DeyMah

اما عزیزِ من،
حتی اگر درختان دوباره شکوفه دهند و بهار آید،
درختانِ از‌ دست‌ رفته‌ای که بیشترین سهم را در دیدنِ بهار داشتند، هرگز برنمی‌گردند.

Boofe Koor

بوف کور خواننده رو آروم نمیذاره، چون نویسنده خودش بیتابه.

اولین بار که اسم "صادق هدایت" به چشمم خورد، حتی توی کتابخونه ای هم نبود که انتظار داشته باشم اسم نویسنده ای مثل اونو، اونجا پیدا کنم. بوف کور بین کتابای بابام بود. یکم که سعی کردم بیشتر راجبشون کنجکاوی کنم، بابام تاکید کرد که "این گرایش فلسفی رو بذار برای دهه چهارم زندگیت".

من این جمله رو هنوزم کامل نفهمیدم. چرا باید مواجهه با تاریکی و اون پوچی مطلق که امثال هدایت و بقیه نویسنده ها قلمشون بهش آراسته شده، به سن و سال نسبتا بالا موکول بشه؟ خیلی خنده داره که فکر کنیم درد و برخورد با دنیا توی اون سن اتفاق میوفته، پس ماهم اون سن ازشون خبر دار بشیم.

و من هم، اون اخطار رو نه جدی گرفتم و نه کامل ازش سرپیچی کردم. یه ناخونکی به آثاری با این گرایش فلسفی زدم و پریدم بیرون. شاید خودم جوابو میدونستم. این فکر ها و این تاریکی، وقتی زودتر از موعد وارد ذهن بشن، چیزی که هنوز شکل نگرفته رو سیاه میکنن و از ریخت میندازن. مثل اینکه یه برگه سفیدو که بهت دادن به جای اینکه مرتب توش چیزای جدید رو بنویسی، یکباره جوهر رو خالی کنی روش. جوری که دیگه فضایی برای یادگیری چیزای دیگه نمونه.

امثال هدایت اگه زود به جون آدم بیوفتن، ممکنه به جای اینکه چشم رو باز کنن، اون آدمو توی شک و تیرگی نگه دارن در حالی که به واسطه سن کم، هنوز ابزار عبور از اون تاریکی رو نداره. 

اگه بخوام مستقیم زوم بکنم روی سن نوجوونی، میرسیم به اینکه بحث این نیست که نوجوون نمیفهمه. خیلی وقت ها برعکسه حتی. ولی نوشته هارو فقط نمیخونه، اونارو زندگی میکنه و این گرایش باعث یه جور نگاه نهایی میشه و اون ادم به دنیا فرصت نمیده که لایه ها و زیبایی‌های دیگه‌شو بهش نشون بده.

در هر صورت، من یاد گرفته بودم که از نوشته ها و نویسنده ها بت نسازم و این جمله یه اصل توی ذهنم شده و باعث نمیشه خیلی راحت تحت تاثیر آثار قرار بگیرم. اما بازم اثرات "زود خوندن"‌شون رو دارم میبینم.

----------------------------------------------------------------------

الان که میخوام بنویسم، دارم به این فکر میکنم که مهم نیست من چه نظری نسبت به قلم و رمان های هدایت دارم چون در هر صورت نظر خواننده های مختلف نسبت به کتاب ها، حائز اهمیت بالایی نیست. پس فقط میگم که نه از نظر من، بلکه از حقیقت های قلم هدایت، ساده نویسی‌شه. اکثریت جذابیت رمان هارو توی پیچیدگی و بازی با کلمه ها میبینن، درحالی که هدایت با ساده ترین کلمات چیزی که توی ذهنش مجسم کرده رو، روی کاغذ میاره.

انسان توی نگاه اون، حیوانیه که بین غرور و ترس، میل و نفرت، خواستن و نخواستن سرگردون مونده. 

از ایران الان بخوایم حرف بزنیم، ظاهر و باطن یکی شده و به همون اندازه که توی ظاهر بدبخت بنظر میرسیم، در واقعیت هم همونیم. اما اوج جوونی هدایت، توی دنیای گذشت که نظم و ظاهر مرتب و اشرافی داشت. اما باطن؟ کثافت. خیلی راحت با خوندن چند تا از آثارش، میتونیم بفهمیم که بعدتر این دنیا توی نوشته هاش، به صورت نفرت خاموش و تهوع برگشت.

بوف کور رو باید جدی تر از یه داستان غمگین ببینیم. میشه حس کرد که توی این رمان به هر زیبایی ای بخوای نزدیک بشی، ضدش رو هم پیدا میکنی.

ذهن زیبایی رو میخواد، اما فقط فساد میبینه. دنبال حقیقت میگرده، فقط سایه پیدا میکنه. عشق بوی مرگ میده و خاطره به کابوس بدل میشه.

هدایت هنوز زنده‌س چون اون فقط از زمانه ی خودش ننوشته بود. از بیماری همیشگی ادمیزاد نوشته بود. از میل به فرار، از ترس وجود داشتن، از ناتوانی. عملا نشون داد که انسان قبل از اینکه متمدن باشه، قبل از اینکه مودب باشه و هر تیکه از غذاشو اندازه یه مکعب کوچیک کنه و تو دهنش بزاره، یه موجوده ایستاده روی لبه ی خلاء. 

برخلاف اکثریت ما، هدایت از نگاه کردن به پایین اون پرتگاه فرار نکرد.

Bi Gonah

این اهنگ یجوری قشنگه که اصلا پشمام.

-آمده ام تو به داد دلم برسی
چو پرنده ی زخمی بی پر و بال رها شده از قفسی.

Wh

گفتی: چه‌ کسی؟ در چه‌ خیالی؟ به‌ کجایی؟
بی‌تابم و محو‌ام و خانه‌ خرابم

T

زندگی می‌کشاند به کجا کارت را
باید از دور تماشا بکنی یارت را..