آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

-بت‌ِ‌بی‌تعصبی

توی دفترچه‌ی سفیدم، همون که مدت‌هاست بوی رطوبت انباشته لابه‌لاش متمایل به زردش کرده، جمله‌ای نوشته بودم که هر بار خوندنش احساسی شبیه فرو رفتن یه سوزن سرد توی گردنم ایجاد می‌کنه.
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب‌ نداشتن.»

این جمله خیلی وقته برام حکم یه سپر داره؛ سپری در برابر هر تملک، هر ایمان، هر احساس گرم و چسبناکی که ممکن بود از بیرون به درونم نفوذ کنه. گمون می‌کردم با اون می‌تونم خودم رو از دسترس همه‌ی نیروهای قالب‌ساز بیرون نگه دارم؛ اما چه کسی گفته بود که گریختن هم نوعی اسارت نداره؟

امروز صبح، وقتی از تختخوابم—یا بهتره بگم از اون سکوی تنگی که بیشتر به تخت یه زندانی نزدیکه—بلند شدم، احساس کردم اشیا با اون سکوت متورم و نفوذناپذیرشون، منو زیر نظر گرفته بودن. حتی صندلی کنار اتاق، با پاهای لاغر و لرزونش، طوری نگاه می‌کرد که گویی شاهد چیزی بوده که من نمی‌دونم.

آیا ممکنه اون جمله ای که نوشته بودم، این «اصل محوری»، خودش یه بت باشه؟
بتِ پنهانی که من چند وقته اونو پرستیدم؟

هر بار که شعله‌ای کوچیک از ایمان درونم روشن می‌شه، ایمان به یه انسان، یه فکر، یا حتی به یه روز خوب، نیرویی درونی چنان بی‌رحم که انگار دفترچه‌ی قوانینی نانوشته  رو اجرا می‌کنه، خودشو به من تحمیل می‌کنه.
«مراقب باش. این همون دامِ تعصبه که از اون می‌گریزی.»

نمیدونم اون دست هایی که یقمو میچسبن از کجا میان، از ته ذهنم؟ از سایه‌ی اشیا؟ یا از قانونی که خیلی وقته بدون اینکه بفهمم، امضاش کردم؟

بعضی وقتا خیلی میترسم که این «تعصب‌ نداشتن» نه نشونه‌ی آزادی من، بلکه نشونه‌ی فرمان‌پذیریم و اطلاعات کورکوانه‌م باشه. فرمانی که از خود من بیرون اومده اما جوری اقتدار بیمارگونه‌ای داره که جرئت نمی‌کنم از اون سرپیچی کنم. شایدم من همون نگهبانیم که زندانیش خودمم؛ زندونی ای که حتی نمی‌دونم چرا زندونی شده، اما حکمشو با دقت و وفاداری تموم اجرا می‌کنم.


دارم دوباره به اون جمله نگاه میکنم.
تاسف‌باره که بگم، تازه فهمیدم این اعتراف، نه فریاد آدمی که ادعای آزادی داره، که وصیت‌نامه‌ای بی‌ارزش از کسیه که از سایه خودش هم در هراسه و برای نترسیدن، به خود ترس وفادار مونده.

-سای‌نا