Let the world burn
And I know you think you can run
You're scared to believe I'm the one
01:55
And I know you think you can run
You're scared to believe I'm the one
01:55
تایم زیادی بود خودمو بیرون کشیده بودم از این لجن ادما.
حالا منو میبینی عزیزکرده؟ میبینی کجام؟ میبینی دوباره درگیر چه چرت و پرتایی شدم؟ میبینی دوباره قدرت نوشتن رو هم ازم گرفته؟
باید همون موقع که یهویی خودمو کشیدم بیرون از همشون، میدونستم که حتی اگرم نخوام دوباره کشیده میشم این سمت و صاف میوفتم توی تله. همشم تقصیر توی لعنتیه. دوباره دارم امیدوار میشم.
اینجا تاریکه، درست نیست، چیزی نیست که میخواستم.
میدونم اشتباهه، ولی توشم.
فعلا دراماتیک بازی بسه، کارای مهمتری دارم.
از اونور، کتاب خوندن رو فعلا کنار میذارم. بخاطر همین حرف زیادی برای گفتن ندارم.
برمیگردم آلترو. برمیگردم.
انسان وقتی میان فهم خود و جهانِ ناآگاه فاصلهای چنین عظیم ببیند، نخست اندوهگین میشود، سپس خشمگین، و سرانجام خاموش.
(آیدینِسمفونیمردگان)
-س
روشنی شبت از من و تیرگی امنِ روزم از تو؟

«توی نگاهت انگار خیلیوقته خاکِ مُرده ریختن عزیزکرده.»

حالمو بهم میزنه این خوشحالی مردم از وصل شدن.
از این بی ثباتی متنفرم.
اولش همه اعصابشون خرد بود من ساکت بودم.
همه وقتی تصمیم گرفتن با وضعیت کسشر کنار بیان، نوبت من بود شروع کنم.
عاجزی، عصبانیت.
میزنم خودمو در و دیوار و با همچی دعوا دارم.
بعدشم میتمرگم زمین و فاز غم برمیدارم.
راه حل؟ بگیر بکپ کم تو چنگ احساسات باش.
برای امروز واقعا بسه. روز خیلی طولانی ای بود.
کاش همین الان و تو همین لحظه دود شم برم هوا.
+تو نگران چه هستی؟
-هنوز نمیدونم؛ ولی احساس میکنم که اگر نگران نباشم، سرم کلاه رفته.
همه در هیاهوی این شهر پر دود و دم
و من، غریق دریای خیالات مبهم
در این ازدحام صدا، در این گذر سریع
به گوش جان من آید سکوت یک عالم
یکی به بند زر و سیم، یکی در آرزوی نام
و من اسیر سوالی که میبرد مرا کمکم
چه بود سر بقا در این جهان فانی؟
چه مانده از من و تو، جز غبار در خاطرم؟
میان غوغای مردم که میدوند به هر سو
به جستجوی چه هستند؟ به کدام ماتم؟
به روی موج زمان چون قایقی بیلنگر
به فکر رفتن خویشم نه حال و نی آن دم
چه گویم از دل خسته که در سکوت خویش
به فکر غرق شدن شد، در این بحر اعظم
-آیدا
ادعای " اشلایرماخر " مبنی بر اینکه « فلسفه و دین بدون یکدیگر نمیتوانند وجود داشته باشند، و هیچکس نمیتواند فیلسوف باشد، مگر اینکه دین باور هم باشد » با توضیحی از سوی "شوپنهاور" مواجه شد :
« کسی که مذهبی است به فلسفه دست نمییابد، چرا که اصلاً به آن احتیاجی ندارد و کسی هم که در واقع اهل فلسفه است، مذهبی نمیشود، چرا که چنین کسی بیعنان پیش میرود، خطرناک، ولی آزادانه! »
-آرتور شوپنهاور، اثر والتر آبندروت
در حقیقت، هیچ چیز تأسفبارتر از این نیست که انسان ثروتمند، اصیل، خوشتیپ، دارای تحصیلات کافی، باهوش و خوشاخلاق باشد اما در عین حال هیچ ذوقی، امتیاز مثبتی، یا ایدۀ خاصی نداشته باشد و از هر نظر شبیه همه مردم دیگر باشد.
-ابله، داستایفسکی
بله؟ ببخشید؟ بشر همانا یکی از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکی از خطاهایِ بشر؟
-غروب بتان، فریدریش نیچه
نیازه اینو یه جوری بالا بیارم.
نوشتن یه جور اهمیت دادنه. این بشه اخرین باری که راجب تو و و حس و حال کوفتی خودم مینویسم.
خوشحال میشدم خودت اینکارو میکردی.
نمیدونم چند ماهه دارم با حس بدی که ازت گرفتم زندگی میکنم ولی میدونم که بعد اون نوشتهم، حتی دیگه بهت فکرم نکردم.
ممکنه راجبت حرف زده باشم یا گفته باشم "اوه میدونی کی این بلا رو سرم آورده؟"
ولی مطلقا از هر نوع تصوری راجب تو خالی بودم. نمیدونستم کی ای، کجایی، چرا راه دادم بهت باهام ارتباط بگیری، فقط یادم بود چه بلایی سرم آوردی.
بلا هم نمیشه اسمشو گذاشت. چیزیه که بهم هدیه دادی و من کی باشم که ازش خوشم نیاد وقتی که چیزی بود که هیچوقت نمیتونستم باشم. هیچوقت نمیتونستم اینقدر راحت ارزشامو انکار کنم.
فقط میتونم بگم خوشحالم که همو نمیبینیم، چون حس میکنم دیدنت هم باعث هجوم حس وحشتناک بشه بهم.
تو ظاهرا کاری باهام نکردی. ولی اون منی که خیلی عادی بعد اون اتفاق زندگیو کشکی ادامه داد، یهو اومد به خودش و فهمید به چی تبدیل شده و همشم انداخت گردن تو، چیزیه که ظاهرا تو درستش کردی.
امیدوارم دیگه هیچوقت نه ببینمت، نه اسمی ازت بشنوم. چون تو کلید این ماجرایی و منم نمیخوام آدمی که قبلا بودم رو زنده کنم.
(حقیقتا کون لق خودت و هرچی که خواستم بهت یاد بدم)