Hayahoo
سآینآ» 1405/3/4 16:48
همه در هیاهوی این شهر پر دود و دم
و من، غریق دریای خیالات مبهم
در این ازدحام صدا، در این گذر سریع
به گوش جان من آید سکوت یک عالم
یکی به بند زر و سیم، یکی در آرزوی نام
و من اسیر سوالی که میبرد مرا کمکم
چه بود سر بقا در این جهان فانی؟
چه مانده از من و تو، جز غبار در خاطرم؟
میان غوغای مردم که میدوند به هر سو
به جستجوی چه هستند؟ به کدام ماتم؟
به روی موج زمان چون قایقی بیلنگر
به فکر رفتن خویشم نه حال و نی آن دم
چه گویم از دل خسته که در سکوت خویش
به فکر غرق شدن شد، در این بحر اعظم
-آیدا
