آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

With pleasure

نیازه اینو یه جوری بالا بیارم.

نوشتن یه جور اهمیت دادنه. این بشه اخرین باری که راجب تو و و حس و حال کوفتی خودم مینویسم.

خوشحال میشدم خودت اینکارو میکردی.

نمیدونم چند ماهه دارم با حس بدی که ازت گرفتم زندگی میکنم ولی میدونم که بعد اون نوشته‌م، حتی دیگه بهت فکرم نکردم.

ممکنه راجبت حرف زده باشم یا گفته باشم "اوه میدونی کی این بلا رو سرم آورده؟" 

ولی مطلقا از هر نوع تصوری راجب تو خالی بودم. نمیدونستم کی ای، کجایی، چرا راه دادم بهت باهام ارتباط بگیری، فقط یادم بود چه بلایی سرم آوردی.

بلا هم نمیشه اسمشو گذاشت. چیزیه که بهم هدیه دادی و من کی باشم که ازش خوشم نیاد وقتی که چیزی بود که هیچوقت نمیتونستم باشم. هیچوقت نمیتونستم اینقدر راحت ارزشامو انکار کنم.

فقط میتونم بگم خوشحالم که همو نمیبینیم، چون حس میکنم دیدنت هم باعث هجوم حس وحشتناک بشه بهم.

تو ظاهرا کاری باهام نکردی. ولی اون منی که خیلی عادی بعد اون اتفاق زندگیو کشکی ادامه داد، یهو اومد به خودش و فهمید به چی تبدیل شده و همشم انداخت گردن تو، چیزیه که ظاهرا تو درستش کردی.

امیدوارم دیگه هیچوقت نه ببینمت، نه اسمی ازت بشنوم. چون تو کلید این ماجرایی و منم نمیخوام آدمی که قبلا بودم رو زنده کنم.

(حقیقتا کون لق خودت و هرچی که خواستم بهت یاد بدم)