Kimi

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن:)

غیبتش برام اهمیتی نداشت اما حضورش خیلی آزاردهنده بود.
🌚🌚بزنمش مچم باز به چخ بره؟
احساس میکنم از همه چیز دارم دور میشم. احساس میکنم دارم بلعیده میشم.
از یه جایی به بعد هم این فکر ولم نمیکنه که «من برای این ساخته نشدم».
برای این ریتم و مسیر
عجیب ترش اینه که هر کاری که کمتر انجامش میدم همون کاریه که حالمو بهتر میکنه و به دردم میخوره ولی نمیشه!
نمیشه.
باید بشینم به پروژه ها و بساط هایی که نصفه موندن نگاه کنم
به ساختمونایی که فقط اسکلتشونو بالا بردم و همونجا ولشون کردم
یه برچسب «تا اطلاع ثانوی سمتش نمیرم» هم روی یه سری افکارم زدم که میدونم شاید این اطلاع ثانوی هیچوقت نیاد.
باید به اخمی نگاه کنم که بیشتر از لبخندام شده.
باید یه نگاهیم به اون بچه بندازم که از بس زود فهمیده، جزغاله شده
بهش بگم غصه نخور چیزی که نکشتت حتی اگه قوی ترت نکنه بالاخره تجربس؟
بگم آگاهی خوبه؟
نمیاد همونجا یه سیلی بزنه تو گوشم بگه «خسته شدم از بس میدونم.»؟
نمیگه که دلش میخواد ندونه؟
آدم وقتی نمیدونه چکار کنه گریه میکنه
نگاهش کنم و چاره ای جز بستن چشمام نداشته باشم؟
-ساینا
Ama Allah var seni çok ozledim:)
کاش برای فرار از واقعیت و اتفاقات مینوشتم، اما حقیقت اینجاست که ذهنم بیاندازه واقعبینه، یکوقتهایی میاد که دوست دارم به سقف خیره بشم، و تنها به اتفاقاتی که نوشته نشدن، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم...
- آدما همه همینن؛ از طریق شکم میشه به قلبشون نفوذ کرد.
+ خیر برای من از طریق-...
- عقله؟
+ چا... بله. عقله.
انگار بعضی وقتا به گفتن پناه میبری فقط برای تحمل.
ترست رو بار ها و بار ها بازگو میکنی، اندوهتو میچرخونی روی زبونت با این امید مسخره که تکرار درستش میکنه.
خیال میکنی اگه جمله ای رو اینقدر بگی که رنگ ببازه، خود اتفاقه هم کم رنگ میشه؟
ولی خب واقعیت اینه که کلمه ها اغلبشون بیشتر از اینکه نجات بدن یه مسکن بدرد نخورن. دردو از جا نمیکنن فقط موقتا بی حسش میکنن.
فکر میکنی اگه خم بشی تو خودت و حالت تسلیم بگیری و ضعفت رو به رسمیت بشناسی، جهان هم یکم عقب نشینی میکنه؟
جهان اهل عقب نشینی نیست. خاطره ها جای خودشون رو دارن، اثر ها کار خودشونو میکنن و هیچ اعترافی چه راست چه دروغ قدرت بازنویسی اون گذشته رو نداره.
انگار باید بپذیری که گفتن، همیشه شجاعت نیست. بعضی وقتا راهیه برای فریب دادن خودت. از ترست حرف میزنی و چند لحظه احساس میکنی سبک شدی، متوجه خطرناک بودنش هستی؟ این داره قانعت میکنه که تو یه کاری کردی! در حالی که هیچ چیزی جابجا نشده فقط یاد گرفتی با همون زخم راحت تر بشینی.
بدترشم اینجاست که خیال میکنی با پیش بینی کردن یا هشدار دادن میتونی جلوی فاجعبه رو بگیری.
چرا فکر میکنی اسم بردن از ترس، اون رو خلع سلاح میکنه؟
زندگی گوشش به این منطق ها بدهکار نیست. همون چیزی که بار ها ازش گفتی و فکر میکردی تونستی مهارش کنی از جایی که انتظار نداره محکم میکوبه رو کلت.
بخاطر بی عرضگیتم نیست، اصلا قرار نبوده توی کنترل تو باشه.
خیلی چیزا نه با خواستن رام میشه نه فهمیدن. بی رحمانه اتفاق میوفته و تنها واکنش سالم نسبت به اینکه قرار نبوده مطابق میل تو بچرخه اینه که بشینی خودتو به در و دیوار بزنی.
-ساینا
Of course always gymnastics:)
و اما یادت نره عزیز من؛
حتی اگه ریل مسیرهامون دیگه از کنار هم نمیگذشتن، من همیشه شونمو برای تکیه کردن تو، آغوشمو برای غم هات، و چشمامو برای خوندن حرف های ناگفته ی اون نگاهت کنار میذارم:)
یادت نره؛ هرموقع دنبال جایی برای گریختن بودی، به من برگرد.
تؤ کُجایی؟
دَر گُستَره یِ بی مَرزِ این جَهآن تؤ کُجایی؟
مَن دَر دورتَرین جآیِ جَهآن ایستآده اَم:
کِنارِ تُؤ
_احمد شاملو_

:)
چشم بستن، هیچوقت جهان رو از حرکتش نمیاندازه؛ واقعیت و دنیا توی بی نیازی مطلقش از نگاه ما ادامه میده و ما بدون اینکه بخوایم، توی جریان زمان مثل یه برگ خشکیده توی سیل بی امون با خودش برده میشیم.
بستنِ چشمها، نه قدرتِ توقف دارن و نه حتی میتونن انکار کنن. چون نمیخوای شاهد اتفاقی باشی که میافته، هیچ چیز ناپدید نمیشه.
عزیزکم، چشماتو باز کن فقط بزدلا هستن که پلک های خودشونو روی جهان میبندن و گمان میکنن با تاریکیِ چشمشون، تاریکی دنیا رو آفریدن. چشم بستن و پنبه تو گوش چپوندن باعث نمیشه زمان از حرکت بایسته.
ارغـوان شـاخـۀ هـم خـون جـدا مـانـدۀ مـن
آسـمـان تـو چـه رنـگ اسـت امـروز
آفـتـابــی اسـت هـوا؟
یـا گـرفـتـه اسـت هـنـوز؟:)
_هوشنگ ابتهاج