آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

-کنترل، بیشتر یه افسانه‌س

انگار بعضی وقتا به گفتن پناه میبری فقط برای تحمل.
ترست رو بار ها و بار ها بازگو میکنی، اندوهتو میچرخونی روی زبونت با این امید مسخره که تکرار درستش میکنه.
خیال میکنی اگه جمله ای رو اینقدر بگی که رنگ ببازه، خود اتفاقه هم کم رنگ میشه؟
ولی خب واقعیت اینه که کلمه ها اغلبشون بیشتر از اینکه نجات بدن یه مسکن بدرد نخورن. دردو از جا نمیکنن فقط موقتا بی حسش میکنن.
فکر میکنی اگه خم بشی تو خودت و حالت تسلیم بگیری و ضعفت رو به رسمیت بشناسی، جهان هم یکم عقب نشینی میکنه؟
جهان اهل عقب نشینی نیست. خاطره ها جای خودشون رو دارن، اثر ها کار خودشونو میکنن و هیچ اعترافی چه راست چه دروغ قدرت بازنویسی اون گذشته رو نداره.
انگار باید بپذیری که گفتن، همیشه شجاعت نیست. بعضی وقتا راهیه برای فریب دادن خودت. از ترست حرف میزنی و چند لحظه احساس میکنی سبک شدی، متوجه خطرناک بودنش هستی؟ این داره قانعت میکنه که تو یه کاری کردی! در حالی که هیچ چیزی جابجا نشده فقط یاد گرفتی با همون زخم راحت تر بشینی.
بدترشم اینجاست که خیال میکنی با پیش بینی کردن یا هشدار دادن میتونی جلوی فاجعبه رو بگیری.
چرا فکر میکنی اسم بردن از ترس، اون رو خلع سلاح میکنه؟
زندگی گوشش به این منطق ها بدهکار نیست. همون چیزی که بار ها ازش گفتی و فکر میکردی تونستی مهارش کنی از جایی که انتظار نداره محکم میکوبه رو کلت.
بخاطر بی عرضگیتم نیست، اصلا قرار نبوده توی کنترل تو باشه.
خیلی چیزا نه با خواستن رام میشه نه فهمیدن. بی رحمانه اتفاق میوفته و تنها واکنش سالم نسبت به اینکه قرار نبوده مطابق میل تو بچرخه اینه که بشینی خودتو به در و دیوار بزنی.

-سای‌نا