Far away
احساس میکنم از همه چیز دارم دور میشم. احساس میکنم دارم بلعیده میشم.
از یه جایی به بعد هم این فکر ولم نمیکنه که «من برای این ساخته نشدم».
برای این ریتم و مسیر
عجیب ترش اینه که هر کاری که کمتر انجامش میدم همون کاریه که حالمو بهتر میکنه و به دردم میخوره ولی نمیشه!
نمیشه.
باید بشینم به پروژه ها و بساط هایی که نصفه موندن نگاه کنم
به ساختمونایی که فقط اسکلتشونو بالا بردم و همونجا ولشون کردم
یه برچسب «تا اطلاع ثانوی سمتش نمیرم» هم روی یه سری افکارم زدم که میدونم شاید این اطلاع ثانوی هیچوقت نیاد.
باید به اخمی نگاه کنم که بیشتر از لبخندام شده.
باید یه نگاهیم به اون بچه بندازم که از بس زود فهمیده، جزغاله شده
بهش بگم غصه نخور چیزی که نکشتت حتی اگه قوی ترت نکنه بالاخره تجربس؟
بگم آگاهی خوبه؟
نمیاد همونجا یه سیلی بزنه تو گوشم بگه «خسته شدم از بس میدونم.»؟
نمیگه که دلش میخواد ندونه؟
آدم وقتی نمیدونه چکار کنه گریه میکنه
نگاهش کنم و چاره ای جز بستن چشمام نداشته باشم؟
-ساینا
