Abgrund

نیچه در قطعه 146 از فراسوی نیک و بد مینویسه:
"آنکه با هیولاها دست و پنجه نرم میکند، باید بپاید که خود درین میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد"
پند اخلاقی ساده؟! که مراقب باش در مبارزه با شر، خودت شرور نشوی؟!
خیر.
مسئله چیز دیگریست.
چیزی که با آن میجنگیم، فقط موضوع مبارزه نیست. میتواند به تدریج نفوذ کند و خودت را تغییر دهد.
خیال میکنی ایستاده ای در یک سوی میدان و دشمنت در سوی دیگر؟ من در برابر او؟
این یک مبارزه یک طرفه نیست.
برای شکست دادن یک چیز، مدتی باید با آن زندگی کرد. شناخت. درک کرد. فکر کرد. با منطقش درگیر شد. همینجاست که خطر آغاز شده و ممکن است آن قدر به هیولا خیره شوی، که جهان را با چشم های او ببینی.
سال ها با نفرت جنگیدن، ممکن است تمام هویت را بر نفرت از دشمن بنا کند.
تمام زندگی ات را صرف رسوا کردن دروغ کردن، ممکن است آن قدر در جهان دروغ ها بمانی که دیگر نتوانی جهان را جز از دریچه آن ها ببینی.
مغاک میتواند به این معنا باشد. چیزی که برای شناختنش بیش از حد به آن نزدیک میشویم و در نهایت، آن تبدیل میشود به بخشی از شیوه نگاه کردن ما به جهان.
آیا میشود چیزی را عمیقا شناخت، مدام در برابرش ایستاد، با منطقش درگیر شد و در عین حال، از اثر آن بر خودمان کاملا مصون ماند؟
بعد این مبارزه، هنوز خودت تعیین میکنی چه چیزی را ببینی و چه چیزی را ارزشمند بدانی؟
"سین"
