Existence
تنها یک مسئلهی حقیقتا جدی در فلسفه وجود دارد، و آن خودکشی است.
-افسانه سیزیف
قبل از هر پرسش دربارهی حقیقت، اخلاق، آزادی یا حتی معنای جهان، پرسشی بنیادی تر ایستاده است.
چه چیزی ادامه ی این بودن را توجیه میکند؟
انسان به جهان میاید، بی آنکه درباره ی آمدنش تصمیم گرفته باشد. در جهانی قرار میگیرد که پیش از او وجود داشته و پس از او نیز ادامه خواهد یافت، بی آنکه ضرورتا توضیحی برای حضور او داشته باشد. سپس میکوشد برای این وضعیت معنا، غایت و ارزشی پیدا کند.
اما اگر چنین دلیلی وجود نداشته باشد چه؟
اگر معنا چیزی نباشد که در جهان کشف میکنیم، بلکه چیزی باشد که برای تحمل جهان می سازیم؟ اگر ارزشهایی که به زندگی نسبت می دهیم، ویژگی های خود هستی نباشند و صرفا پاسخ انسان به سکوت آن باشند؟
در این صورت، مسئله دیگر این نیست که زندگی چه معنایی دارد. خواهم پرسید چرا باید فرض کنیم که زندگی اساسا موظف است معنایی داشته باشد؟
انسان در جهانی که هیچ وعدهای دربارهی معنا، عدالت یا ضرورت بودنش نداده، چگونه میتواند ارزش ادامه دادن را اثبات کند؟
و اگر چنین باشد، آلترو، آنگاه با دشوارترین وضعیت ممکن مواجهیم.
ما باید در جهانی که برای بودنمان دلیلی ارائه نمیکند، خودمان دربارهی ارزش بودن داوری کنیم. نه معنای از پیش نوشته شده ای وجود دارد و نه این تصور آرام بخش که هر رنجی حتما قرار است به چیزی منتهی شود.
آلترو، اگر هیچ معنایی در کار نباشد، چه چیز هنوز میتواند برای تو ارزشمند باشد؟!
"سین"
