از اشتیاق خود افسانه، و از بی اعتنایی من فاجعه نساز. هر دو دروغ هایی هستند که انسان برای بخشیدن شکوه به ضعفی که تاب دیدنش را ندارد، به خویشتن میگوید. آن همه معنا که به نگاه من بخشیدی، چیزی جز معنایی که از تنهایی خودت قرض گرفته ای، نبود. مرا ندیدی، خودت در من تماشا کردی و از تماشای خویشتن به وجد آمدی. و چه مضحک است انسانی که از بیم از دست دادن، تمام خویش را خرج اثبات دوست داشتنش میکند و سپس بر ویرانه های آن، نام زیبای وفاداری میگذارد. آرام باش. هیچ چیز میان ما آنقدر مقدس نبوده و هیچ احساسی آنقدر راستین نیست که محتاج زانو زدن دیگری باشد.
+اگه همه چیز همینجوری بمونه چی؟ -نمیمونه. +ما چی؟ همینجوری میمونیم؟ -تو شبیه دیشبتی؟ +نه... -پس نه +تغییر مگه به معنی دور شدنه؟ -نیست. +پس از کجا بدونم هنوز "ما"ییم؟ -نمیفهمی. اندازه گیری نمیشه صرفا هربار دوباره ساخته میشه. +اون چیزی که بینمونه، همون چیزی نیست که دیروز بود؟ -نه. حتی اگر اسمش همون باشه، خودش همون نیست. +پس شاید چیزی که دوستش داشتیم، دیگه وجود نداشته باشه. -همینه. ولی به معنی بی ارزش بودنش نیست. +چرا؟ -نبودن یه چیز توی امروز، وجود نداشتنش توی دیروز رو ثابت نمیکنه. +و موندنش تو خاطره هم کافی نیست! -برای زنده موندن؟ نه برای واقعی بودن؟ شاید +چرا شاید؟ -خاطره میتونه ثابت کنه چیزی برای ما اتفاق افتاده. نه اینکه لزوما اون چیزو دقیقا همون طور که اتفاق افتاده، یادآوری کنه. حافظه آرشیو که نیست. بازسازی میکنه، انتخاب میکنه، حذف میکنه. +پس به گذشته مون هم نمیشه اعتماد کرد؟ -به گذشته میشه. به نسخه ای که ذهن ما از گذشته ساخته، نه همیشه. +پس آدم ها چی؟ از اونا چی باقی میمونه؟ -اثر. بیشتر از خود آدم. +یعنی آدما فقط تا وقتی وجود دارن که توی یاد یه نفر دیگه باشن؟ -نه این زیادی ساده سازی شدست. ممکنه خود آدم از جایی به بعد دیگه حضور نداشته باشه ولی چیزی ازش توی دیگری ادامه پیدا کنه. گاهی حتی چیزی که خودت نمیدونی از کجا یاد گرفتی، ادامه ی کسیه که مدت هاست دیگه کنارت نیست. +یعنی ما هم، ادامه ی همدیگه ایم؟ شونه ای بالا میندازم -شاید. آدما بیشتر از اینکه کنار هم باقی بمونن، توی یکدیگه باقی میمونن. +اگه یه روز دیگه همدیگه رو نشناسیم چی؟ -شناختن همیشه شرط اثر گذاشتن نیست عزیزم. کسی میتونه در تو ادامه پیدا کنه، که حتی اسمش رو هم یادت نباشه. +تو از این حرفا نمیترسی؟ اینکه یه روز به این گفت گو نگاه کنی و بفهمی آدم هایی که اینجا حرف میزدن دیگه وجود ندارن. -آدم هایی که اینجا حرف میزنن، همین الانم دیگه وجود ندارن. +چرا؟ -وقتی حرفمو داری میشنوی یا جملمو میخونی، تویی که اول مکالمه بودی، با تویی که الان هستی یکی نیست. برای اینکه چیزی "همون چیز" باقی نمونه، نیازی نیست کامل تغییر کنه. فقط کافیه دیگه عین قبل نباشه. +هویت پس چی؟ "من" پس چی؟ -یه روایت نسبتا پیوسته از تغییرات. +تو چی؟ - منم فقط شاید روایتی باشم که تو هنوز برای شنیدنش یه صدا ازش ساختی. +بازم میپرسم. پس ما چی؟ -هنوز اینجاییم. +اینجا کجاست؟ -همین جایی که وقتی چشماتو ببندی صدای منو واضح تر میشنوی. +نفهمیدم. تا کی اینجا میمونیم؟ -تا وقتی که یکیمون بره +اگه هیچکدوممون نریم چی؟ -اون وقت صرفا باید بفهمیم کدوممون از قبل رفته +از این بازی خوشم نمیاد -بازی نیست عزیز من +پس چرا با هر بار پرسیدنم، قوانینشو عوض میکنی؟ - ببخشید؟! چون تو با سوال قبلی برنمیگردی. +من همونم. -نه +از کجا میدونی؟ -دفعه قبل وقتی گفتی "من همونم" صدات میلرزید. الان نلرزید +شاید یاد گرفتم نترسم. همیشه اینقدر با اطمینان حرف میزنی؟ -نه ولی اگه مطمئن نباشم، آروم تر حرف میزنم. +الان مطمئنی؟ -از چی؟ +از اینکه من کیم، تو کی ای. از اینکه این گفتگو واقعا بین دو نفر داره اتفاق میوفته. -هنوز فکر میکنی برای دونفر بودن، باید دوتا صدا و دو آگاهی مستقل وجود داشته باشه؟ +صدای تورو میشنوم -صدای خودت رو هم میشنوی +فرقشونو میدونم -دیشب هم همین رو گفتی +دیشب اینجا بودم؟ -نمیدونم. تو بگو. اگه یادت نمیاد، شاید مهم نبوده +نه -نه؟! پس چرا وقتی اینو شنیدی سرتو انداختی پایین؟ من به فراموشی فقط اعتماد دارم +من ندارم. -به حافظه ت هم نداری +حافظم دروغ نمیگه -اره فقط تصمیم میگیره کدوم حقیقت رو نگه داره +تو چیو نگه داشتی؟ -صدای قدم ها +کدوم قدم ها؟ -قدمایی که از راهرو اومد. به اتاق نرسید. +من چیزی نشنیدم. -تو خواب بودی +تموم شب بیدار بودم - نه تو تموم شب "فکر میکردی" که بیداری. توی بیداری آدم میفهمه که چه چیزیو نمیبینه. توی خواب هرچیزی که نمیبینی، برات وجود نداره +بس کن. -چرا؟ +داری طوری حرف میزنی که انگار بیمارم -شاید نباشی ولی کسی که هنوز اصرار داره اینجا دونفریم، بیماره. +اگه دونفر نیستیم چرا با من حرف میزنی؟ -چون اگه با تو حرف نزنم مجبور میشم با خودم حرف بزنم. وقتی با خودم حرف بزنم نمیتونم وانمود کنم که جواب ها از جای دیگه ای میان +میخوای بگی هیچی قطعی نیست؟ -حتی اینکه الان داری با کی حرف میزنی. +با تو -مطمئنی؟ +آره -اسم من چیه؟! +اسم تو... -دیدی؟ یادت نیست. منم اسم تورو یادم نمیاد. با اینحال هنوز مطمئنیم که یه "ما" وجود داره. +شاید چون به وجودش نیاز داریم یا شاید هم چون نمیتونیم قبول کنیم که ممکنه تمام این مدت، فقط یک نفر اینجا نشسته بوده. -مسئله همینه. +نفهمیدم. داری تایید میکنی؟ مسئله چیه؟ -نه. اینکه اگه واقعا فقط یک نفر بوده، کدوم یکی از ما باید از یادش بره که تنها نبوده؟
نیچه در قطعه 146 از فراسوی نیک و بد مینویسه: "آنکه با هیولاها دست و پنجه نرم میکند، باید بپاید که خود درین میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد"
پند اخلاقی ساده؟! که مراقب باش در مبارزه با شر، خودت شرور نشوی؟! خیر. مسئله چیز دیگریست. چیزی که با آن میجنگیم، فقط موضوع مبارزه نیست. میتواند به تدریج نفوذ کند و خودت را تغییر دهد. خیال میکنی ایستاده ای در یک سوی میدان و دشمنت در سوی دیگر؟ من در برابر او؟ این یک مبارزه یک طرفه نیست. برای شکست دادن یک چیز، مدتی باید با آن زندگی کرد. شناخت. درک کرد. فکر کرد. با منطقش درگیر شد. همینجاست که خطر آغاز شده و ممکن است آن قدر به هیولا خیره شوی، که جهان را با چشم های او ببینی. سال ها با نفرت جنگیدن، ممکن است تمام هویت را بر نفرت از دشمن بنا کند. تمام زندگی ات را صرف رسوا کردن دروغ کردن، ممکن است آن قدر در جهان دروغ ها بمانی که دیگر نتوانی جهان را جز از دریچه آن ها ببینی. مغاک میتواند به این معنا باشد. چیزی که برای شناختنش بیش از حد به آن نزدیک میشویم و در نهایت، آن تبدیل میشود به بخشی از شیوه نگاه کردن ما به جهان.
آیا میشود چیزی را عمیقا شناخت، مدام در برابرش ایستاد، با منطقش درگیر شد و در عین حال، از اثر آن بر خودمان کاملا مصون ماند؟ بعد این مبارزه، هنوز خودت تعیین میکنی چه چیزی را ببینی و چه چیزی را ارزشمند بدانی؟