Visible, yet intangible

— چرا این همه فندک و زیپو داری؟
+ نمیدونم. جمع شدن.
— این جواب آدمیه که نمیخواد جواب بده.
+ خودت یادم دادی توی تاریکی چراغخاموش جلو نرم.
— من همچین چیزی یادت ندادم.
+ نه دقیقا با همین کلمات.
— پس منظورت چیه؟
+ گفتی آدم باید حواسش به چیزهایی که ازش میترسه باشه. منم ترجیح دادم یه راه برای روشن کردن مسیر همراهم داشته باشم.
— خیلی شاعرانهست.
+ از تو یاد گرفتم.
— من شاعر نیستم.
+ میدونم. برای همین نگرانکنندهست.
چشمهاش ریز شد. لعنتی.
— باهاشون که کاری نمیکنی؟
+ نه. کسی رو آتیش نمیزنم.
— گفتم باهاشون کاری میکنی؟
+ و منم جواب دادم.
— جواب ندادی.
+ چون سوال واقعی اون نبود.
— پس سوال واقعی چی بود؟
+ سوال واقعی این بود که از دیدن اینا باید بترسی یا نه.
— و باید بترسم؟
+ هنوز نه.
—هنوز؟
+ چقدر بدم میاد که عادت داری روی کلمههای اشتباه گیر بدی.
— و تو عادت داری خطرناکترین قسمت جمله رو طوری بگی انگار هیچ اهمیتی نداره.
+ شاید چون برای من اهمیت نداره.
— آدمی که برای چیزی اهمیت قائل نیست، این تعداد ازش جمع نمیکنه.
+ بعضی آدما کتاب جمع میکنن.
— و بعضی آدما اسلحه.
+ و بعضی آدما فندک.
— تفاوتش اینه که کتاب معمولا چیزی رو نمیسوزونه.
خندیدم.
+ اشتباه میکنی. بعضی کتابها خیلی بیشتر از آتیش میسوزونن.
— تا حالا شده وسوسه بشی؟
+ برای چی؟
— روشن کردن چیزی که نباید روشن بشه.
انگشتم روی چرخ فلزی فندک مکث کرد. یه بار، دوبار، سه بار. بدون شعله.
+ مشکل آتیش این نیست که روشن میشه. مشکلش اینه که قبل از روشن کردنش، هزار بار توی ذهنت شعله رو دیدی.
پ.ن: کاش این علاقه به مکالمه ای نوشتنو، به عربیم داشتم.
"سین"
