Cage

-هر بار توی موقعیتهایی قرار میگیرم که آدمها تعریف متفاوتی از مرگ دارن، به تو فکر میکنم.
+مرگ؟
-آره. اون شکلی که توی گواهی فوت مینویسن، نه. وقتی یه نفر هر روز یه تیکه از خودش رو میکنه و دور میندازه، فقط چون نمیتونه جور دیگهای زندگی کنه.
+و این تو رو یاد من میندازه؟
-نه. یاد خودم میندازه. بعد باعث میشه به تو فکر کنم. اینکه اگر جای من بودی چی کار میکردی؟ اصلا همچین حسی رو میفهمیدی؟
+فکر میکنی من جواب این سوال رو دارم؟
-فکر میکنم اگر جای من بودی، نمیذاشتی کار به اینجا برسه.
+این تصویریه که از من ساختی.
-نیست؟
+نه. فقط فرقش اینه که من احتمالا زودتر میفهمیدم دارم سقوط میکنم.
-و بعد؟
+سعی میکردم متوقفش کنم.
-دقیقاً. همینه.
+تو هم میتونی.
-نه. من نمیخوام.
+این حرف رو خیلی راحت زدی.
-چون راستشه. یه بخش از من نمیخواد متوقف بشه. نمیخواد نجات پیدا کنه. انگار به شکستن خودم معتادم. هر بار که فکر میکنم این آخرین باره، یه راه جدید برای خراب کردن همهچیز پیدا میکنم.
+داری مسئولیت انتخابهات رو به اسم اعتیاد پنهان میکنی.
-شاید.
+شاید هم نه. آدمها همیشه فکر میکنن چون رنجشون قدیمیه، دیگه انتخاب نیست. اما هنوز انتخابه.
-حرف قشنگیه.
+قشنگ نیست.
-هست. چون از دهن کسی بیرون میاد که هنوز باور داره آدمها خودشون رو نجات میدن.
+و تو باور نداری؟
-نه. فکر میکنم بعضیها فقط روش سقوط کردنشون رو انتخاب میکنن.
+میدونی مشکل چیه؟
-بگو.
+اینکه هر بار این حرفها رو میزنی، انگار داری از بیرون به خودت نگاه میکنی. انگار موضوع یه پروندهای، نه یه آدم.
-مزیتش اینه که کمتر درد داره.
+دروغ میگی.
-میدونم.
+درد داره. برای همین هنوز اینجایی.
-شاید برای همینه که من، منم و تو، تویی.
+یعنی چی؟
-یعنی تو تمام عمرت سعی کردی جلوی فروپاشی آدمها رو بگیری. من تمام عمرم دنبال راهی بودم که ثابت کنم فروپاشی اجتنابناپذیره.
+این تحلیل روانشناسانهات از ماست؟
-فقط ببین. برای همینه که امروز تو روی اون صندلی نشستی و من روی این یکی. برای همینه که تو گوش میدی و من حرف میزنم.
+اشتباه نکن. این صندلیها چیزی رو ثابت نمیکنن.
-ولی یه چیز رو ثابت میکنن.
+چی؟
-اینکه هنوز حاضری به حرفهام گوش بدی.
صورتش جمع شد.
+تراپیست تو بودن، بزرگترین اشتباه من بود.
لبخند کمرنگی روی صورتم نشست.
-بالاخره گفتیش.
+باید خیلی وقت پیش میگفتم.
-چون از اول میدونستی قراره به اینجا برسه؟
+چون از یه جایی به بعد دیگه درمان نبود.
-پس چی بود؟
+وابستگی. عبور از مرزها. شکستن قوانینی که برای یه دلیل وجود دارن.
-همون تعریف متفاوت مرگ؟
+نه.
-پس چی؟
+همون شکستن قانونی که باعث میشه تمام حرفه و اعتبارت زیر سوال بره.
-هنوز داری به اعتبارت فکر میکنی؟
+باید فکر کنم.
-چرا؟
+چون تنها چیزیه که از من باقی میمونه وقتی این اتاق خالی بشه.
-نه. این حرف رو خودتم باور نداری.
+تو از چیزی که باور دارم یا ندارم چیزی نمیدونی.
-بیشتر از چیزی که فکر میکنی میدونم.
+تو نیاز به درمانگر نداری.
-اینو قبلا هم گفتی.
+نه. قبلا سعی میکردم کمکت کنم. الان دارم حقیقت رو میگم.
-و حقیقت چیه؟
+تو نیاز به زندان داری.
نیشم باز شد.
-برای تمامش دیره.
+برای چی؟
-برای درمان. برای مجازات. برای نجات پیدا کردن.
+هیچوقت برای این چیزها دیر نیست.
-هست.
+نه.
-چون چیزی که باید متوقف میشد، خیلی وقت پیش متوقف نشده.
+باز داری خودت رو محکوم میکنی.
-واقعیته.
+واقعیت از نگاه تو.
-و از نگاه تو؟
برای اولین بار جواب نداد. میدونستم هر جوابی که داشت، به ضررش تموم میشد.
-میبینی؟
+چی رو؟
-اینکه حتی الان هم نمیتونی تصمیم بگیری منو نجات بدی یا ازم فاصله بگیری.
+....
-برای همین گفتم دیره.
+ساکت شو.
-چرا؟
+چون نمیخوام این حرف رو بشنوم.
-ولی حقیقت داره.
+نه.
-این سقوط آزاد همراه تو اتفاق میافته. چه توی اتاق درمان، چه بیرون ازش. چه پشت اون میلههایی که دوست داری منو بندازی توشون، چه پشت این میز. تنها فرقی که میکنه اینه که تو هنوز وانمود میکنی میتونی ازش جدا بمونی.
س
