آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

The Past

قسمتی از من هنوز هم توی گذشته گم شده، بین روز‌ها و خاطراتی که دیگه هیچوقت امیدی به تکرار شدن‌شون ندارم. 

بین صدا‌هایی که حالا دیگه هیچ اثری ازشون نیست. بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر روز جمعه‌ی سه سال پیش که فکر می‌کردم فقط چند قدم تا پایان فاصله دارم. بین دست‌هایی که هربار برای گرفتن‌شون پا پس کشیدم. بین لبخند‌هایی که دیدن‌شون شیرین‌ترین کاره دنیا بود. بین سکوت‌هایی که برای همیشه دائمی نبودن. 

بارها سعی کردم دست خودم رو بگیرم و با خودم به اینجا بیارم، جایی که حالا هستم و زندگی میکنم؛ اما هیچوقت نشد. 

شاید هم من به اندازه‌ای که باید تلاش نکردم چون بودن توی اونجا رو دوست دارم. 

هرچند که غمگینم می‌کنه‌ و یادآور چیزهایی میشه که هربار سعی میکنم از فکر کردن بهشون فرار کنم و از خودم بدم بیاد، بخاطر کارهایی که کردم و چیزی که بودم، به هر قیمتی که شده. 

اما من هنوز هم بخشی از گذشته‌ی لعنت شده‌ام رو دوست دارم. شاید چون اونجا چیزی که حالا هستم نبودم. 

شادی رو حس می‌کردم و برای هر دقیقه‌ای که پشت سر می‌ذاشتم نگران نبودم. 

برای زندگی کردن و ادامه دادن تقلایی نبود. هیچ فکری نبود. هیچ صدایی توی سرم زندگی نمی‌کرد و بخشی از آینده بودن ترسناک نبود.