آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

|Writing|

نور، از لای پرده نازک میومد و روی فنجان قهوه مینشست. روی میز کتاب هایی خوابیده بودن که انگار سال هاست کسی بازشون نکرده.

کتابش رو بست و نگاهش از روی صفحه برداشته شد. «یعنی واقعا این‌قدر مهمه که آدم چطور مینویسه؟»

هنوز به بخار نازکی که از فنجان بالا می‌رفت خیره مونده بودم. «مهم‌تر از اونیه که فکر میکنی. بعضی‌ها تصور میکنن نوشتن فقط چیدن کلمه‌ها کنار همه.»

نگاهم سمتش کشیده شد. «ولی نه. نوشتن، یه جور احترام گذاشتنه.»

با انگشت روی لبه فنجان ضربه ای زد و با لبخند کمرنگی از تمسخر نگاهم کرد. «به چی احترام گذاشتن؟ به کلمه؟»

«به فکر. به چیزی که توی سرت شکل گرفته و هنوز لخت و خامه. اگه با سهل‌انگاری بنویسی، انگار داری به همون فکری که تو رو بیدار نگه داشته، بی‌اعتنایی میکنی. انگار بهش میگی: “تو ارزش این‌همه مکث و دقت رو نداری.”»

کمی جابجا شد. «ولی بعضی جمله‌ها خودشون کاملن. آدم لازم نیست خیلی دست ببره توشون.»

«درسته. ولی بعضی چیزها اگه زود رها بشن، از معنا می‌افتن.»

خندید. نگاهش به میز افتاد. «تو زیادی جدی می‌گیری این چیزا رو.»

شانه بالا انداختم. «شاید. ولی فکر می‌کنم هرکسی که چیزی برای گفتن داره، باید بلد باشه چطور ازش نگهداری کنه. فکر اگه بی‌دقت نوشته بشه، خطرناکه.»

«یعنی نویسنده باید همیشه وسواسی باشه؟»

«نه. وسواسی کور هم بدتر از بی‌خیالیه. من از اون آدم‌هایی حرف می‌زنم که قبل از نوشتن، می‌فهمن دارن چی رو بیرون میارن. هر کلمه‌ای که بی‌دلیل روی صفحه می‌افته، یه جور بی‌حرمتیه به چیزی که می‌تونست عمیق‌تر باشه.»

انگار داشت حرف‌هام رو مزه مزه میکرد. «پس تو میگی نوشتن باید با محبت باشه؟»

لبخند زدم. «آره. با محبت.بعضی فکرها اگه خوب نوشته نشن، می‌میرن. چون تنها مونده‌ن.»

سرش رو کمی پایین انداخت «فکر می‌کردم اگه منظورم رو برسونم، دیگه کافیه.»

«هر نوشته، قبل از این‌که برای دیگران باشه، برای خودِ نویسنده‌ست؛ برای میزان جدیتی که نسبت به دل و افکار خودش داره. اگه دقت کنی میفهمی. از بی‌نظمی جمله‌ها، از واژه‌های بی‌جا، از عجله‌ای که لای سطرها جا خوش کرده. همه این‌ها لو می‌دن که نویسنده چقدر خودش و افکارش رو جدی گرفته یا نگرفته.»

ساکت موند. فنجان رو بالا آوردم و دوباره با بی میلی روی میز قرار گرفت. «برای همین، فکر می‌کنم باید بدونی هر واژه‌ای که میذاری، از کجا اومده و قراره کجا بنشینه. اگر درست سرجاشون قرار نگیرن، از پنجره ذهن بیرون می‌پرن و دیگه برنمی‌گردن.»

به کتابش نگاه کرد، بعد به قهوه‌ش و بعد به من. «خب پس این جمله‌ای که اول گفتی، فقط درباره نوشتن نیست. نه؟»

«آدمی که با سهل‌انگاری زندگی می‌کنه، معمولا با افکارش هم مهربون نیست. و کسی که به فکر خودش بی‌اعتنا باشه، کم‌کم به خودش هم بی‌اعتنا می‌شه. نوشتن فقط جاییه که این بی‌اعتنایی زودتر خودش رو لو میده. اگه فکری درونت متولد شد، باهاش مثل یه چیز عزیز رفتار کن. اون کلمه وقتی جدی گرفته بشه میتونه از یه جمله بیشتر بشه و کتاب رو متولد کنه.»