آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

کجا؟!

گفته بودی از افق‌های روشن
سهم ما از این همه ادعا کجا؟
گفته بودی پشت این شب سنگین، سپیده‌ای‌ست
پس این همه تاریکی و این بلا کجا؟
وعده‌ی بهشتم داده بودید اما 
طناب دار کجا و بهشت ناب کجا؟
در گوش ما سرود رهایی زمزمه کردند
اما رهایی وعده‌داده‌شده کجا؟
گفتی: «پایانِ رنج، باغی‌ست بی‌خزان»
پس این همه خار و خس و درد ما کجا؟
چشم‌هایم را به چراغی دروغین دوختی
آفتاب راستین این جهان کجا؟
گفتی: «پس از این همه سوختن، گل می‌روید»
این‌همه خاکستر و این شکوفه‌ها کجا؟

(تیکه بولد، مال کمنده)