نیاز دارم یه مدت زنده نباشم.
خیلی وقته راجب حس و حال همون لحظه و گندایی که دارم به زندگیم میزنم ننوشتم.
دارم به این نتیجه میرسم ننوشتن راجبشون بدتره، توی مه درگیری های روزمره و یه سری نوشته گیر افتادم و اصلا نمیدونم چخبره.
یه نگاه به چهار ماه پیش بندازم.
تقریبا 4 ماهه بعد عذابی که سر امتحانای ترم اول کشیدم، قرار بود خودمو جمع و جور کنم و الان رسیدیم ماه امتحانا و من حتی وضعیتم از ترم اولم بدتره
به ایده آل ترین شکل ممکن بهش نگاه میکنم و باعث میشه اصلا شروعش نکنم.
-*حواست هست دیگه؟کتابای مرجع بخون، مدرسه مهم نیست*-
دوماهه باشگاه نمیرم، وزنم جابجا نشده ولی ضعیف تر شدم. باشگاه نرفتن به جز عواقب بدنیش، روانمو بهم ریخته، جوری که تا یه زمین صاف پیدا کنم میپرم خودمو مجبور کنم حرکت بزنم که یادم نره و دوباره ترسه غالب نشه.
روز جنگ اخرین باری بود که دیدمش و متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونست من توی چت چقدر افتضاح تر از حضوریم. فروردین ارتباطمون کامل قطع شد.
از قبل گیج ترم، نمیدونم دارم چه کار میکنم
با اینکه شرایط درست کردن چرخه و درست خوابیدن فراهمه ولی وضعیت خوابم بدتر شده. حتی دیگه فرق بین کابوس و فلج خواب رو هم نمیفهمم فقط با درد بلند میشم.
چهار ماه کامله سر تکمیل کردن یه دونه پلنم، شاید برای 5 سال آینده؟ حتی بیشتر
هنوزم که هنوزم جرئت نکردم سمتش برم چون میدونم با این زمینه هایی که انتخاب کردم برای ادامه دادن، اونقدری ناسازگان که نمیتونم به همشون برسم و باید حذف بشن یه سریاش.
بعد تثبیت شدن یه سری چیزا، خیلی دارم به خودم سخت میگیرم. از نوع جالبش هم نیست، اجازه نمیدم چیزی احساس کنم و هر چیز جدیدی رو مزاحم تلقی میکنم.
این ماه، آزمون قرمزمه. صادقانه چیزی یادم نیست.
ارزشام زیر سوال رفتن و به استدلال های خودمم دیگه گوشم بدهکار نیست.
تا مشخص شدن یه سری ایده های تو ذهنمم، اوضاع همین آش و همین کاسهس.
شعر، هنر، موسیقی، عرفان، نوشتن؟
فلسفه، مرداب، کتاب، پوچ، درهم ریختگی؟
ریاضی، اعداد، داده، رسم، دیسیپلین؟
