آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

روزنه.

کدوم‌یکی از روزنه‌هات رو بیشتر از بقیه یادت هست؟ مثلا اون نوری که باعث شد صبحِ تاریک‌ترین شب زندگیت چشم‌هاتو باز کنی رو، نوری که وقتی پلک‌هات سخت بهمدیگه برخورد می‌کردن و مردمک چشم‌هات می‌سوخت و آرزوی یه خواب طولانی‌تر رو داشتن، یادت میاد؟ روزنه‌های تاریک‌ترت رو، همونی‌که بلندترین شب‌ زندگیت رو با بوق و برف و چراغ تیله‌ای خاموش کرد تا احساس کنی هیچ بهترین شبی برات هیچوقت وجود نداشته، کدومش رو بیشتر از اون‌یکی یادته؟ اصلا چیزی از روزنه‌ها نگه داشتی یا همش گیرِ دوتا خاطره‌ی مبهم از روزهایی شدی که هیچی ازشون باقی نمونده، بذار اینجوری بپرسم، اصلا چیزی هم هست که اسمش رو بذاری روزنه؟