Unknown
طوری تمومِ وجودم تو چنگالِ این پرسشِ جانسوز اسیر شده که بدنم از ذهنم جامونده.
چرا اون جوهرِ زلالِ قلم، برای من اینچنین رو به خشکی رفته؟
چرا دیگه طوری که پیش تر بود، نمیتونه فوران کنه؟
به خودم گفتم که از یک برههی زمانی به بعد، باید خودمو گوشه ای کنار بکشم و دهنشو ببندم.
اراده کرده بودم که هر واژهای که از لبام میلغزه، هر خطی که رو کاغذ میاد، باید از صافیِ شناختِ من بگذره. باید برام "شناخته شده" باشه.
یعنی چی؟ یعنی حضوری آگاهانه رو هر کلمه؟ یعنی ترس از پرت شدن توی ورطه ندونستن؟
این خودخواهیِ عجیبی نیست؟ این ارادهی معطوف به داناییِ مطلق؟
انگار خواستم تمومِ جهانِ پیرامونمو تو قفسِ ذهنم محبوس کنم، تا مبادا ذرهای از اون ناشناخته باقی بمونه و چی شد؟ نتیجهش چی بود جز این؟
سعی کردم تا حد امکان از چیزی صحبت نکنم که راجبش اطلاعاتی ندارم و یهو، اون دیوارِ بلند، من رو هم حبس کرد. دیگه نه صداییو شنیدم نه حتی داد زدم.
این سکوت الانم و نرفتن سمت نوشتن، سکوت هوشمندانه نیست. چون اجازه ندادم قلمم، زبونم، وجودم، بعضی وقتا از پرتگاهِ ندونستن، نگاهی به بیرون بندازه.
این دستم که یه روز ابزار آفرینش بود الان بی جون افتاده و روحش پرکشیده.
میپرسی چرا؟ چون من از رقص آزادانه کلمه ها ترسیدم. ترسیدم که کلمه ای که هنوز ماهیتش رو مشخص نکردم نظم جهان امنم رو بهم بزنه.
خوب میدونم. خوب میدونم که اگه همه چیز رو بدونم دیگه چه چیزی میخواد برای کشف کردن باقی بمونه؟ چه نیرویی میخواد تورو هل بده جلو؟
خوب میدونم که این محدود کردن خودم به چارچوب دونستن منو از زنده بودن بازمیداره.
اما باید غوطه ور باشم.
باید توی این مکان امنم غوطه ور باشم.
من جاهای دیگه هم ثبات ندارم که الان بخوام یه ستون دیگه از باور هامو با دست خودم تبر بزنم.
