نمیخوام مقدس بشمرم کسیو. ولی اگه چیزی که شوپنهاور راجب ارزش ها و معنای زندگی میگه (هیچ معنایی وجود نداره از بیرون، و ارزش و معنایی هم که تو میسازی همه چرت و پرتن) درست که نه، توی فلسفه چیزی به اسم درست و غلط مطلق وجود نداره، صرفا بگیم به واقعیت نزدیک تر باشه، نیچه یه بدبخت بی عرضهس که تحمل فلسفه شوپنهاور براش دردناک و غیرقابل انجام بوده، پس تصمیم گرفته با شعار "ارزش های قبلی رو بشکن و ارزش جدید برای خودت درست کن" این درد رو قابل تحمل تر کنه
این به این معنی نیست که من اصل رو، شوپنهاور قرار دادم و الان یکیو پیدا کردم که ضد اونه، پس حاضرم با چوب بگیرم بزنمش. نه.
در واقع من خیلی وقته آگاه به شوپنهاور و گرایشش هستم و خیلی مطمئن میگفتم که بین اون و نیچه، فعلا قابل قبول نیچهس. اما باید درصدی هم فکر کرد که اگه گفته های شوپنهاور رو ملاک قرار بدیم، نیچه خیلی ضعیف عمل کرده آثارش.
ما یه دیدگاه داریم به اسم نهلیسم. که همه خیلی اشتباهی فکر میکنن نیچه گرایشش نهلیسمه.
به طور خیلی غیرحرفه ای و ساده، نهلسیم یه مشکله که توی فلسفه به اون داریم برخورد میکنیم. اونم اینه که زندگی به خودی خودش ارزش و معنایی نداره. همین و بس.
وقتی به مشکل نهلیسم میخوریم، دو تا دیدگاه درست میشن و اینجا دو فیلسوف رواعصاب عزیزمون به دنیا میان. (ساده و غیرتخصصی)
اگزیستانسیالیسم
ابزوردیسم
نیچه اگزیستانه. یعنی زندگی به خودی خود، از بیرون معنایی نداره ولی تو میتونی ارزش هارو بسازی.
شوپنهاور ابزورده. یعنی زندگی به خودی خود، از بیرون معنایی نداره هیچی، توام نمیتونی با ارزش هایی که میسازی بهش معنا بدی. (نگفته نمیتونی بسازی. صرفا میگه ساختی هم چرت پرتن عزیزم)
بابام یه مدت بهم میگفت وقتی از کسی بیشترین تاثیر رو توی سن کم بگیری، بعدا بزرگترین دشمنش میشی.
نیچه به شدت تحت تاثیر آثار شوپنهاور بود (در واقع، دوستش داشت و برای آلمانی های اون زمان، خودش و شوپنهاور رو بهترین اتفاقی که میتونست براشون بیوفته، معرفی میکرد). بعدا دیدگاهش یکی از بزرگترین دشمنای دیدگاه شوپنهاور شد.
درواقع اینو باید قبول کنیم که هردوی این عزیزان، دارن از مشکلی عبور میکنن به اسم نهلیسم. یعنی هردو به صورت مشترک قبول دارن که زندگی پوچه و از بیرون معنایی نداره.
حالا برای مواجهه با این پوچی، هرکدوم یه دیدگاه ساختن.
اگه بهتر بخوام بگم، وقتی درگیر بزرگسالی میشن عمده مردم، برای پول، موقعیت اجتماعی خوب، جذاب بودن برای جنس مخالف، ازدواج، بچه بزرگ کردن و... هرکاری میکنن و اینقدری این درگیری فکری براشون میشه، که بهشون مجال نمیده بخوان به اندازه کافی با خودشون تنها باشن.
شوپنهاور نیاز به هیچ چیزی نداشت. پدرش تاجر بود و از لحاظ مالی پولدار، و این پولداریش یه نوع پولداری مستقل بود و این یعنی میتونست تا اخر عمرش تن به کار کردن نده و راحت زندگیشو بگذرونه (بیشتر از یه زندگی عادی). با اینحال، این بدبینی ای که ازش دیده میشه، نشون میده که چقدر فرصت فکر کردن داشته و بخاطر همین، گفته هاش میتونن قابل اعتماد تر باشن.
در هر صورت، من از اولم با این اصل وارد این مسائل شدم که به خودم بعد خوندن هر اثاری یادآوری کنم که "گور پدر هرچی فیلسوف زنده و مردهس و دیدگاه هاشون، من چی فکر میکنم؟".
پس اگه الان یکم دارم یه سری جاها ضعف نیچه رو مقابل شوپنهاور میبینم، نباید برام تعجب برانگیز باشه.
پ.ن: اون دوست عزیزی که نگران بودی من چرا دارم آثار نیچه رو میخونم، بیا یدونه بدتر از اون پیدا کردم.
کتاب ها باند هایی از جنس کاغذن که زخم روح های آسیب دیده رو میبندن. حرکت عقربه ها روی ساعت فقط سایه انداختن به دیوار زمان بود اما زمان یک وجه بی رحمی داره که برای کسی متوقف نمیشه.
حتی برای فردی که در دنیای دیگه ای مملو از آرامش شناوره و منشاءش کتابیه که به دست داره و بیشتر میخواد توی اون گرداب غرق بشه. همه ی ماشین های زمان بشر رو به فردایی که دیروز منتظرش بود یا به دیروزی که امروز در موردش پشیمونه نمیبره ولی گاهی کتابخانه ها هم میتونن فرد رو به عمق اقیانوس تاریخ ببرن و در اونجا نیز غرقش کنن.
توی صفحات کتاب ها کلماتی دفن شدن که شاید نویسنده ی اون اتفاقات آغشته به غمش رو، یا ته موندهی احساساتی که دیگه وجود نداره رو، با قلم خسته ی خود به شکل واژه دراورده.
بعد از یکلحظه سکوت، زیر لب زمزمه میکرد که من آدم عجیبی هستم؛و بیشک به همین علت است که مرا دوست دارد. ولی شاید به همین دلیل روزی از من متنفر بشود. -آلبر کامو ـ بیگانه
صاحب استخون حتی از ماهیت داخلیترین ساختارش هم بیخبره، پس آدمهای دیگه چطور قراره پوست و گوشتش رو لایه به لایه بشکافن تا به عمق استخون برسن و بررسیش کنن؟
حتی وظیفهای در قبالش ندارن که بخوان درکش کنن، اونها دارن تو مشغله و غم و غصهی خودشون دست و پا میزنن.
البته من حتی زمانی که مدعیام خودمو نمیشناسم هم دلم نمیخواد که عمر نشناختنم به سر برسه؛
میدونی؟ گمون میکنم وجودم حقیقتش رو بهم نشون نمیده؛ من حتی به سادگی در جواب به سوال غذای موردعلاقت چیه؟ هم دچار تشویش میشم.
انگار که هر سلول از سلولهای تنم به تنهایی قصد فرمانروایی بر باقی سلولها رو داشته باشن و هر یک غذایی متفاوت از دیگری رو به زبون بیارن تا بتونن نشون بدن کت تن کیه.
هر زمان که یه انسان به نزدیکترین نقطه احساساتم میرسه، پس زده میشه و تمام سلولهام مغزهاشون رو روی هم میذارن تا منطقی به طول برج پیزا تحویل احساس تحلیلرفتهی بختبرگشتهام بدن و بتونن احساسات کوچولو رو یک لقمهی چپ کنن.
اگرچه اینکار رو هم نکنن، خودم انجامش میدم.
من به خوبی بلدم که چطور دشمن خودم باشم؛
50 درصد تصمیمات اشتباه میگیرم و بعد، خودم رو با سوگواری کردن سرگرم میکنم.
هر روز به جای عقب تر بردن ساعت خوابم، دارم با سرعت ۳x میبرمش جلوتر
یه ماهه قراره یه دونه پروژه آزمایشگاه تحویل بدم، فردا و پس فردا اخرین مهلتشه
دینی و تربیت بدنی هیچ فعالیت مجازی ای نداشتم و فکر کنم صفر بزارن برام (ادبیات هم همینطور، فقط تستاشو دادم)
یه خوابیم دیدم. معمولا هیچگونه ارزشی برای خوابام قائل نیستم (چون عملا یا فلج خواب میشم فقط مصیبت نصیبم میشه یا کلا نمیبینم) که اصلا بزارم یادم بمونه، ولی این یکی خیلی باحال و منطقی از یه ماجرای جنایی چیده شده بود و خب حال کردم🧘🏻♀️
داره حالم بهم میخوره از اینکه میخوام یهو همه چیز رو بی نقص و برنامه ریزی شده شروع کنم درحالی که توی کثافت غرقم و فعلا باید به فکر بیرون اومدن از این باشم!
شاید تمام چیزی که تجربه میکنیم، فقط زنجیرهای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم میگذرن و ما رو از یک نقطه بیمعنا به نقطه بیمعنای بعدی میبرن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.
هر روز پر میشه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از انتظاراتی که دیگران بر دوش ما میذارن، و از امیدهایی که میدونیم سرانجام به ناامیدی ختم میشن.
حتی شادیهای کوچک هم بیشتر شبیه وقفهای کوتاه توی روند فرسایشاند تا یه چیز واقعی و موندگار.
زندگی شبیه راهیه که مقصدش مرگه، و در طول مسیر، چیزی جز سنگینی زمان نصیبمون نمیشه.معنایی اگر باشه، ساخته ذهن ماست؛ برای اینکه بتونیم این بیهودگی رو تحمل کنیم.