آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

《گویی‌همه‌خوابند》

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست  

این قافله از قافله‌سالار خراب است

این‌جا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما

آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست  

امروز که محتاج توام، جای تو خالی ست

فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است!

وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

-هوشنگ  ابتهاج

Bluebaby

همه‌چیز را آبی می‌بینم؛ حتی اخمِ هراسانِ تورا. 

آبی می‌بینم چرا که مهر آبیست، زندگی آبیست، حالا در لبخند تو باشد یا اخم من، چه فرقی می‌کند؟

My Poor Nietzsche

امروز برای اولین بار از نیچه بدم اومد.

نمیخوام مقدس بشمرم کسیو. ولی اگه چیزی که شوپنهاور راجب ارزش ها و معنای زندگی میگه (هیچ معنایی وجود نداره از بیرون، و ارزش و معنایی هم که تو میسازی همه چرت و پرتن) درست که نه، توی فلسفه چیزی به اسم درست و غلط مطلق وجود نداره، صرفا بگیم به واقعیت نزدیک تر باشه، نیچه یه بدبخت بی عرضه‌س که تحمل فلسفه شوپنهاور براش دردناک و غیرقابل انجام بوده، پس تصمیم گرفته با شعار "ارزش های قبلی رو بشکن و ارزش جدید برای خودت درست کن" این درد رو قابل تحمل تر کنه

این به این معنی نیست که من اصل رو، شوپنهاور قرار دادم و الان یکیو پیدا کردم که ضد اونه، پس حاضرم با چوب بگیرم بزنمش. نه.

در واقع من خیلی وقته آگاه به شوپنهاور و گرایشش هستم و خیلی مطمئن میگفتم که بین اون و نیچه، فعلا قابل قبول نیچه‌س. اما باید درصدی هم فکر کرد که اگه گفته های شوپنهاور رو ملاک قرار بدیم، نیچه خیلی ضعیف عمل کرده آثارش.

ما یه دیدگاه داریم به اسم نهلیسم. که همه خیلی اشتباهی فکر میکنن نیچه گرایشش نهلیسمه. 

به طور خیلی غیرحرفه ای و ساده، نهلسیم یه مشکله که توی فلسفه به اون داریم برخورد میکنیم. اونم اینه که زندگی به خودی خودش ارزش و معنایی نداره. همین و بس.

وقتی به مشکل نهلیسم میخوریم، دو تا دیدگاه درست میشن و اینجا دو فیلسوف رواعصاب عزیزمون به دنیا میان. (ساده و غیرتخصصی)

  • اگزیستانسیالیسم
  • ابزوردیسم

نیچه اگزیستانه. یعنی زندگی به خودی خود، از بیرون معنایی نداره ولی تو میتونی ارزش هارو بسازی.

شوپنهاور ابزورده. یعنی زندگی به خودی خود، از بیرون معنایی نداره هیچی، توام نمیتونی با ارزش هایی که میسازی بهش معنا بدی. (نگفته نمیتونی بسازی. صرفا میگه ساختی هم چرت پرتن عزیزم)

بابام یه مدت بهم میگفت وقتی از کسی بیشترین تاثیر رو توی سن کم بگیری، بعدا بزرگترین دشمنش میشی.

نیچه به شدت تحت تاثیر آثار شوپنهاور بود (در واقع، دوستش داشت و برای آلمانی های اون زمان، خودش و شوپنهاور رو بهترین اتفاقی که میتونست براشون بیوفته، معرفی میکرد). بعدا دیدگاهش یکی از بزرگترین دشمنای دیدگاه شوپنهاور شد.

درواقع اینو باید قبول کنیم که هردوی این عزیزان، دارن از مشکلی عبور میکنن به اسم نهلیسم. یعنی هردو به صورت مشترک قبول دارن که زندگی پوچه و از بیرون معنایی نداره.

حالا برای مواجهه با این پوچی، هرکدوم یه دیدگاه ساختن.

اگه بهتر بخوام بگم، وقتی درگیر بزرگسالی میشن عمده مردم، برای پول، موقعیت اجتماعی خوب، جذاب بودن برای جنس مخالف، ازدواج، بچه بزرگ کردن و... هرکاری میکنن و اینقدری این درگیری فکری براشون میشه، که بهشون مجال نمیده بخوان به اندازه کافی با خودشون تنها باشن.

شوپنهاور نیاز به هیچ چیزی نداشت. پدرش تاجر بود و از لحاظ مالی پولدار، و این پولداریش یه نوع پولداری مستقل بود و این یعنی میتونست تا اخر عمرش تن به کار کردن نده و راحت زندگیشو بگذرونه (بیشتر از یه زندگی عادی). با اینحال، این بدبینی ای که ازش دیده میشه، نشون میده که چقدر فرصت فکر کردن داشته و بخاطر همین، گفته هاش میتونن قابل اعتماد تر باشن.

در هر صورت، من از اولم با این اصل وارد این مسائل شدم که به خودم بعد خوندن هر اثاری یادآوری کنم که "گور پدر هرچی فیلسوف زنده و مرده‌س و دیدگاه هاشون، من چی فکر میکنم؟". 

پس اگه الان یکم دارم یه سری جاها ضعف نیچه رو مقابل شوپنهاور میبینم، نباید برام تعجب برانگیز باشه.

 

پ.ن: اون دوست عزیزی که نگران بودی من چرا دارم آثار نیچه رو میخونم، بیا یدونه بدتر از اون پیدا کردم.

V

می‌پرسم : حالت خوب است؟                می‌گوید :  وطن چه شد؟

می‌پرسم : بالینَت نرم است؟                 می‌گوید : وطن چه شد؟

می‌پرسم :  زَخمَت چه شد؟                   می‌گوید : وطن چه شد؟

           اشک می‌ریزم، هِق‌هِق‌کنان می‌پرسم : تنِ تو چه شد؟ 

می‌پرسد : تَنَم!؟                                     سکوت می‌کنم.

می‌گوید : سهمِ خاکِ وطن شد.              می‌گویم : دیدی پرواز آخرت شد؟ 

می‌گوید : عیبی ندارد.

برای وطن شد.

نوش جان وطن شد.

-کمند

《من خود بلای خویشم》

در خویش بسته‌چشمی، از خویشتن ستیزم

ز نگاهی در اینه ز خود کجا گریزم؟

از خویش اگر برونم باز آن منم که ماند  

هر جا روم به دنبال آن آشنای خویشم

-آیدا (الهام گرفته از دهلوی)

That words

کتاب ها باند هایی از جنس کاغذن که زخم روح های آسیب دیده رو میبندن.
حرکت عقربه ها روی ساعت فقط سایه انداختن به دیوار زمان بود اما زمان یک وجه بی رحمی داره که برای کسی متوقف نمیشه. 

حتی برای فردی که در دنیای دیگه ای مملو از آرامش شناوره و منشاءش کتابیه که به دست داره و بیشتر میخواد توی اون گرداب غرق بشه.
همه ی ماشین های زمان بشر رو به فردایی که دیروز منتظرش بود یا به دیروزی که امروز در موردش پشیمونه نمیبره ولی گاهی کتابخانه ها هم میتونن فرد رو به عمق اقیانوس تاریخ ببرن و در اونجا نیز غرقش کنن.

توی صفحات کتاب ها کلماتی دفن شدن که شاید نویسنده ی اون اتفاقات آغشته به غمش رو، یا ته مونده‌ی احساساتی که دیگه وجود نداره رو، با قلم خسته ی خود به شکل واژه دراورده.

Weird

بعد از یک‌لحظه سکوت، زیر لب زمزمه می‌کرد که من آدم عجیبی هستم؛و بی‌شک به همین علت است که مرا دوست دارد. ولی شاید به همین دلیل روزی از من متنفر بشود.
-آلبر کامو ـ بیگانه

My wings

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

بگذار برگردم

می خواهم در سرزمین خودم بمیرم

در دیار دیروزها

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

بگذار برگردم

می خواهم دور از چشم دریا

در سرزمین بی مرزی ها بمیرم

-فدریکو گارسیا لورکا

You don't know me my dear

صاحب استخون حتی از ماهیت داخلی‌ترین ساختارش هم بی‌خبره، پس آدم‌های دیگه چطور قراره پوست و گوشتش رو لایه‌ به لایه بشکافن تا به عمق استخون برسن و بررسی‌ش کنن؟ 

حتی وظیفه‌ای در قبالش ندارن که بخوان درکش کنن، اون‌ها دارن تو مشغله و غم و غصه‌ی خودشون دست و پا می‌زنن.

البته من حتی زمانی که مدعی‌ام خودمو نمیشناسم هم دلم نمی‌خواد که عمر نشناختنم به سر برسه؛ 

می‌دونی؟ گمون می‌کنم وجودم حقیقتش رو بهم نشون نمی‌ده؛ من حتی به سادگی در جواب به سوال غذای موردعلاقت چیه؟ هم دچار تشویش می‌شم. 

انگار که هر سلول از سلول‌های تنم به تنهایی قصد فرمانروایی بر باقی سلول‌ها رو داشته باشن و هر یک غذایی متفاوت از دیگری رو به زبون بیارن تا بتونن نشون بدن کت تن کیه.

هر زمان که یه انسان به نزدیک‌ترین نقطه احساساتم می‌رسه، پس زده می‌شه و تمام سلول‌هام مغزهاشون رو روی هم می‌ذارن تا منطقی به طول برج پیزا تحویل احساس تحلیل‌رفته‌ی بخت‌برگشته‌ام بدن و بتونن احساسات کوچولو رو یک لقمه‌ی چپ کنن. 

اگرچه اینکار رو هم نکنن، خودم انجامش میدم.

من به خوبی بلدم که چطور دشمن خودم باشم؛ 

50 درصد تصمیمات اشتباه می‌گیرم و بعد، خودم رو با سوگواری کردن سرگرم می‌کنم. 

این‌ها روش‌‌های گذران زندگی منن، دنیای من همینه.

I can't take it anymore

هر روز به جای عقب تر بردن ساعت خوابم، دارم با سرعت ۳x میبرمش جلوتر

یه ماهه قراره یه دونه پروژه آزمایشگاه تحویل بدم، فردا و پس فردا اخرین مهلتشه

دینی و تربیت بدنی هیچ فعالیت مجازی ای نداشتم و فکر کنم صفر بزارن برام (ادبیات هم همینطور، فقط تستاشو دادم)

یه خوابیم دیدم. معمولا هیچگونه ارزشی برای خوابام قائل نیستم (چون عملا یا فلج خواب میشم فقط مصیبت نصیبم میشه یا کلا نمیبینم) که اصلا بزارم یادم بمونه، ولی این یکی خیلی باحال و منطقی از یه ماجرای جنایی چیده شده بود و خب حال کردم🧘🏻‍♀️

داره حالم بهم میخوره از اینکه میخوام یهو همه چیز رو بی نقص و برنامه ریزی شده شروع کنم درحالی که توی کثافت غرقم و فعلا باید به فکر بیرون اومدن از این باشم!

Our Kid's

به من بنویس که روح انسان، برای پرواز در آسمان آزادی سرشته شده.

به من بنویس که در آیینه‌ی تاریخ، رد پایمان گم نخواهد شد.

بنویس برایم، بنویس‌. 

بنویس که باور کنم برای هیچ، نمرده‌ایم.

?This

این زندگی گذرا و خسته‌کننده ارزششو داره؟ شاید نه. 

شاید تمام چیزی که تجربه می‌کنیم، فقط زنجیره‌ای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم می‌گذرن و ما رو از یک نقطه بی‌معنا به نقطه بی‌معنای بعدی می‌برن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.

هر روز پر می‌شه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از انتظاراتی که دیگران بر دوش ما می‌ذارن، و از امیدهایی که می‌دونیم سرانجام به ناامیدی ختم می‌شن.

حتی شادی‌های کوچک هم بیشتر شبیه وقفه‌ای کوتاه توی روند فرسایش‌اند تا یه چیز واقعی و موندگار.

زندگی شبیه راهیه که مقصدش مرگه، و در طول مسیر، چیزی جز سنگینی زمان نصیبمون نمی‌شه.معنایی اگر باشه، ساخته ذهن ماست؛ برای اینکه بتونیم این بیهودگی رو تحمل کنیم.

خیلی غر دارم. چاره خفه کردنشم فقط خوابه، صبح دیگه یادم نمیاد.

FU

کافیه فقط راجع به آینده باهام حرف بزنی

تا ببینی چجوری مغزم قفل می‌کنه،

چجوری سیم‌هام اتصالی می‌کنن،

چجوری دست و پام می‌لرزه.

تا بفهمی چقدر ازش ناامیدم،

چقدر نمی‌تونم حتی تصورش کنم.

من نمی‌دونم مشکل از کجاست

از این کشور؟ از این شرایط؟ از خودم؟

فقط می‌دونم آینده برام یه غول مبهمه

که هرچی نگاش می‌کنم

کمتر چیزی توش پیدا می‌کنم که آرومم کنه.