∷Realive∷
آلتــرو، آماده ای تا این رنج شیرین تفکر را، با عشقی جنون آمیز به تقدیر، هزارباره زندگی کنی؟
این بار گران را بپذیر و به رسمِ آزادی در خاکستر خود، برقص.

۴۰۳/۵/۱۷
آلتــرو، آماده ای تا این رنج شیرین تفکر را، با عشقی جنون آمیز به تقدیر، هزارباره زندگی کنی؟
این بار گران را بپذیر و به رسمِ آزادی در خاکستر خود، برقص.

۴۰۳/۵/۱۷
از اشتیاق خود افسانه، و از بی اعتنایی من فاجعه نساز.
هر دو دروغ هایی هستند که انسان برای بخشیدن شکوه به ضعفی که تاب دیدنش را ندارد، به خویشتن میگوید.
آن همه معنا که به نگاه من بخشیدی، چیزی جز معنایی که از تنهایی خودت قرض گرفته ای، نبود.
مرا ندیدی، خودت در من تماشا کردی و از تماشای خویشتن به وجد آمدی.
و چه مضحک است انسانی که از بیم از دست دادن، تمام خویش را خرج اثبات دوست داشتنش میکند و سپس بر ویرانه های آن، نام زیبای وفاداری میگذارد.
آرام باش. هیچ چیز میان ما آنقدر مقدس نبوده و هیچ احساسی آنقدر راستین نیست که محتاج زانو زدن دیگری باشد.
"سین"
+اگه همه چیز همینجوری بمونه چی؟
-نمیمونه.
+ما چی؟ همینجوری میمونیم؟
-تو شبیه دیشبتی؟
+نه...
-پس نه
+تغییر مگه به معنی دور شدنه؟
-نیست.
+پس از کجا بدونم هنوز "ما"ییم؟
-نمیفهمی. اندازه گیری نمیشه صرفا هربار دوباره ساخته میشه.
+اون چیزی که بینمونه، همون چیزی نیست که دیروز بود؟
-نه. حتی اگر اسمش همون باشه، خودش همون نیست.
+پس شاید چیزی که دوستش داشتیم، دیگه وجود نداشته باشه.
-همینه. ولی به معنی بی ارزش بودنش نیست.
+چرا؟
-نبودن یه چیز توی امروز، وجود نداشتنش توی دیروز رو ثابت نمیکنه.
+و موندنش تو خاطره هم کافی نیست!
-برای زنده موندن؟ نه
برای واقعی بودن؟ شاید
+چرا شاید؟
-خاطره میتونه ثابت کنه چیزی برای ما اتفاق افتاده. نه اینکه لزوما اون چیزو دقیقا همون طور که اتفاق افتاده، یادآوری کنه. حافظه آرشیو که نیست. بازسازی میکنه، انتخاب میکنه، حذف میکنه.
+پس به گذشته مون هم نمیشه اعتماد کرد؟
-به گذشته میشه. به نسخه ای که ذهن ما از گذشته ساخته، نه همیشه.
+پس آدم ها چی؟ از اونا چی باقی میمونه؟
-اثر. بیشتر از خود آدم.
+یعنی آدما فقط تا وقتی وجود دارن که توی یاد یه نفر دیگه باشن؟
-نه این زیادی ساده سازی شدست. ممکنه خود آدم از جایی به بعد دیگه حضور نداشته باشه ولی چیزی ازش توی دیگری ادامه پیدا کنه. گاهی حتی چیزی که خودت نمیدونی از کجا یاد گرفتی، ادامه ی کسیه که مدت هاست دیگه کنارت نیست.
+یعنی ما هم، ادامه ی همدیگه ایم؟
شونه ای بالا میندازم
-شاید. آدما بیشتر از اینکه کنار هم باقی بمونن، توی یکدیگه باقی میمونن.
+اگه یه روز دیگه همدیگه رو نشناسیم چی؟
-شناختن همیشه شرط اثر گذاشتن نیست عزیزم. کسی میتونه در تو ادامه پیدا کنه، که حتی اسمش رو هم یادت نباشه.
+تو از این حرفا نمیترسی؟ اینکه یه روز به این گفت گو نگاه کنی و بفهمی آدم هایی که اینجا حرف میزدن دیگه وجود ندارن.
-آدم هایی که اینجا حرف میزنن، همین الانم دیگه وجود ندارن.
+چرا؟
-وقتی حرفمو داری میشنوی یا جملمو میخونی، تویی که اول مکالمه بودی، با تویی که الان هستی یکی نیست. برای اینکه چیزی "همون چیز" باقی نمونه، نیازی نیست کامل تغییر کنه. فقط کافیه دیگه عین قبل نباشه.
+هویت پس چی؟ "من" پس چی؟
-یه روایت نسبتا پیوسته از تغییرات.
+تو چی؟
- منم فقط شاید روایتی باشم که تو هنوز برای شنیدنش یه صدا ازش ساختی.
+بازم میپرسم. پس ما چی؟
-هنوز اینجاییم.
+اینجا کجاست؟
-همین جایی که وقتی چشماتو ببندی صدای منو واضح تر میشنوی.
+نفهمیدم. تا کی اینجا میمونیم؟
-تا وقتی که یکیمون بره
+اگه هیچکدوممون نریم چی؟
-اون وقت صرفا باید بفهمیم کدوممون از قبل رفته
+از این بازی خوشم نمیاد
-بازی نیست عزیز من
+پس چرا با هر بار پرسیدنم، قوانینشو عوض میکنی؟
- ببخشید؟! چون تو با سوال قبلی برنمیگردی.
+من همونم.
-نه
+از کجا میدونی؟
-دفعه قبل وقتی گفتی "من همونم" صدات میلرزید. الان نلرزید
+شاید یاد گرفتم نترسم. همیشه اینقدر با اطمینان حرف میزنی؟
-نه ولی اگه مطمئن نباشم، آروم تر حرف میزنم.
+الان مطمئنی؟
-از چی؟
+از اینکه من کیم، تو کی ای. از اینکه این گفتگو واقعا بین دو نفر داره اتفاق میوفته.
-هنوز فکر میکنی برای دونفر بودن، باید دوتا صدا و دو آگاهی مستقل وجود داشته باشه؟
+صدای تورو میشنوم
-صدای خودت رو هم میشنوی
+فرقشونو میدونم
-دیشب هم همین رو گفتی
+دیشب اینجا بودم؟
-نمیدونم. تو بگو. اگه یادت نمیاد، شاید مهم نبوده
+نه
-نه؟! پس چرا وقتی اینو شنیدی سرتو انداختی پایین؟ من به فراموشی فقط اعتماد دارم
+من ندارم.
-به حافظه ت هم نداری
+حافظم دروغ نمیگه
-اره فقط تصمیم میگیره کدوم حقیقت رو نگه داره
+تو چیو نگه داشتی؟
-صدای قدم ها
+کدوم قدم ها؟
-قدمایی که از راهرو اومد. به اتاق نرسید.
+من چیزی نشنیدم.
-تو خواب بودی
+تموم شب بیدار بودم
- نه تو تموم شب "فکر میکردی" که بیداری. توی بیداری آدم میفهمه که چه چیزیو نمیبینه. توی خواب هرچیزی که نمیبینی، برات وجود نداره
+بس کن.
-چرا؟
+داری طوری حرف میزنی که انگار بیمارم
-شاید نباشی ولی کسی که هنوز اصرار داره اینجا دونفریم، بیماره.
+اگه دونفر نیستیم چرا با من حرف میزنی؟
-چون اگه با تو حرف نزنم مجبور میشم با خودم حرف بزنم. وقتی با خودم حرف بزنم نمیتونم وانمود کنم که جواب ها از جای دیگه ای میان
+میخوای بگی هیچی قطعی نیست؟
-حتی اینکه الان داری با کی حرف میزنی.
+با تو
-مطمئنی؟
+آره
-اسم من چیه؟!
+اسم تو...
-دیدی؟ یادت نیست. منم اسم تورو یادم نمیاد. با اینحال هنوز مطمئنیم که یه "ما" وجود داره.
+شاید چون به وجودش نیاز داریم یا شاید هم چون نمیتونیم قبول کنیم که ممکنه تمام این مدت، فقط یک نفر اینجا نشسته بوده.
-مسئله همینه.
+نفهمیدم. داری تایید میکنی؟ مسئله چیه؟
-نه. اینکه اگه واقعا فقط یک نفر بوده، کدوم یکی از ما باید از یادش بره که تنها نبوده؟
"سین"

نیچه در قطعه 146 از فراسوی نیک و بد مینویسه:
"آنکه با هیولاها دست و پنجه نرم میکند، باید بپاید که خود درین میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد"
پند اخلاقی ساده؟! که مراقب باش در مبارزه با شر، خودت شرور نشوی؟!
خیر.
مسئله چیز دیگریست.
چیزی که با آن میجنگیم، فقط موضوع مبارزه نیست. میتواند به تدریج نفوذ کند و خودت را تغییر دهد.
خیال میکنی ایستاده ای در یک سوی میدان و دشمنت در سوی دیگر؟ من در برابر او؟
این یک مبارزه یک طرفه نیست.
برای شکست دادن یک چیز، مدتی باید با آن زندگی کرد. شناخت. درک کرد. فکر کرد. با منطقش درگیر شد. همینجاست که خطر آغاز شده و ممکن است آن قدر به هیولا خیره شوی، که جهان را با چشم های او ببینی.
سال ها با نفرت جنگیدن، ممکن است تمام هویت را بر نفرت از دشمن بنا کند.
تمام زندگی ات را صرف رسوا کردن دروغ کردن، ممکن است آن قدر در جهان دروغ ها بمانی که دیگر نتوانی جهان را جز از دریچه آن ها ببینی.
مغاک میتواند به این معنا باشد. چیزی که برای شناختنش بیش از حد به آن نزدیک میشویم و در نهایت، آن تبدیل میشود به بخشی از شیوه نگاه کردن ما به جهان.
آیا میشود چیزی را عمیقا شناخت، مدام در برابرش ایستاد، با منطقش درگیر شد و در عین حال، از اثر آن بر خودمان کاملا مصون ماند؟
بعد این مبارزه، هنوز خودت تعیین میکنی چه چیزی را ببینی و چه چیزی را ارزشمند بدانی؟
"سین"
تنها یک مسئلهی حقیقتا جدی در فلسفه وجود دارد، و آن خودکشی است.
-افسانه سیزیف
قبل از هر پرسش دربارهی حقیقت، اخلاق، آزادی یا حتی معنای جهان، پرسشی بنیادی تر ایستاده است.
چه چیزی ادامه ی این بودن را توجیه میکند؟
انسان به جهان میاید، بی آنکه درباره ی آمدنش تصمیم گرفته باشد. در جهانی قرار میگیرد که پیش از او وجود داشته و پس از او نیز ادامه خواهد یافت، بی آنکه ضرورتا توضیحی برای حضور او داشته باشد. سپس میکوشد برای این وضعیت معنا، غایت و ارزشی پیدا کند.
اما اگر چنین دلیلی وجود نداشته باشد چه؟
اگر معنا چیزی نباشد که در جهان کشف میکنیم، بلکه چیزی باشد که برای تحمل جهان می سازیم؟ اگر ارزشهایی که به زندگی نسبت می دهیم، ویژگی های خود هستی نباشند و صرفا پاسخ انسان به سکوت آن باشند؟
در این صورت، مسئله دیگر این نیست که زندگی چه معنایی دارد. خواهم پرسید چرا باید فرض کنیم که زندگی اساسا موظف است معنایی داشته باشد؟
انسان در جهانی که هیچ وعدهای دربارهی معنا، عدالت یا ضرورت بودنش نداده، چگونه میتواند ارزش ادامه دادن را اثبات کند؟
و اگر چنین باشد، آلترو، آنگاه با دشوارترین وضعیت ممکن مواجهیم.
ما باید در جهانی که برای بودنمان دلیلی ارائه نمیکند، خودمان دربارهی ارزش بودن داوری کنیم. نه معنای از پیش نوشته شده ای وجود دارد و نه این تصور آرام بخش که هر رنجی حتما قرار است به چیزی منتهی شود.
آلترو، اگر هیچ معنایی در کار نباشد، چه چیز هنوز میتواند برای تو ارزشمند باشد؟!
"سین"
سرد بود.
سرد بود هر روزش. هر روز از پاییز امسال.
دکتر گفت: «باز از پاییز شروع کردی؟»
«از پاییز شروع نشده. من فقط از پاییز یادم میاد. قبلش هم همین بود. فقط اون موقع حواسم نبود.
«به چی حواست نبود؟»
«به اینکه چقدر وقت گذشته. آدم اولش چشم باز میکنه، پلک میزنه، شب میشه. بعد دوباره پلک میزنه، صبح میشه. یه مدت بعد میبینه مدرسه رفته، ترک تحصیل کرده، پادو شده. بعد دوباره پلک میزنه و میبینه دو دهه گذشته»
ادامه دادم: «این پلکها خیلی مقصرن»
گفت: «پلکها؟»
«آره. زیادی سریع کار میکنن. یه دهه دیگه هم پلک بزنی، سینه قبرستون خودتو پیدا میکنی. شماها که تحصیلکردهاید، پلک زدنتون فرق داره؟ کندتره؟ یا فقط گرونتر حساب میکنید؟»
لبخند زد.
گفتم: «نخند. وقتی میخندی اعصابم بیشتر خرد میشه»
«چرا؟»
«چون انگار چیزی برای خندیدن وجود داره. امسال به درختهای حیاط پشتی هم نرسیدم. لباس تنشون نکردم. آب ندادم. دست خورشید رو نگرفتم ببرم بالای سرشون. اون میگفت ولشون کن. بذار سردشون بشه»
دکتر پرسید: «چرا؟»
«چون دوست داشت لخت ببینتشون. همین. آدمها برای چیزهای خیلی احمقانه هم دلیل پیدا میکنن»
«و تو؟»
«من هم ولشون کردم»
«بعدش چیشد؟»
«بعد سردشون شد. حالا منم سردمه»
«فکر میکنی بین این دوتا ارتباطی هست؟»
«نمیدونم. شما دکتری.»
دکتر گفت: «این حس سرما از کجا میاد؟»
گفتم: «از همهجا.»
«نمیفهمم. یعنی چی؟»
«یعنی پاییز بود، ولی زمستون گذشت. این فرقشه. پاییز رو میفهمم. برگ میریزه، هوا سرد میشه، تموم میشه. ولی این یکی تموم نمیشه. انگار یکی فصلها رو اشتباه چیده. پاییز اومده، زمستون رد شده، هنوز همونجاییم»
دکتر گفت: «اون رو هم امروز آوردن؟»
«آره»
«چرا اسمش رو زیاد میاری؟»
«چون همهچیزش اعصابم رو خرد میکنه»
«دقیقتر بگو»
«اینکه برای هر چیزی رنگ داره. به درخت خرمالو نگاه میکنه و چیزی میبینه. من نگاه میکنم و فقط یه درخته که باید چیدنش، ولی نمیچینیم. میریم پشتبوم، سیگار میکشیم، خاکستر میکنیم. استخر وسط حیاط رو آبی میکنیم، ولی آب توش نمیریزیم. نصف کارها رو انجام میدیم و نصف دیگهش رو عمدا انجام نمیدیم»
«چرا؟»
«شاید چون دیگه حوصله نتیجهش رو نداریم»
«دکتر راجب اون چی میگه؟»
«هیچی. درگیر چیزای خودشه»
«عاشقه؟»
«آره»
«و این اذیتت میکنه؟»
«نه. عاشق بودنش اذیتم نمیکنه. این اذیتم میکنه که فکر میکنه هر چیزی که ازش خوشش بیاد، حتما معنی داره. یه چیز جدید میبینه و میگه: "من میدونم، اون بهار منه" خب که چی؟ بهار تو کجاست؟»
دکتر گفت: «تو بهار نمیخوای؟»
«نه»
«چرا؟»
«چون حوصله ندارم یکی دیگه بیاد و بهم بگه باید سبز بشم»
کلافه ادامه دادم: «موتورخونه بهتر بود»
«موتورخونه؟!»
«آره. گرم بود. تنها جای گرم آسایشگاه بود. میرفتم اونجا مینشستم. همه میگفتن این قرص جدید رو بخور، خوب میشی، برمیگردی سر زندگیت. حتی قول میدادن ببرنت موتورخونه. انگار موتورخونه پاداش خوب شدن بود»
«درخت جلوی موتورخونه رو هم زیاد دربارهش حرف میزنی»
«اونم اعصابم رو خرد میکنه»
«چرا؟»
«چون زیادی سالمهقدش خوبه. سبزه. تنهش سالمه. تبر نخورده. آدم وقتی مدت زیادی چیز درست و حسابی نبینه، از چیز سالم متنفر میشه. هی نگاهش میکنه و فکر میکنه چرا این یکی هنوز سالمه»
«بهش حسادت میکنی؟»
«نه. ازش بدم میاد»
«فرقشون چیه؟»
«حسادت یعنی بخوای چیزی رو داشته باشی. من نمیخوام اون درخت رو داشته باشم. میخوام نباشه»
دکتر برای اولین بار چیزی نوشت.
گفتم: «چی نوشتی؟»
«هیچی»
«دروغ نگو»
«یه یادداشت برای خودم بود»
«حتما درباره درخت»
«درباره تو»
«فرقیم دارن؟»
سکوت کرد.
بعد گفت: «گفتی قرصهات رو هم دادی به اون یکی دکتر؟»
«نه. هنوز دارمشون»
«چرا؟»
«چون نمیدونم باید بخورمشون یا نه»
«برای چی؟»
«شاید برای اینکه گرم بشم؟»
«قرص قرار نیست فصل رو عوض کنه»
«پس برای چی میدن؟»
«برای اینکه حالت قابل تحملتر بشه»
«برای کی؟»
دکتر بازم جواب نداد. سرمو به عقب پرت کردم و خندیدم.
«برای خودم یا برای شماها که من قابل تحملتر بشم؟»
«هر دو ممکنه»
«حداقل صادقی»
«تو فکر میکنی قرصها کمکت نکردن؟»
«نه. کمک کردن»
«چطور؟»
«کمتر فکر کردم. کمتر حرف زدم. کمتر به چیزها اهمیت دادم. یه مدت حتی یادم رفت سردمه»
«این که بد نیست»
«چرا. چون وقتی نفهمی سردته، خیال میکنی خوب شدی»
دکتر گفت: «الان میفهمی سردته؟»
«خیلی. هر روز. از پاییز»
«و قبلش؟»
«گفتم که. قبلش فقط حواسم نبود»
«پس شاید مسئله سرما نیست»
«میدونم. هر بار چشم باز کردم، یه چیزی ازم کم شده بود. اول تو مدرسه. بعد وقت. بعد آدمها. بعد حوصله. بعد رنگ. بعد نمیدونم چی. هی پلک زدم و هر بار یه چیزی کمتر شد»
دکتر گفت: «میخوای چشمهات رو ببندی؟»
گفتم: «نه. میترسم باز کنم و ببینم یه دهه گذشته»
دکتر گفت: «پس باز نگهشون دار»
گفتم: «برای چی؟»
«که ببینی چی میشه»
خندیدم.
«این یکی دیگه خیلی بیمصرف بود.»
«چرا؟»
«چون من مدتهاست چشمام بازه»
«چیزیم میبینی؟»
نگاه کردم سمت پنجره.
گفتم: «زمستون»
«الان پاییزه»
«میدونم»
«پس چرا میگی زمستون؟»
«چون من تقویم رو نگاه نمیکنم، دکتر»
«پس به چی نگاه میکنی؟»
«به خودم. سرده»
فقط برای یک لحظه به دستهام نگاه کردم و از اینکه هنوز مال خودم بودن، حالم به هم خورد.
ادامه دادم «برفا که پرواز نمیکنن، سقوط میکنن... مثل من»
«تو چرا فکر میکنی سقوط میکنی؟»
«چون بالا رفتنی در کار نیست»
«خب؟ نتیجهت این شد؟ یا صرفا استعاره؟»
«فرقش چیه؟»
«فرقش اینه که اگر نتیجهگیری باشه، میشه دربارهش بحث کرد. اگر استعاره باشه، صرفا میتونم بشینم نگاهش کنم»
گفتم: «بحث کنیم»
دکتر صندلیش رو کمی جلو کشید. تغییر ناگهانیش جالب بود.
«باشه. تو میگی برف سقوط میکنه. چرا فکر میکنی شبیه توعه؟»
«چون هیچ اختیاری نداره. از آسمون میاد پایین، بعد یکی ازش رد میشه، یکی آبش میکنه. آخرش هم یا ناپدید میشه یا تبدیل میشه به یه گل کثیف کنار خیابون. برف هیچوقت نمیگه من میخوام اینجا فرود بیام»
«اما برف قبل از سقوط هم چیزی جز آب نیست»
«خب؟»
«یعنی شاید سقوط، تغییر شکله. نه نابودی»
«این حرف رو برای خودت نگه دار»
«چرا؟»
«چون تو از اون آدمایی هستی که هر چیزی رو اگر نتونی درست کنی، اسم قشنگ روش میذاری. سقوط میشه تغییر شکل. شکست میشه تجربه. بیعرضگی میشه پیدا نکردن مسیر. تنهایی میشه استقلال. من حوصله این ترجمهها رو ندارم»
دکتر گفت: «پس ترجیح میدی اسمش رو چی بذاری؟»
«همون چیزی که هست»
«چی هست؟»
«خراب شدن»
«تو خراب شدی؟»
مکث کردم «آره»
«کامل؟»
«نه. این بدترشه»
«چرا؟»
«چون هنوز یه چیزهایی کار میکنه. هنوز حرف میزنم، هنوز میفهمم، هنوز میتونم مسخرهتون کنم. آدم وقتی کامل خراب بشه تکلیفش معلومه. من نصفه خرابم. یه قسمتهایی هنوز سالمه و هر روز باید صدای قسمتهای خراب رو تحمل کنه»
دکتر گفت: «اگر اینقدر از خودت بدت میاد، چرا هنوز اینقدر دقیق خودت رو توضیح میدی؟»
گفتم: «چون از توضیح دادنش هم بدم میاد»
«ولی انجامش میدی»
«آره. خیلی چیزها رو انجام میدیم چون از انجام ندادنشون بیشتر بدمون میاد»
«هست مگه؟»
«زنده موندن»
سکوت کرد. خندم گرفت.
گفتم: «نگام نکن اینطوری. منظورم این نیست که الان میخوام کاری بکنم. منظورم اینه که حتی وقتی آدم از زندگی خودش متنفره، باز مجبور میشه توضیح بده چرا هنوز ادامه داره. صبح بیدار میشه، لباس میپوشه، غذا میخوره، قرص میخوره، میاد اینجا میشینه، جواب میده. بعد شب میخوابه و فردا دوباره همین. اسم این رو هرچی میخوای بذار. من بهش نمیگم امید»
دکتر گفت: «پس چی میگی؟»
«عادت»
«عادت به زندگی؟»
«عادت به ادامه دادن»
«ولی این دوتا یکی نیستن»
«اوه چه جالب. خب معلومه»
دکتر گفت: «و تو فقط ادامه میدی؟»
«فعلا»
«تا کی؟»
نگاهش کردم.
«این سوال رو دوست ندارم»
«چرا؟»
«چون تو جوابش رو میدونی و منم میدونم که میدونی.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد «برگردیم به برف»
«باز شروع کردی؟»
«آره. گفتی برف سقوط میکنه. اگر برف سقوط میکنه و تو هم سقوط میکنی، بعدش چی؟»
گفتم: «بعدش میشینم»
«برف نمیشینه. میباره»
«همون»
«نه، همون نیست. باریدن حرکت داره. نشستن پایان حرکته»
«خب شاید من هنوز نباریدم»
«پس چی کار میکنی؟»
گفتم: «دارم میوفتم»
«و فکر میکنی بعد از افتادن دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی؟»
«نه»
«پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
«چون هر بار که افتادم، یه نفر اومد گفت بلند شو. تعجب نمیکنم دیگه»
دکتر گفت: «این استدلال نیست»
«اره. صرفا تجربه منه»
«و تجربه میتونه اشتباه باشه»
گفتم: «اره اما بدن آدم معمولا اشتباههاشو بهتر از دکترها یادش میمونه»
دکتر لبخند نزد.
گفت: «اگر قرار باشه اینطور پیش بری، هیچ راهی برای تغییر باقی نمیمونه»
«بالاخره یه حرف درست زدی، من از همین میترسم. اینکه واقعا هیچ راهی نباشه»
«اما اگر راهی باشه چی؟»
«اونوقت باید بلند شم»
«بله»
«و من حوصله ندارم»
«دلیلت مسخرهس»
با بی اعتنایی گفتم: «به درک. میدونی بدترین قسمت برف چیه؟»
«چی؟»
«اینکه وقتی میباره، همه خوشحال میشن. میگن چه قشنگ. چه سفید. چه تمیز. هیچکس نمیگه یه چیزی از آسمون افتاد پایین و دیگه نمیتونه برگرده»
«شاید چون قرار نیست برگرده»
«دقیقا»
«پس شاید تو هم قرار نیست برگردی»
«به کجا؟»
«به جایی که قبل از سقوط بودی»
گفتم: «من اصلا یادم نیست کجا بودم»
«پس شاید لازم نیست برگردی»
«اینم از اون جملههای قشنگ بود»
«آها و بزار حدس بزنم. بازم بدت اومد ازش؟»
«نه»
«خوشت اومد؟»
«از این بدم میاد که ممکنه درست باشه»
دکتر گفت: «چرا؟»
گفتم: «چون اگر درست باشه، یعنی باید قبول کنم چیزی که دنبالش میگردم شاید اصلا وجود نداشته باشه»
دکتر گفت: «ولی برف وقتی میرسه زمین، تموم نمیشه»
لبخند زدم «دکتر، دوباره میگم. برفا پرواز نمیکنن، سقوط میکنن»
«باشه. بعد از سقوط چی؟»
خیره موندم «نمیدونم دکتر. هنوز نرسیدم زمین»
"سین"

درود، چطورین؟
یه تیم داریم جمع میکنیم که حالا جزئیاتش رو بعدا با منتخب ها درمیون میزاریم.
برای انتخاب افراد مناسب، چند تا سوال میذارم. صادقانه جواب بدین و بعدش کامنت کنین. ارتباط میگیریم باهاتون. (ادامهشون، حرفای من نیستن😀👍)
از اینکه در این پژوهش روانشناسی شرکت میکنید، بسیار سپاسگزاریم. هدف ما بررسی ارتباط بین سبک کار، واکنش به فشار، صداقت در موقعیتهای چالشبرانگیز و انعطافپذیری شناختی در فضای کاری و زندگی روزمره است. پاسخهای شما به ما کمک میکند تا الگوهای رایج و تفاوتهای فردی را بهتر درک کنیم. همه پاسخها کاملاً ناشناس است و فقط به صورت گروهی تحلیل میشود. لطفاً به هر گزینه بر اساس اولین حس خودتان و با مقیاس ۱ تا ۵ پاسخ دهید (۱ = کاملاً مخالفم، ۲= مخالفم ، ۳ = نظری ندارم، ۴=موافقم ،۵ = کاملاً موافقم).
همراه پاسخ، اگر توضیح کوتاهی هم دارید، میتوانید اضافه کنید. پاسخها تا ۲۴ ساعت آینده برای تحلیل استفاده میشوند.
پس از پاسخدهی به تمام سوالات، لطفاً پاسخهای خود را (۴۲ عدد به ترتیب) بفرستید.
میشه چند هفته اخیرو توی دو کلمه جا کرد
خلاصه میگم
به لجن کشیده شدم❤️
فکری و اعمالی و رفتاری و هرکوفتی که فکرشو بشه کرد
پ.ن: فسادی که میگفتی این بود؟
تموم شد.
تنها پلنم برای بعد خلاصی از نهاییا خوابه، خواب.
خواااااب.
خیلی دلم میخواد دوباره بزنم تو فاز خوندن کتابای فلسفهی تموم نشدهم ولی حتی نمیدونم چرا خودمو لایق استراحت نمیبینم و همین الانم هی میگم دیره.
فعلا فقط خواب. بعدا تصمیم میگیرم چکار کنم
جبر
مرگ
غم
درد
رنج
آوارگی
بی خوابی
خواب آلود
رسوایی
دیوانگی
هیاهو
اغتشاش
خشم
نفس
اشک
شادی
لبخند
قهقهه
نیش خند
تپق
مزاح
تمسخر
ذوق
دیوانگی
و
مرگ...
کلمهای نمانده بود،
باید به آواز صامت شهر خو میگرفتم، در چهار دیواری اتاق و ذهنم، جلوتر پیش میرفتم، و به پیشتر از پیش کمتر رجوع میکردم.
من در این دنیا همچون مردهای درخواب هستم،
و دنیای عمیقی است،
وقتی به آن فکر میکنم و به دقت به صدایش گوش میدهم...
O.B
خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند
آنها ایمانی راستین و عمیق و مومنانه به پول، کار، کالا و دولت دارند و در راه خدایانشان جهاد میکنند و اگر لازم باشد جانشان را هم فدا میکنند.
آری؛
خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند.
-O.B
هنوز دو تا امتحان بیشتر ندادم
دوتاشم رفته توی لیست ترمیم
هندسه واقعا "این دیگه چی بود" ترین امتحان زندگیم بود.
جالبه بلد بودم و میدونستم باید کاربرد هارو چجور بنویسم و استفاده کنم برای حل سوال
ولی به قدری خسته بودم که ذهنم پاشیده بود روی برگه ها و نمیدونستم دارم چکار میکنم.
همه میگن سخت بوده (بخصوص زیست تجربیا) و منم بعد شنیدن این نظرات شروع کردم به تایید کردن.
ولی خوب میدونم که راحت میشد 20 بگیری. همه ی سوالا بلا استثنا یا به چشمم خورده بودن یا حلشون کرده بودم چند بار.
ولی قراره گند بزنه به معدلم حتی اگه بعدیارو بالا 19 بدم. دلم میخواست راجبش خودمو پاره کنم، ولی با این حرف که "مثبت یا قطعی بودنش مشخص نیست و هدف اصلیت جای دیگه س و جای ترمیم هست" فعلا خودمو نگه داشتم.
همه چیم نمایشی شده ولی حتی نمیدونم دارم برای کی نقش بازی میکنم! حتی دیگه دلم نمیخواد واقعیت روزای مسخرمو بنویسم.
همینجوری پیش برم سال بعد فقط میرسم ترمیم بزنم. دوازدهم پیشکش.
داستایوفسکی میگفت:
اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. انسان غرق در گناه و پلیدی و پستی و پلشتی میشود.
و لکان پاسخ کوبنده و خارقالعادهای به این ادعای داستایوفسکی داشت او میگفت:
"نه اشتباه نکن، اتفاقا اگر خدا باشد گناه ممکن میشود. این خداوند است که گناه را ممکن میکند بدون خدا انسان میتوانست بدون گناه و پستی و پلشتی زندگی کند."
این زرنگ بازی و مفت بری است که هر چه که خوب است را به خدا نسبت دهیم، و هر چه که شر است را به انسان بیچاره مجبور و گرفتار در جبر هستی.
میگویند خدایی هست؟
من هم میگویم حرف شما درست است.
اما نمیتوانید مسئولیت این ادعا را نپذیرید و گردن دیگری بیندازید.
اگر خدایی هست پس خیر و شر این جهان گردن اوست و نه انسان
اگر خدایی نیست،
پس خیر و شر هر انچه در جهان اتفاق می افتد گردن انسان است.
بودن خدا فقط یک معنا دارد و یک پیام مشخص و آن این است که؛
شر و کثافت این جهان گردن اوست.
در جهانی که خدا در آن حکمرانی میکند؛
همه چیز مجاز است.
چرا که همه چیز خواسته اراده و تصمیمگیری اوست.
اگر میخواهید انسان را مسئول اتفاقات جهان کنید اول باید خدا را از جهان بیرون کنید.
پس ژاک لکان کاملا درست و به جا میگوید
این نگاه، از چهار پنج دست گذر کرده و به من رسیده
شاید این صدا هم مال من نباشد
شاید هزاران بار دستبهدست شده باشد!؟
جای تردید وجود دارد، آنچه در من است، از آن من است،
و آنچه در توست، از آن تو.
این واژهها گفته میشوند، یا گفته شدهاند، یا گفته خواهند شد
جای تردید وجود دارد
و اینکه گوینده مرد است یا زن، سنگ است یا نسیم،
آهن است یا ابر، یا باد
جای تردید وجود دارد
شاید هر چیز، پرسشی برای چیزی دیگر است
و کسی نیست پاسخ دهد که فکر از شنیدن، زبان از سخن گفتن و چشم از نگریستن چه میخواهد؟
و کسی نیست پاسخ دهد که دست، دست است؛ چرا دست است؟
شاید هر پرسش تازه
راه تازهایست برای گمراه کردن
کار است، این کار است، کار نیست، این کار نیست
چه چیزیست آنچه میتوان دربارهاش سخن گفت
و آنچه نمیتوان دربارهاش سخن گفت
در آمدن فاصلهای هست، در رفتن فاصلهای هست
در نگریستن فاصلهای هست، در اندیشیدن فاصلهای هست
میگریزی؛ فاصله. میایستی؛ فاصله
همه چیز در میانِ فاصلههاست
و خواهی دید که از نوشتهای به نوشتهای دیگر
از آدمی به آدمی دیگر
این فاصله است که بریده و دوخته میشود، یا شاید فاصلههای تازهای هستند که
به جای آدمها مینشینند
وقتی میگویی «این میان» یعنی کجا؟
و وقتی میگویی «تو»، یعنی که؟
-هامون
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words, I don't just say
And nothing else matters
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know....

+ تو یه دیوونهی بی دفاع و بیبندی یا فقط زیادی پخته شدی؟ طوری که هرکسی فکر میکنه میتونه یه تیکه ازت برداره و تغذیه کنه؟ آدم ها بهت نزدیک نمیشن چون دوستت دارن. نزدیکت میشن چون بوی امنیت میدی.
- توی شناختن من سخت نگیر. دنیا فقط با آدم هایی که مرز میکشن سرپا نمیمونه. به آدم هایی مثل من هم احتیاج داره که مرز نباشن. شاید اصلا دلیل وجود من اینه که تو، با اون همه سرسختی و مرز و دیوار، بیشتر به چشم بیای.
+ قشنگ حرف میزنی، ولی جواب سوال من نبود. خودت میدونی ازت سوءاستفاده میکنن، نه؟
- میدونم. بارها. اما سوءاستفاده همیشه حاصل شرارت نیست؛ خیلی وقتها حاصل گرسنگیه. آدم گرسنه بلد نیست محترمانه درخواست کنه.
+ و تو برای گرسنگی آدمها خودت رو سفره میکنی؟
- نه. من فقط از گرسنه بودن کسی عصبانی نمیشم. مسئول سیر کردنش هم نیستم؛ این دوتا با هم خیلی فرق دارن.
+ بین ما اونی که واقعا معصومه، تویی.
- من به معصومیت باور ندارم. بیشتر شبیه ناآگاهیه. همهی ما دیر یا زود سهممون از آسیب زدن رو زندگی میکنیم.
+ پس به چی باور داری؟
- به چیزهایی که هنوز توسط ترس شکل نگرفتن. به آدمهایی که هنوز برای پذیرفته شدن خوشونو تیکه تیکه نکردن. نشکستهها، فرم نگرفتهها، لمس نشدهها...
+ هرچی بیشتر حرف میزنی، بیشتر مطمئن میشم اونی که پیچیدهست تویی، نه من.
- پیچیدگی معمولا از زیادی فکر کردن نمیاد. از زیادی پنهان کردنه. من چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم. اتفاقا فکر میکنم خیلی سادهام. فقط مهمونی کوچولوی خودم رو توی این دنیا میخوام. بتونم خوب غذا بخورم. سفر برم. کاری داشته باشم که ازش فرار نکنم. طبیعت رو ببینم. گاهی سکوت کنم. گاهی حرف بزنم. شبهایی که عجلهای برای تموم شدنشون نباشه و صبحهایی که از بیدار شدن متنفر نباشم.
+ جوری سادهش میکنی انگار نمیدونی اینا برای بعضیا رویاست.
- من مسئول جهان نیستم. مسئول کیفیت حضور خودمم.
+ یعنی اگر دنیا فرو بریزه، تو همون مهمونی کوچیکت رو ادامه میدی؟
- اولین چیزیه که حفظ میشه.
+ هرچی بیشتر باهات حرف میزنم، کمتر میتونم اسمی روت بذارم.هر بار که مطمئن میشم فهمیدمت، یه جمله میگی که تمام تصویری رو که ازت ساختم خراب میکنه.
خندیدم.
- آخ که چقدر ذهن آدما عاشق قفسه بندیه. دنبال برچسب میگردی؟
+ شاید ولی تو انگار عمدا از هر قفسه ای بیرون میپری
- عزیزم؟ یا شاید تو زودتر از موعد تصمیم میگیری آدم هارو بشناسی.
+ مگه شناختن تصمیم گرفتنه؟
- بیشتر اوقات آره. از دیدن جزئیات خسته میشی و میگی "فهمیدمش". دیگه بعد از اون، اون شخص رو نمیبینی. فقط برداشت خودته.
+ میخوای بگی هیچکس هیچوقت کسی رو نمیشناسه؟
- نه. میگم شناختن فعل استمرار باید داشته باشه.
+ پس تو هنوز داری خودت رو هم میشناسی؟
- هر روز کمتر از دیروز مطمئنم که کیم.
+ خستهکننده نیست که هر روز دوباره خودت رو تعریف کنی؟
- من؟ خودم رو تعریف نمیکنم. فقط هر روز اجازه میدم چیزایی که دیگه شبیهم نیستن ازم جدا بشن.
+ انگار هیچ وابستگی ای نداری.
- اتفاقا برعکس. خیلی وابستم. فقط نه به تصویری که از خودم ساختم. و آدما.
+ اگه یه روز کاملا برعکس چیزی بشی که الان هستی، نمیترسی؟
- من هر روز تجربش میکنم عزیزکرده. اگه واقعی باشه، نه نمیترسم.
+ چرا با اینکه اکثر اوقات حوصله نداری با من این همه حرف میزنی؟ حتی اگه حرفت رو نفهمم؟
- فهمیده شدن شرط گفتن نیست. تو گوش میدی که نظرت عوض بشه. شاید بخاطر این.
+ عجیب اینه حتی سعی نمیکنی از خودت دفاع کنی ولی نمیشه راحت هم قضاوتت کرد.
- اوه. ناراحتت کرده الگوی ثابت خسته کننده آدمارو بهت ارائه نمیدم؟!
"سین"

🤷🏻♀️🤷🏻♀️

+ میدونم ازم میترسی.
— از خودت اینقدر مطمئنی؟
+ نه. از تو. الانم دارم تماشات میکنم.
— ....
+ هر بار اسمم میاد، فکت سفت میشه.
— خیال میکنی خیلی خاصی؟
+ نه. اگه خاص بودم انکارم نمیکردی.
— ازت نمیترسم.
+ پس چرا هنوز داری باهام حرف میزنی؟
لبخندم عمیقتر شد.
+ میبینی؟
— داری از سکوت من نتیجه میگیری.
+ صادق تره.
— و فرض کنیم میترسم. بعدش چی؟
+ هیچی.
— هیچی؟
+ ترس بهخودیخود چیز بدی نیست. من ازش تغذیه میکنم.
— این دقیقاً همون چیزیه که باعث میشه ازت متنفر باشم.
+ متنفر نیستی.
— هستم.
+ اگه متنفر بودی، فراموشم میکردی.
— همهچیز قابل فراموش شدن نیست.
+ واو، بالاخره یه حرف راست.
— میخوای چی بشنوی؟
+ حقیقت اینه که خسته شدم.
— از من؟
+ از جنگیدن با تو.
— همون چیزه.
+ نه.
— چرا.
+ چون تو وجود نداری.
با باز شدن نیشش، حالت تهوع هجوم آورد بهم.
— این بخش موردعلاقهمه.
+ کدوم بخش؟
— وقتی وانمود میکنی من واقعی نیستم.
+ نیستی چون.
— پس این همه انرژی برای خلاص شدن از من رو صرف چی میکنی؟
+ ......
— See؟
اه. فقط خفه شو.
+ چون هر بار حرف میزنی، صدات شبیه صدای خودمه.
— اوه میدونم. این چیزیه که واقعا میترسونتت.نه من. نه حتی حرفهام.
+ ......
— این که یه جایی، خیلی عمیقتر از چیزی که دوست داری قبول کنی، نمیدونی کدوم فکرها مال توئن و کدومها مال من.
+ فقط راحتم بذار.
"سین"
خیلیم دلم میخواد از خودم بپرسم "گذاشتی اصلا 5 روز هم بگذره بعد دوباره حماقتتو یادآوری کنی به طرف؟"
"اینا کابوس میمونن یا خاطره ان؟ چون میخنده آینه به حالتم" 2023