∷Realive∷
آلتــرو، آماده ای تا این رنج شیرین تفکر را، با عشقی جنون آمیز به تقدیر، هزارباره زندگی کنی؟
این بار گران را بپذیر و به رسمِ آزادی در خاکستر خود، برقص.

۴۰۳/۵/۱۷
آلتــرو، آماده ای تا این رنج شیرین تفکر را، با عشقی جنون آمیز به تقدیر، هزارباره زندگی کنی؟
این بار گران را بپذیر و به رسمِ آزادی در خاکستر خود، برقص.

۴۰۳/۵/۱۷
سرد بود.
سرد بود هر روزش. هر روز از پاییز امسال.
دکتر گفت: «باز از پاییز شروع کردی؟»
«از پاییز شروع نشده. من فقط از پاییز یادم میاد. قبلش هم همین بود. فقط اون موقع حواسم نبود.
«به چی حواست نبود؟»
«به اینکه چقدر وقت گذشته. آدم اولش چشم باز میکنه، پلک میزنه، شب میشه. بعد دوباره پلک میزنه، صبح میشه. یه مدت بعد میبینه مدرسه رفته، ترک تحصیل کرده، پادو شده. بعد دوباره پلک میزنه و میبینه دو دهه گذشته»
ادامه دادم: «این پلکها خیلی مقصرن»
گفت: «پلکها؟»
«آره. زیادی سریع کار میکنن. یه دهه دیگه هم پلک بزنی، سینه قبرستون خودتو پیدا میکنی. شماها که تحصیلکردهاید، پلک زدنتون فرق داره؟ کندتره؟ یا فقط گرونتر حساب میکنید؟»
لبخند زد.
گفتم: «نخند. وقتی میخندی اعصابم بیشتر خرد میشه»
«چرا؟»
«چون انگار چیزی برای خندیدن وجود داره. امسال به درختهای حیاط پشتی هم نرسیدم. لباس تنشون نکردم. آب ندادم. دست خورشید رو نگرفتم ببرم بالای سرشون. اون میگفت ولشون کن. بذار سردشون بشه»
دکتر پرسید: «چرا؟»
«چون دوست داشت لخت ببینتشون. همین. آدمها برای چیزهای خیلی احمقانه هم دلیل پیدا میکنن»
«و تو؟»
«من هم ولشون کردم»
«بعدش چیشد؟»
«بعد سردشون شد. حالا منم سردمه»
«فکر میکنی بین این دوتا ارتباطی هست؟»
«نمیدونم. شما دکتری.»
دکتر گفت: «این حس سرما از کجا میاد؟»
گفتم: «از همهجا.»
«نمیفهمم. یعنی چی؟»
«یعنی پاییز بود، ولی زمستون گذشت. این فرقشه. پاییز رو میفهمم. برگ میریزه، هوا سرد میشه، تموم میشه. ولی این یکی تموم نمیشه. انگار یکی فصلها رو اشتباه چیده. پاییز اومده، زمستون رد شده، هنوز همونجاییم»
دکتر گفت: «اون رو هم امروز آوردن؟»
«آره»
«چرا اسمش رو زیاد میاری؟»
«چون همهچیزش اعصابم رو خرد میکنه»
«دقیقتر بگو»
«اینکه برای هر چیزی رنگ داره. به درخت خرمالو نگاه میکنه و چیزی میبینه. من نگاه میکنم و فقط یه درخته که باید چیدنش، ولی نمیچینیم. میریم پشتبوم، سیگار میکشیم، خاکستر میکنیم. استخر وسط حیاط رو آبی میکنیم، ولی آب توش نمیریزیم. نصف کارها رو انجام میدیم و نصف دیگهش رو عمدا انجام نمیدیم»
«چرا؟»
«شاید چون دیگه حوصله نتیجهش رو نداریم»
«دکتر راجب اون چی میگه؟»
«هیچی. درگیر چیزای خودشه»
«عاشقه؟»
«آره»
«و این اذیتت میکنه؟»
«نه. عاشق بودنش اذیتم نمیکنه. این اذیتم میکنه که فکر میکنه هر چیزی که ازش خوشش بیاد، حتما معنی داره. یه چیز جدید میبینه و میگه: "من میدونم، اون بهار منه" خب که چی؟ بهار تو کجاست؟»
دکتر گفت: «تو بهار نمیخوای؟»
«نه»
«چرا؟»
«چون حوصله ندارم یکی دیگه بیاد و بهم بگه باید سبز بشم»
کلافه ادامه دادم: «موتورخونه بهتر بود»
«موتورخونه؟!»
«آره. گرم بود. تنها جای گرم آسایشگاه بود. میرفتم اونجا مینشستم. همه میگفتن این قرص جدید رو بخور، خوب میشی، برمیگردی سر زندگیت. حتی قول میدادن ببرنت موتورخونه. انگار موتورخونه پاداش خوب شدن بود»
«درخت جلوی موتورخونه رو هم زیاد دربارهش حرف میزنی»
«اونم اعصابم رو خرد میکنه»
«چرا؟»
«چون زیادی سالمهقدش خوبه. سبزه. تنهش سالمه. تبر نخورده. آدم وقتی مدت زیادی چیز درست و حسابی نبینه، از چیز سالم متنفر میشه. هی نگاهش میکنه و فکر میکنه چرا این یکی هنوز سالمه»
«بهش حسادت میکنی؟»
«نه. ازش بدم میاد»
«فرقشون چیه؟»
«حسادت یعنی بخوای چیزی رو داشته باشی. من نمیخوام اون درخت رو داشته باشم. میخوام نباشه»
دکتر برای اولین بار چیزی نوشت.
گفتم: «چی نوشتی؟»
«هیچی»
«دروغ نگو»
«یه یادداشت برای خودم بود»
«حتما درباره درخت»
«درباره تو»
«فرقیم دارن؟»
سکوت کرد.
بعد گفت: «گفتی قرصهات رو هم دادی به اون یکی دکتر؟»
«نه. هنوز دارمشون»
«چرا؟»
«چون نمیدونم باید بخورمشون یا نه»
«برای چی؟»
«شاید برای اینکه گرم بشم؟»
«قرص قرار نیست فصل رو عوض کنه»
«پس برای چی میدن؟»
«برای اینکه حالت قابل تحملتر بشه»
«برای کی؟»
دکتر بازم جواب نداد. سرمو به عقب پرت کردم و خندیدم.
«برای خودم یا برای شماها که من قابل تحملتر بشم؟»
«هر دو ممکنه»
«حداقل صادقی»
«تو فکر میکنی قرصها کمکت نکردن؟»
«نه. کمک کردن»
«چطور؟»
«کمتر فکر کردم. کمتر حرف زدم. کمتر به چیزها اهمیت دادم. یه مدت حتی یادم رفت سردمه»
«این که بد نیست»
«چرا. چون وقتی نفهمی سردته، خیال میکنی خوب شدی»
دکتر گفت: «الان میفهمی سردته؟»
«خیلی. هر روز. از پاییز»
«و قبلش؟»
«گفتم که. قبلش فقط حواسم نبود»
«پس شاید مسئله سرما نیست»
«میدونم. هر بار چشم باز کردم، یه چیزی ازم کم شده بود. اول تو مدرسه. بعد وقت. بعد آدمها. بعد حوصله. بعد رنگ. بعد نمیدونم چی. هی پلک زدم و هر بار یه چیزی کمتر شد»
دکتر گفت: «میخوای چشمهات رو ببندی؟»
گفتم: «نه. میترسم باز کنم و ببینم یه دهه گذشته»
دکتر گفت: «پس باز نگهشون دار»
گفتم: «برای چی؟»
«که ببینی چی میشه»
خندیدم.
«این یکی دیگه خیلی بیمصرف بود.»
«چرا؟»
«چون من مدتهاست چشمام بازه»
«چیزیم میبینی؟»
نگاه کردم سمت پنجره.
گفتم: «زمستون»
«الان پاییزه»
«میدونم»
«پس چرا میگی زمستون؟»
«چون من تقویم رو نگاه نمیکنم، دکتر»
«پس به چی نگاه میکنی؟»
«به خودم. سرده»
فقط برای یک لحظه به دستهام نگاه کردم و از اینکه هنوز مال خودم بودن، حالم به هم خورد.
ادامه دادم «برفا که پرواز نمیکنن، سقوط میکنن... مثل من»
«تو چرا فکر میکنی سقوط میکنی؟»
«چون بالا رفتنی در کار نیست»
«خب؟ نتیجهت این شد؟ یا صرفا استعاره؟»
«فرقش چیه؟»
«فرقش اینه که اگر نتیجهگیری باشه، میشه دربارهش بحث کرد. اگر استعاره باشه، صرفا میتونم بشینم نگاهش کنم»
گفتم: «بحث کنیم»
دکتر صندلیش رو کمی جلو کشید. تغییر ناگهانیش جالب بود.
«باشه. تو میگی برف سقوط میکنه. چرا فکر میکنی شبیه توعه؟»
«چون هیچ اختیاری نداره. از آسمون میاد پایین، بعد یکی ازش رد میشه، یکی آبش میکنه. آخرش هم یا ناپدید میشه یا تبدیل میشه به یه گل کثیف کنار خیابون. برف هیچوقت نمیگه من میخوام اینجا فرود بیام»
«اما برف قبل از سقوط هم چیزی جز آب نیست»
«خب؟»
«یعنی شاید سقوط، تغییر شکله. نه نابودی»
«این حرف رو برای خودت نگه دار»
«چرا؟»
«چون تو از اون آدمایی هستی که هر چیزی رو اگر نتونی درست کنی، اسم قشنگ روش میذاری. سقوط میشه تغییر شکل. شکست میشه تجربه. بیعرضگی میشه پیدا نکردن مسیر. تنهایی میشه استقلال. من حوصله این ترجمهها رو ندارم»
دکتر گفت: «پس ترجیح میدی اسمش رو چی بذاری؟»
«همون چیزی که هست»
«چی هست؟»
«خراب شدن»
«تو خراب شدی؟»
مکث کردم «آره»
«کامل؟»
«نه. این بدترشه»
«چرا؟»
«چون هنوز یه چیزهایی کار میکنه. هنوز حرف میزنم، هنوز میفهمم، هنوز میتونم مسخرهتون کنم. آدم وقتی کامل خراب بشه تکلیفش معلومه. من نصفه خرابم. یه قسمتهایی هنوز سالمه و هر روز باید صدای قسمتهای خراب رو تحمل کنه»
دکتر گفت: «اگر اینقدر از خودت بدت میاد، چرا هنوز اینقدر دقیق خودت رو توضیح میدی؟»
گفتم: «چون از توضیح دادنش هم بدم میاد»
«ولی انجامش میدی»
«آره. خیلی چیزها رو انجام میدیم چون از انجام ندادنشون بیشتر بدمون میاد»
«هست مگه؟»
«زنده موندن»
سکوت کرد. خندم گرفت.
گفتم: «نگام نکن اینطوری. منظورم این نیست که الان میخوام کاری بکنم. منظورم اینه که حتی وقتی آدم از زندگی خودش متنفره، باز مجبور میشه توضیح بده چرا هنوز ادامه داره. صبح بیدار میشه، لباس میپوشه، غذا میخوره، قرص میخوره، میاد اینجا میشینه، جواب میده. بعد شب میخوابه و فردا دوباره همین. اسم این رو هرچی میخوای بذار. من بهش نمیگم امید»
دکتر گفت: «پس چی میگی؟»
«عادت»
«عادت به زندگی؟»
«عادت به ادامه دادن»
«ولی این دوتا یکی نیستن»
«اوه چه جالب. خب معلومه»
دکتر گفت: «و تو فقط ادامه میدی؟»
«فعلا»
«تا کی؟»
نگاهش کردم.
«این سوال رو دوست ندارم»
«چرا؟»
«چون تو جوابش رو میدونی و منم میدونم که میدونی.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد «برگردیم به برف»
«باز شروع کردی؟»
«آره. گفتی برف سقوط میکنه. اگر برف سقوط میکنه و تو هم سقوط میکنی، بعدش چی؟»
گفتم: «بعدش میشینم»
«برف نمیشینه. میباره»
«همون»
«نه، همون نیست. باریدن حرکت داره. نشستن پایان حرکته»
«خب شاید من هنوز نباریدم»
«پس چی کار میکنی؟»
گفتم: «دارم میوفتم»
«و فکر میکنی بعد از افتادن دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی؟»
«نه»
«پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
«چون هر بار که افتادم، یه نفر اومد گفت بلند شو. تعجب نمیکنم دیگه»
دکتر گفت: «این استدلال نیست»
«اره. صرفا تجربه منه»
«و تجربه میتونه اشتباه باشه»
گفتم: «اره اما بدن آدم معمولا اشتباههاشو بهتر از دکترها یادش میمونه»
دکتر لبخند نزد.
گفت: «اگر قرار باشه اینطور پیش بری، هیچ راهی برای تغییر باقی نمیمونه»
«بالاخره یه حرف درست زدی، من از همین میترسم. اینکه واقعا هیچ راهی نباشه»
«اما اگر راهی باشه چی؟»
«اونوقت باید بلند شم»
«بله»
«و من حوصله ندارم»
«دلیلت مسخرهس»
با بی اعتنایی گفتم: «به درک. میدونی بدترین قسمت برف چیه؟»
«چی؟»
«اینکه وقتی میباره، همه خوشحال میشن. میگن چه قشنگ. چه سفید. چه تمیز. هیچکس نمیگه یه چیزی از آسمون افتاد پایین و دیگه نمیتونه برگرده»
«شاید چون قرار نیست برگرده»
«دقیقا»
«پس شاید تو هم قرار نیست برگردی»
«به کجا؟»
«به جایی که قبل از سقوط بودی»
گفتم: «من اصلا یادم نیست کجا بودم»
«پس شاید لازم نیست برگردی»
«اینم از اون جملههای قشنگ بود»
«آها و بزار حدس بزنم. بازم بدت اومد ازش؟»
«نه»
«خوشت اومد؟»
«از این بدم میاد که ممکنه درست باشه»
دکتر گفت: «چرا؟»
گفتم: «چون اگر درست باشه، یعنی باید قبول کنم چیزی که دنبالش میگردم شاید اصلا وجود نداشته باشه»
دکتر گفت: «ولی برف وقتی میرسه زمین، تموم نمیشه»
لبخند زدم «دکتر، دوباره میگم. برفا پرواز نمیکنن، سقوط میکنن»
«باشه. بعد از سقوط چی؟»
خیره موندم «نمیدونم دکتر. هنوز نرسیدم زمین»
"سین"

درود، چطورین؟
یه تیم داریم جمع میکنیم که حالا جزئیاتش رو بعدا با منتخب ها درمیون میزاریم.
برای انتخاب افراد مناسب، چند تا سوال میذارم. صادقانه جواب بدین و بعدش کامنت کنین. ارتباط میگیریم باهاتون. (ادامهشون، حرفای من نیستن😀👍)
از اینکه در این پژوهش روانشناسی شرکت میکنید، بسیار سپاسگزاریم. هدف ما بررسی ارتباط بین سبک کار، واکنش به فشار، صداقت در موقعیتهای چالشبرانگیز و انعطافپذیری شناختی در فضای کاری و زندگی روزمره است. پاسخهای شما به ما کمک میکند تا الگوهای رایج و تفاوتهای فردی را بهتر درک کنیم. همه پاسخها کاملاً ناشناس است و فقط به صورت گروهی تحلیل میشود. لطفاً به هر گزینه بر اساس اولین حس خودتان و با مقیاس ۱ تا ۵ پاسخ دهید (۱ = کاملاً مخالفم، ۲= مخالفم ، ۳ = نظری ندارم، ۴=موافقم ،۵ = کاملاً موافقم).
همراه پاسخ، اگر توضیح کوتاهی هم دارید، میتوانید اضافه کنید. پاسخها تا ۲۴ ساعت آینده برای تحلیل استفاده میشوند.
پس از پاسخدهی به تمام سوالات، لطفاً پاسخهای خود را (۴۲ عدد به ترتیب) بفرستید.
میشه چند هفته اخیرو توی دو کلمه جا کرد
خلاصه میگم
به لجن کشیده شدم❤️
فکری و اعمالی و رفتاری و هرکوفتی که فکرشو بشه کرد
پ.ن: فسادی که میگفتی این بود؟
تموم شد.
تنها پلنم برای بعد خلاصی از نهاییا خوابه، خواب.
خواااااب.
خیلی دلم میخواد دوباره بزنم تو فاز خوندن کتابای فلسفهی تموم نشدهم ولی حتی نمیدونم چرا خودمو لایق استراحت نمیبینم و همین الانم هی میگم دیره.
فعلا فقط خواب. بعدا تصمیم میگیرم چکار کنم
جبر
مرگ
غم
درد
رنج
آوارگی
بی خوابی
خواب آلود
رسوایی
دیوانگی
هیاهو
اغتشاش
خشم
نفس
اشک
شادی
لبخند
قهقهه
نیش خند
تپق
مزاح
تمسخر
ذوق
دیوانگی
و
مرگ...
کلمهای نمانده بود،
باید به آواز صامت شهر خو میگرفتم، در چهار دیواری اتاق و ذهنم، جلوتر پیش میرفتم، و به پیشتر از پیش کمتر رجوع میکردم.
من در این دنیا همچون مردهای درخواب هستم،
و دنیای عمیقی است،
وقتی به آن فکر میکنم و به دقت به صدایش گوش میدهم...
O.B
خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند
آنها ایمانی راستین و عمیق و مومنانه به پول، کار، کالا و دولت دارند و در راه خدایانشان جهاد میکنند و اگر لازم باشد جانشان را هم فدا میکنند.
آری؛
خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند.
-O.B
هنوز دو تا امتحان بیشتر ندادم
دوتاشم رفته توی لیست ترمیم
هندسه واقعا "این دیگه چی بود" ترین امتحان زندگیم بود.
جالبه بلد بودم و میدونستم باید کاربرد هارو چجور بنویسم و استفاده کنم برای حل سوال
ولی به قدری خسته بودم که ذهنم پاشیده بود روی برگه ها و نمیدونستم دارم چکار میکنم.
همه میگن سخت بوده (بخصوص زیست تجربیا) و منم بعد شنیدن این نظرات شروع کردم به تایید کردن.
ولی خوب میدونم که راحت میشد 20 بگیری. همه ی سوالا بلا استثنا یا به چشمم خورده بودن یا حلشون کرده بودم چند بار.
ولی قراره گند بزنه به معدلم حتی اگه بعدیارو بالا 19 بدم. دلم میخواست راجبش خودمو پاره کنم، ولی با این حرف که "مثبت یا قطعی بودنش مشخص نیست و هدف اصلیت جای دیگه س و جای ترمیم هست" فعلا خودمو نگه داشتم.
همه چیم نمایشی شده ولی حتی نمیدونم دارم برای کی نقش بازی میکنم! حتی دیگه دلم نمیخواد واقعیت روزای مسخرمو بنویسم.
همینجوری پیش برم سال بعد فقط میرسم ترمیم بزنم. دوازدهم پیشکش.
داستایوفسکی میگفت:
اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. انسان غرق در گناه و پلیدی و پستی و پلشتی میشود.
و لکان پاسخ کوبنده و خارقالعادهای به این ادعای داستایوفسکی داشت او میگفت:
"نه اشتباه نکن، اتفاقا اگر خدا باشد گناه ممکن میشود. این خداوند است که گناه را ممکن میکند بدون خدا انسان میتوانست بدون گناه و پستی و پلشتی زندگی کند."
این زرنگ بازی و مفت بری است که هر چه که خوب است را به خدا نسبت دهیم، و هر چه که شر است را به انسان بیچاره مجبور و گرفتار در جبر هستی.
میگویند خدایی هست؟
من هم میگویم حرف شما درست است.
اما نمیتوانید مسئولیت این ادعا را نپذیرید و گردن دیگری بیندازید.
اگر خدایی هست پس خیر و شر این جهان گردن اوست و نه انسان
اگر خدایی نیست،
پس خیر و شر هر انچه در جهان اتفاق می افتد گردن انسان است.
بودن خدا فقط یک معنا دارد و یک پیام مشخص و آن این است که؛
شر و کثافت این جهان گردن اوست.
در جهانی که خدا در آن حکمرانی میکند؛
همه چیز مجاز است.
چرا که همه چیز خواسته اراده و تصمیمگیری اوست.
اگر میخواهید انسان را مسئول اتفاقات جهان کنید اول باید خدا را از جهان بیرون کنید.
پس ژاک لکان کاملا درست و به جا میگوید
این نگاه، از چهار پنج دست گذر کرده و به من رسیده
شاید این صدا هم مال من نباشد
شاید هزاران بار دستبهدست شده باشد!؟
جای تردید وجود دارد، آنچه در من است، از آن من است،
و آنچه در توست، از آن تو.
این واژهها گفته میشوند، یا گفته شدهاند، یا گفته خواهند شد
جای تردید وجود دارد
و اینکه گوینده مرد است یا زن، سنگ است یا نسیم،
آهن است یا ابر، یا باد
جای تردید وجود دارد
شاید هر چیز، پرسشی برای چیزی دیگر است
و کسی نیست پاسخ دهد که فکر از شنیدن، زبان از سخن گفتن و چشم از نگریستن چه میخواهد؟
و کسی نیست پاسخ دهد که دست، دست است؛ چرا دست است؟
شاید هر پرسش تازه
راه تازهایست برای گمراه کردن
کار است، این کار است، کار نیست، این کار نیست
چه چیزیست آنچه میتوان دربارهاش سخن گفت
و آنچه نمیتوان دربارهاش سخن گفت
در آمدن فاصلهای هست، در رفتن فاصلهای هست
در نگریستن فاصلهای هست، در اندیشیدن فاصلهای هست
میگریزی؛ فاصله. میایستی؛ فاصله
همه چیز در میانِ فاصلههاست
و خواهی دید که از نوشتهای به نوشتهای دیگر
از آدمی به آدمی دیگر
این فاصله است که بریده و دوخته میشود، یا شاید فاصلههای تازهای هستند که
به جای آدمها مینشینند
وقتی میگویی «این میان» یعنی کجا؟
و وقتی میگویی «تو»، یعنی که؟
-هامون
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words, I don't just say
And nothing else matters
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know....

+ تو یه دیوونهی بی دفاع و بیبندی یا فقط زیادی پخته شدی؟ طوری که هرکسی فکر میکنه میتونه یه تیکه ازت برداره و تغذیه کنه؟ آدم ها بهت نزدیک نمیشن چون دوستت دارن. نزدیکت میشن چون بوی امنیت میدی.
- توی شناختن من سخت نگیر. دنیا فقط با آدم هایی که مرز میکشن سرپا نمیمونه. به آدم هایی مثل من هم احتیاج داره که مرز نباشن. شاید اصلا دلیل وجود من اینه که تو، با اون همه سرسختی و مرز و دیوار، بیشتر به چشم بیای.
+ قشنگ حرف میزنی، ولی جواب سوال من نبود. خودت میدونی ازت سوءاستفاده میکنن، نه؟
- میدونم. بارها. اما سوءاستفاده همیشه حاصل شرارت نیست؛ خیلی وقتها حاصل گرسنگیه. آدم گرسنه بلد نیست محترمانه درخواست کنه.
+ و تو برای گرسنگی آدمها خودت رو سفره میکنی؟
- نه. من فقط از گرسنه بودن کسی عصبانی نمیشم. مسئول سیر کردنش هم نیستم؛ این دوتا با هم خیلی فرق دارن.
+ بین ما اونی که واقعا معصومه، تویی.
- من به معصومیت باور ندارم. بیشتر شبیه ناآگاهیه. همهی ما دیر یا زود سهممون از آسیب زدن رو زندگی میکنیم.
+ پس به چی باور داری؟
- به چیزهایی که هنوز توسط ترس شکل نگرفتن. به آدمهایی که هنوز برای پذیرفته شدن خوشونو تیکه تیکه نکردن. نشکستهها، فرم نگرفتهها، لمس نشدهها...
+ هرچی بیشتر حرف میزنی، بیشتر مطمئن میشم اونی که پیچیدهست تویی، نه من.
- پیچیدگی معمولا از زیادی فکر کردن نمیاد. از زیادی پنهان کردنه. من چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم. اتفاقا فکر میکنم خیلی سادهام. فقط مهمونی کوچولوی خودم رو توی این دنیا میخوام. بتونم خوب غذا بخورم. سفر برم. کاری داشته باشم که ازش فرار نکنم. طبیعت رو ببینم. گاهی سکوت کنم. گاهی حرف بزنم. شبهایی که عجلهای برای تموم شدنشون نباشه و صبحهایی که از بیدار شدن متنفر نباشم.
+ جوری سادهش میکنی انگار نمیدونی اینا برای بعضیا رویاست.
- من مسئول جهان نیستم. مسئول کیفیت حضور خودمم.
+ یعنی اگر دنیا فرو بریزه، تو همون مهمونی کوچیکت رو ادامه میدی؟
- اولین چیزیه که حفظ میشه.
+ هرچی بیشتر باهات حرف میزنم، کمتر میتونم اسمی روت بذارم.هر بار که مطمئن میشم فهمیدمت، یه جمله میگی که تمام تصویری رو که ازت ساختم خراب میکنه.
خندیدم.
- آخ که چقدر ذهن آدما عاشق قفسه بندیه. دنبال برچسب میگردی؟
+ شاید ولی تو انگار عمدا از هر قفسه ای بیرون میپری
- عزیزم؟ یا شاید تو زودتر از موعد تصمیم میگیری آدم هارو بشناسی.
+ مگه شناختن تصمیم گرفتنه؟
- بیشتر اوقات آره. از دیدن جزئیات خسته میشی و میگی "فهمیدمش". دیگه بعد از اون، اون شخص رو نمیبینی. فقط برداشت خودته.
+ میخوای بگی هیچکس هیچوقت کسی رو نمیشناسه؟
- نه. میگم شناختن فعل استمرار باید داشته باشه.
+ پس تو هنوز داری خودت رو هم میشناسی؟
- هر روز کمتر از دیروز مطمئنم که کیم.
+ خستهکننده نیست که هر روز دوباره خودت رو تعریف کنی؟
- من؟ خودم رو تعریف نمیکنم. فقط هر روز اجازه میدم چیزایی که دیگه شبیهم نیستن ازم جدا بشن.
+ انگار هیچ وابستگی ای نداری.
- اتفاقا برعکس. خیلی وابستم. فقط نه به تصویری که از خودم ساختم. و آدما.
+ اگه یه روز کاملا برعکس چیزی بشی که الان هستی، نمیترسی؟
- من هر روز تجربش میکنم عزیزکرده. اگه واقعی باشه، نه نمیترسم.
+ چرا با اینکه اکثر اوقات حوصله نداری با من این همه حرف میزنی؟ حتی اگه حرفت رو نفهمم؟
- فهمیده شدن شرط گفتن نیست. تو گوش میدی که نظرت عوض بشه. شاید بخاطر این.
+ عجیب اینه حتی سعی نمیکنی از خودت دفاع کنی ولی نمیشه راحت هم قضاوتت کرد.
- اوه. ناراحتت کرده الگوی ثابت خسته کننده آدمارو بهت ارائه نمیدم؟!
"سین"

🤷🏻♀️🤷🏻♀️

+ میدونم ازم میترسی.
— از خودت اینقدر مطمئنی؟
+ نه. از تو. الانم دارم تماشات میکنم.
— ....
+ هر بار اسمم میاد، فکت سفت میشه.
— خیال میکنی خیلی خاصی؟
+ نه. اگه خاص بودم انکارم نمیکردی.
— ازت نمیترسم.
+ پس چرا هنوز داری باهام حرف میزنی؟
لبخندم عمیقتر شد.
+ میبینی؟
— داری از سکوت من نتیجه میگیری.
+ صادق تره.
— و فرض کنیم میترسم. بعدش چی؟
+ هیچی.
— هیچی؟
+ ترس بهخودیخود چیز بدی نیست. من ازش تغذیه میکنم.
— این دقیقاً همون چیزیه که باعث میشه ازت متنفر باشم.
+ متنفر نیستی.
— هستم.
+ اگه متنفر بودی، فراموشم میکردی.
— همهچیز قابل فراموش شدن نیست.
+ واو، بالاخره یه حرف راست.
— میخوای چی بشنوی؟
+ حقیقت اینه که خسته شدم.
— از من؟
+ از جنگیدن با تو.
— همون چیزه.
+ نه.
— چرا.
+ چون تو وجود نداری.
با باز شدن نیشش، حالت تهوع هجوم آورد بهم.
— این بخش موردعلاقهمه.
+ کدوم بخش؟
— وقتی وانمود میکنی من واقعی نیستم.
+ نیستی چون.
— پس این همه انرژی برای خلاص شدن از من رو صرف چی میکنی؟
+ ......
— See؟
اه. فقط خفه شو.
+ چون هر بار حرف میزنی، صدات شبیه صدای خودمه.
— اوه میدونم. این چیزیه که واقعا میترسونتت.نه من. نه حتی حرفهام.
+ ......
— این که یه جایی، خیلی عمیقتر از چیزی که دوست داری قبول کنی، نمیدونی کدوم فکرها مال توئن و کدومها مال من.
+ فقط راحتم بذار.
"سین"
خیلیم دلم میخواد از خودم بپرسم "گذاشتی اصلا 5 روز هم بگذره بعد دوباره حماقتتو یادآوری کنی به طرف؟"
"اینا کابوس میمونن یا خاطره ان؟ چون میخنده آینه به حالتم" 2023
01:30
I see you
I see you
I see you
In my mind
I need you
I need you
I need you
Now you're mine

— چند بار اون مکالمه رو خوندی؟ یه بار؟ دوبار؟ سه بار؟
+ دهنم هنوز مزهی خون میده. نمیشمرم.
— چون میترسی عددش واقعی بشه؟
+ چون از یه جایی به بعد داشتم هر کلمه رو میجوییدم.
— زیر زبونت کشیدی؟
+ آره.
— یکییکی؟
+ آره.
— تا مطمئن شی هنوز همون معنی رو میدن؟
+ تا مطمئن شم یه معنی میدن.
— و معدهات؟
+ انگار داره از جا درمیاد.
— دوباره؟
خندیدم.
+ لعنت بهش، دوباره.
— احمق.
+ بیشتر بگو.
— نه.
+ چرا؟
— چون این دفعه دنبال تنبیه نیستی.
+ پس دنبال چیام؟
— دنبال اینی که یکی بهت بگه هنوز کنترل دست خودته.
+ نیست؟
— اگه بود، الان اینجا نبودیم.
+ نمیخوام دوباره اون حس رو تجربه کنم.
— دروغه. نمیخوای بهاش رو بدی. فرق داره.
+ به چه قیمتی؟
— همون قیمتی که هر بار دادی. فلج خواب. چند روز بعدش. خودت.
+ باید امشب تموم بشه.
— هیچوقت فقط امشب نیست.
+ این بار فرق داره.
— همهی دفعات قبل هم همین رو گفتی.
+ اگه نخوابم...
— حس موندگار میشه و فردا واقعیتر به نظر میرسه.
+ آره.
— و پسفردا دیگه مطمئن نیستی اتفاق افتاده یا فقط توی ذهنت زندگی کرده.
لبخندی از روی تاسف زد.
نمیخواستم نگاهش کنم.
هر جا رو نگاه میکردم، باز به همون تصویر میرسیدم.
— حفظی.
+ چی؟
— همهچیزو حفظ شدی. خودت رو از بر شدی ولی باز هم هر بار غافلگیر میشی.
+ افسارم داره ول میشه.
— اگر ول شده بود، نگرانش نبودی.
+ من نیازی به مراقبت ندارم.
— اینو کسی میگه که تموم شبو صرف مراقبت از یه چیزی کرده که میدونسته بالا بره پایین بیاد تموم میشه.
اولین تیر کشیدن از پشت چشمهام شروع شد.
دومی.
— هنوز اینجایی؟
+ مطمئن نیستم.
— پس به صدای من گوش کن.
+ چرا؟
— به اندازهی کافی به صدای خودت گوش دادی.
+ میترسم.
— از چی؟
+ از اینکه فردا بیدار شم و باز هم اولین چیزی که یادم میاد، اون باشه.
— خواهد بود.
+ ممنون.
— ولی اولین چیزی که یادت میاد، آخرین چیزی که باقی میمونه نیست.
+ از کجا میدونی؟
— اگه اونقدر قدرتمند بودن، تا الان باید کامل نابودت کرده بودن.
+ نکردن؟ بی عرضه ها.
— نه.
+ از کجا اینقدر مطمئنی؟
— چون هنوز داری باهاش میجنگی.
+ خسته شدم.
— میدونم.
+ و اگه یه روز دیگه نجنگم؟
— اون روز هم میرسه.
"سین"
