Dele Man
-مگه میشه برنگشت
نگو کردیم وقت تلف
-مگه میشه برنگشت
نگو کردیم وقت تلف
دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمهی یقهات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمدهای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی.

هردومان ویرانیم.


چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
-هوشنگ ابتهاج
این صدای کوفتی باد امشب نذاشت من یه دقیقه آسوده بخوابم.
از یه جایی به بعد ۳۰ ثانیه یه بار پامیشدم با صداش دوباره میخوابیدم🧘♀️
کم مونده بود خونه رو از جا بکنه.
از این زندگی متنفرم.
خوابم میادسجشنسحشمشجشتش
بدترین کابوسمم داره دنبالم میکنه🧘♀️

-فراسوی نیک و بد، نیچه
وقتی رسیدم به گزینگویه های کتاب، تقریبا انتظار همچین جمله های گلچین شده و در این حد کوتاه رو داشتم. سبک نیچه تقریبا توی همه کتاباش همینه (حداقل توی غروب بتان و حکمت شادان). بعد از چند فصل گفته های طولانی، یه بخشیو هم به همچین جملاتی اختصاص میده.
اگه یه لحظه بخوام به این جمله کلیشه ای نگاه نکنم، میشه درک کرد که ستایش برخلاف چیزی که در ظاهر به نظر میاد (روی خوش و زیبا)، فقط تحسین نیست. در واقع یه نوع دخالت توی تعریف ارزش یکی دیگهس.
کسی که سرزنش یا انتقاد میکنه، آشکارا توی موضع قضاوت وایساده و خشونتش پنهان نیست. ولی تحسین کردن اغلب خودشو بی خطر و حتی اخلاقی نشون میده، درحالی که داره برای من تعیین میکنه که چه چیزی در من "ارزشمند" هست.
ممکنه اگه مورد انتقاد قرار بگیرم، مقاوت کنم یا تحقیر ببینمش و مقابلش موضع بگیرم.
اما تحسین کردن، وقتی اغراق آمیز یا ایدئولوژیک باشه، میتونه منو توی تصویری زندانی کنه که بقیه ساختنش. چه بسا ما نه زیر فشار نفرت، بلکه زیر وزن تحسین فرسوده میشیم.
یه جا دیگه از زبان زرتشتِ نیچه، اشاره میکنه که حتی تحسین هم میتونه شکلی از سلطه باشه. تحسین کننده ارزش های خودش رو به دیگری فرافکنی میکنه و در اون همیشه نوعی تملک پنهان وجود داره.
پ.ن: خیلی زشته پی دی افشو بزارم؟

?Wanna beat me

قسمتی از من هنوز هم توی گذشته گم شده، بین روزها و خاطراتی که دیگه هیچوقت امیدی به تکرار شدنشون ندارم.
بین صداهایی که حالا دیگه هیچ اثری ازشون نیست. بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر روز جمعهی سه سال پیش که فکر میکردم فقط چند قدم تا پایان فاصله دارم. بین دستهایی که هربار برای گرفتنشون پا پس کشیدم. بین لبخندهایی که دیدنشون شیرینترین کاره دنیا بود. بین سکوتهایی که برای همیشه دائمی نبودن.
بارها سعی کردم دست خودم رو بگیرم و با خودم به اینجا بیارم، جایی که حالا هستم و زندگی میکنم؛ اما هیچوقت نشد.
شاید هم من به اندازهای که باید تلاش نکردم چون بودن توی اونجا رو دوست دارم.
هرچند که غمگینم میکنه و یادآور چیزهایی میشه که هربار سعی میکنم از فکر کردن بهشون فرار کنم و از خودم بدم بیاد، بخاطر کارهایی که کردم و چیزی که بودم، به هر قیمتی که شده.
اما من هنوز هم بخشی از گذشتهی لعنت شدهام رو دوست دارم. شاید چون اونجا چیزی که حالا هستم نبودم.
شادی رو حس میکردم و برای هر دقیقهای که پشت سر میذاشتم نگران نبودم.
برای زندگی کردن و ادامه دادن تقلایی نبود. هیچ فکری نبود. هیچ صدایی توی سرم زندگی نمیکرد و بخشی از آینده بودن ترسناک نبود.

به تو مینویسم که در میان آتش و سایه دنیا میزیستی،
در دنیای قدرت هیچ برابریای وجود ندارد. آن که بر تخت سلطه نشسته، نه به عدل، نه به انصاف، بلکه به میل و توان خود فرمان میدهد. هر قطره خونی که در مسیر او ریخته شود، به نرخهایی که نزولخواران تعیین میکنند، بازپس گرفته میشود؛ هر معامله، هر نفوذ، هر تصمیم، صرفا انعکاسی از سلسلهمراتب نانوشتهای است که قدرتمندان با دستان خود نگاشتهاند.
تو میتوانی فکر کنی این ظلم است، یا تنها واقعیتی که هر روزه با آن روبرو میشویم. من اما میبینم که هر دو، ارباب و نزولخوار، حرفهای هستند.
یکی در تسلط، دیگری در محاسبه و ریسک. هرکدام در جای خود استادانه بازی میکنند.
-س

آﺑﻰ درﻳﺎ ﻗﺪﻏﻦ، ﺷﻮق ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻗﺪﻏﻦ
ﻋﻄﺮ ﺧﻮش زن ﻗﺪﻏﻦ، ﺗﻮ ﻗﺪﻏﻦ، ﻣﻦ ﻗﺪﻏﻦ



نور، از لای پرده نازک میومد و روی فنجان قهوه مینشست. روی میز کتاب هایی خوابیده بودن که انگار سال هاست کسی بازشون نکرده.
کتابش رو بست و نگاهش از روی صفحه برداشته شد. «یعنی واقعا اینقدر مهمه که آدم چطور مینویسه؟»
هنوز به بخار نازکی که از فنجان بالا میرفت خیره مونده بودم. «مهمتر از اونیه که فکر میکنی. بعضیها تصور میکنن نوشتن فقط چیدن کلمهها کنار همه.»
نگاهم سمتش کشیده شد. «ولی نه. نوشتن، یه جور احترام گذاشتنه.»
با انگشت روی لبه فنجان ضربه ای زد و با لبخند کمرنگی از تمسخر نگاهم کرد. «به چی احترام گذاشتن؟ به کلمه؟»
«به فکر. به چیزی که توی سرت شکل گرفته و هنوز لخت و خامه. اگه با سهلانگاری بنویسی، انگار داری به همون فکری که تو رو بیدار نگه داشته، بیاعتنایی میکنی. انگار بهش میگی: “تو ارزش اینهمه مکث و دقت رو نداری.”»
کمی جابجا شد. «ولی بعضی جملهها خودشون کاملن. آدم لازم نیست خیلی دست ببره توشون.»
«درسته. ولی بعضی چیزها اگه زود رها بشن، از معنا میافتن.»
خندید. نگاهش به میز افتاد. «تو زیادی جدی میگیری این چیزا رو.»
شانه بالا انداختم. «شاید. ولی فکر میکنم هرکسی که چیزی برای گفتن داره، باید بلد باشه چطور ازش نگهداری کنه. فکر اگه بیدقت نوشته بشه، خطرناکه.»
«یعنی نویسنده باید همیشه وسواسی باشه؟»
«نه. وسواسی کور هم بدتر از بیخیالیه. من از اون آدمهایی حرف میزنم که قبل از نوشتن، میفهمن دارن چی رو بیرون میارن. هر کلمهای که بیدلیل روی صفحه میافته، یه جور بیحرمتیه به چیزی که میتونست عمیقتر باشه.»
انگار داشت حرفهام رو مزه مزه میکرد. «پس تو میگی نوشتن باید با محبت باشه؟»
لبخند زدم. «آره. با محبت.بعضی فکرها اگه خوب نوشته نشن، میمیرن. چون تنها موندهن.»
سرش رو کمی پایین انداخت «فکر میکردم اگه منظورم رو برسونم، دیگه کافیه.»
«هر نوشته، قبل از اینکه برای دیگران باشه، برای خودِ نویسندهست؛ برای میزان جدیتی که نسبت به دل و افکار خودش داره. اگه دقت کنی میفهمی. از بینظمی جملهها، از واژههای بیجا، از عجلهای که لای سطرها جا خوش کرده. همه اینها لو میدن که نویسنده چقدر خودش و افکارش رو جدی گرفته یا نگرفته.»
ساکت موند. فنجان رو بالا آوردم و دوباره با بی میلی روی میز قرار گرفت. «برای همین، فکر میکنم باید بدونی هر واژهای که میذاری، از کجا اومده و قراره کجا بنشینه. اگر درست سرجاشون قرار نگیرن، از پنجره ذهن بیرون میپرن و دیگه برنمیگردن.»
به کتابش نگاه کرد، بعد به قهوهش و بعد به من. «خب پس این جملهای که اول گفتی، فقط درباره نوشتن نیست. نه؟»
«آدمی که با سهلانگاری زندگی میکنه، معمولا با افکارش هم مهربون نیست. و کسی که به فکر خودش بیاعتنا باشه، کمکم به خودش هم بیاعتنا میشه. نوشتن فقط جاییه که این بیاعتنایی زودتر خودش رو لو میده. اگه فکری درونت متولد شد، باهاش مثل یه چیز عزیز رفتار کن. اون کلمه وقتی جدی گرفته بشه میتونه از یه جمله بیشتر بشه و کتاب رو متولد کنه.»

Run away from home again
I don't care, I'm not coming home
?Why am I crying if this is what I wanted all along

عجیب اینجاست که آدم به این فرسودگی هم عادت میکنه.
نه اینکه دوستش داشته باشه، نه؛ فقط مثل بوی نم دیوار، جزئی از اتاق میشه که دیگه نمیتونی کاری براش بکنی.
گاهی با خودم میگم شاید بدترین بخش زندگی همینه. اینکه هیچوقت با یه ضربه تموم نمیشه، آروم آروم جوهر جونتو ازت میکشه بیرون.
اگه روزی به آینه نگاه کنی و بگی «چه به سرم اومده؟» پاسخی نخواهد بود. فقط یه صورت مونده و یه جفت چشم که دیگه از چیزی نمیپرسن و جویای چیزی نیستن.
از آدمهایی که با یقین حرف میزنن میترسم. از اون هایی که انگار از همون ابتدا به دنیا اومدن تا نقششون رو بدونن. صبح که بیدار میشن دقیقا میدونن باید چه کار کنن، باید به چه چیزی بخندن، از چی ناراحت بشن و شب بدون اینکه چیزی توی وجودشون تَرَک برداره میخوابن.
انگار با جهانی که ازش بیخبرم قراردادی امضا کردن که هرکس سهم خودش رو بپذیره و زیاد سؤال نکنه.
اینهمه سادگی برای من مشکوکه. من هیچوقت چنین انسانی نبودم. و همین ناتوانی همیشگی توی «عادی بودن»، منو از همه جدا کرده. چیز باشکوه و غم انگیزیم نیست. صرفا حوصلهی تصحیحش رو نه من دارم نه تو.
توی اداره، توی خیابون، توی صف نانوایی، توی واگن قطار، همهجا همون چهرههای گذرا هستن؛ آدمهایی با کیفهای چرمی، با موهای مرتب، با پالتوهای تیره، با نگاههایی که از کنار من عبور میکنن.
و من هر بار، با نفرتی که وجودمو پر میکنه میگم که اینها چقدر خوب بلدن ناپدید بشن.در واقع از جهان نه. توی خود جهان.
هرکدومشون مثل میخیان که درست کوبیده شده باشن؛ جایشونو میدونن، عمقشونو میدونن و شکایتیم نمیکنن
من اما همیشه حس کردم بههرحال چیزی توی من درست جا نمیگیره.
و اونوقت، بین این همه بیجایی، آدم به چیزهای مسخرهای دل میبنده.
به بخار چایی، به نور کمرنگ عصر روی پرده، به صدای یه زن ناشناس که از پشت دیوار آواز میخونه، به اینکه یه نفر توی اتوبوس بدون اینکه بدونه، لحظهای نگاهش روی تو ثابت میشه. همینهاست که این آدم هارو زنده نگه داشته؛
مشکل اینجاست که حتی این دلبستگیهای کوچیک هم دوام ندارن. بخار میره، نور میمیره، صدا قطع میشه، نگاهها میگذرن.
من بارها با خودم فکر کردم که شاید اگر روزی واقعا بخوام از چیزی فرار کنم، نباید از مردم فرار کنم، از عادت موندن باید فرار کنم. از این میل رذیلانه به ادامهدادن.
چون ادامهدادن همیشه فضیلت نیست.نوعی تسلیمه؛ شبیه کسی که دیگه توان افتادن نداره و به همین دلیل ایستاده میمونه و به این ایستادن افتخارم میکنه.
جهان ما رو به موندن تشویق میکنه، به دوام آوردن، به طاقت آوردن. اما کمتر کسی میپرسه «برای چی؟»
شاید ادامهدادن وقتی ارزش داشته باشه که چیزی درونت هنوز میسوزه. وقتی پرسش هنوز زندهست. وقتی هنوز میتونی از چیزی خشمگین بشی.
نمیخوام اون بیاعتنایی همهچیزمو ببلعه. نمیخوام روزی برسه که حتی این رنج هم برام عادی بشه. رنج، دستکم نشونهی زنده بودنه.
نمیخوام سوال هام از 《چرا؟》 تبدیل بشه به 《تا کی؟》
-س
من ناآگاهام، این حقیقت همچنان به قوت خود باقی میماند،
و این مسئله برای من خیلی ناگوار است.
ولی ناآگاهی درضمن این مزیت را دارد که شخص ناآگاه بیشتر خطر میکند.
-قصر، فرانتسکافکا
گفته بودی از افقهای روشن
سهم ما از این همه ادعا کجا؟
گفته بودی پشت این شب سنگین، سپیدهایست
پس این همه تاریکی و این بلا کجا؟
وعدهی بهشتم داده بودید اما
طناب دار کجا و بهشت ناب کجا؟
در گوش ما سرود رهایی زمزمه کردند
اما رهایی وعدهدادهشده کجا؟
گفتی: «پایانِ رنج، باغیست بیخزان»
پس این همه خار و خس و درد ما کجا؟
چشمهایم را به چراغی دروغین دوختی
آفتاب راستین این جهان کجا؟
گفتی: «پس از این همه سوختن، گل میروید»
اینهمه خاکستر و این شکوفهها کجا؟
-س
(تیکه بولد، مال کمنده)