F
لعنت به این وضع انگار مسابقه گذاشتن سایتای آپلودر برای خراب شدن
یه مدت اپلود کن خراب بود مجبور شدم همه رو بندازم توی imgurl
الان اون از کار افتاده🧘🏻♀️
جایگزین نمیکنم همینطوری بمونه درست شه 🧘🏻♀️
لعنت به این وضع انگار مسابقه گذاشتن سایتای آپلودر برای خراب شدن
یه مدت اپلود کن خراب بود مجبور شدم همه رو بندازم توی imgurl
الان اون از کار افتاده🧘🏻♀️
جایگزین نمیکنم همینطوری بمونه درست شه 🧘🏻♀️
تموم عمر، در پی این بودی که کسی بیرون از تو، بر زخمهات شهادت بده؛ انگار رنج، تا چشم دیگه ای بر اون ننشینه، هنوز به تمومی رخ نداده. انگار درد، اگه در سکوت بمونه و بر زبان کسی جز تو نلغزه، هنوز به اندازهی کافی واقعی نیست. اما خودت مگه اونجا نبودی؟ پس چرا برای باور زخمی که از پیش توی استخونت خونه کرده، از جهان گواهی میخوای؟
آدم واقعا شگفت انگیزه؛ از یه طرف دردو با تمام هستیش تجربه میکنه و از طرف دیگه، برای تصدیق همون درد، دست به سوی نگاه بقیه دراز میکنه. اینجا یه درد دیگه زاده میشه که حتی شک میکنی به اینکه واقعا سوختی؟
درد برای راست بودن، نیازمند تماشاگر نیست و زخم هم، با نظر بقیه باز نمیشه و با داوری همون احمق ها هم التیام پیدا نمیکنه. اون چیزی که به تو گذشته، قبل از هر شاهدی، در تو گذشته. توی اون تن خسته، حافظهت.
با این همه، چرا بازم چنین مشتاق شاهدی؟ چون فقط از درد نمیترسی، از بی اعتباری دردت هم میترسی. میترسی تموم چیزی که تحمل کردی و اون همه فروپاشی و فرسودگی به چشم بقیه ناچیز جلوه کنه در حالی که روان تورو تیکه تیکه کرده. عزیزکم، وقتی دنبال این تایید میگردی، دیگه در حال زندگی کردن نیستی. صرفا داری از زندگی کردنت دفاع میکنی.
باید بفهمی اولین و صادق ترین شاهد رنج تو، خودتی. تو که بین حادثه وایسادی. اون کسی که مرکز واقعه زندگی کرده، بیش از هر شاهدی حق داره که به اون تجربه ایمان بیاره.
-س


با یه نوع تشنگی دارم زندگی میکنم. تشنه زندگیای دیگم.
به یه بدن محدودم ولی میلم بیشتر از مرز های این بدنه. یه اسم دارم ولی درونم هزار تا اسم و لقب کافی نیست براش.
فقط یه مسیر برام باز شده ولی نگاهم همش روی مسیرای دیگهس
چهره ای میخوام که همه چهره هارو توی خودش جمع کنه.
یه روح میخوام که در یه روز بتونه هم بچه باشه، هم عاشق، هم جنگجو، هم خسته، هم برنده، هم ویران.
توی جاهای مختلف توی یکی، دارم سخنرانی میکنم، اما کلمات از دهنم خارج نمیشه، فقط لرزشی توی هوا ایجاد میکنه. توی یکی دیگه، دارم نامهی عاشقانه مینویسم، اما جوهر قلمم به شکل اشک روی کاغذ میچکه و خطوط رو محو میکنه. توی سومی، دارم وزن آسمونو روی دوشم حس میکنم و در حال جون دادنم.
از یک نواختی میترسم چون دشمن جونمه. دنیا با هیچ تمنای نرم نمیشه. "تو یکی هستی، نه همه. الان زنده ای، نه همیشه. تو فقط الان تو این لحظه اینجایی، نه توی همه جا"
انسان واقعا موجود شکاف داریه، بیشتر از ظرفیتش میخواد، بیشتر از اونچه میتونه، و دنیا با یه جسم محدودش کرده.
خیلیا فکر میکنن رنجشون از نرسیدنه درحالی که از اینه که بفهمن هیچ تموم شدنی توی مسیر وجود نداره.
هیچ عدالت کیهانی ای هم وجود نداره که بگه این دنیا همه چیزو نخواهی داشت ولی در عوض جای دیگه جبران میشه، نه. جهان معامله نمیکنه، ازت میگیره و بهت میبخشه بدون اینکه متعهد باشه.
راجب این نوشته میخوام بگم. از این محدودیت باید نفرت داشت؟ واکنش روح ضعیف اینه که به در و دیوار مشت بزنه و جهان رو متهم کنه.
ولی درواقع این محدودیت رواعصاب مانع نیست. انسان توی تنگنا ساخته میشه و اگه همه چیز براش ممکن بود هیچ چیزی ارزش خاصی نداشت چون ارزش از کمیابی زاده میشه. شخصیت هم وقتی آغاز میشه که به ناچار مجبور میشی بین انبوه مکان ها، انتخاب کنی کجا باشی و بهای این انتخاب رو با تموم زندگیت بدی.
از طرف دیگه، یه تفکر ضد این ایده هم زندگی میکنه درونم که این میل به همه چیز بودن، نهایت میندازتم توی هیچ چیز بودن.
-ساینا

-کمی انتقام، چیز بدی نیست.
واقعا این کتاب شیفتهکنندهس
(پیشنهاد میکنم کل صفحه رو بخونین یه دور)
تمام نمیشوند دروغهایت
چون خداهایی که مردهاند
اما هنوز بویشان در هواست
تو با هر لبخند یک شمشیر در قلب معنا میکاری
و من احمقی هستم که هنوز در میدان ایستادهام
فقط نگاه میکنم
حقیقت؟
کودکیست که پیش چشمم کشته شد
و تو، با خونسردیِ پادشاهان شکستخورده به من گفتی: «این بازیست»
بازیِ تو؟
جانانِ من، نه برد دارد، نه باخت
فقط ویرانهایست
که باید بر خاکسترش بخندیم
تا گریههایمان را کسی نشنود
اما تو
با دروغهایت
نه حقیقت را کُشتی
نه مرا
فقط جهان را بیمعنا کردی.
-ساینا
پ.ن: نیاز داشتم یه ریپوست ازش باشه.

"خب، از بچه هایی که حاضرن، یکیو انتخا-"
واکنش صادقانهم:
Hamoomi - Mehrad Hidden & NAVA
متن ادامه
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب !
-اخوان ثالث
ته دلم کاملا می دانستم که فرقی نمی کند در سی سالگی بمیری یا در هفتاد سالگی،
چون در هر حال آدم های دیگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند کرد،
شاید هزاران هزار سال.
در واقع، هیچ چیز روشن تر از این نبود.
چه حالا بود چه بیست سال بعد، باز این من بودم که می مردم، به این جا که می رسیدم، چیزی که رشتهی افکارم را پاره میکرد تپش تند وحشتناک قلبم از این فکر بود که بیست سال دیگر فرصت دارم زندگی کنم.
اما من باید این فکر را در خودم خفه می کردم، فقط با این تصور که بیست سال بعد هم، باز وقتی به این موقعیت برسم، باز همین فکر را خواهم کرد.
-بیگانه، آلبر کامو
خیلی وقته راجب حس و حال همون لحظه و گندایی که دارم به زندگیم میزنم ننوشتم.
دارم به این نتیجه میرسم ننوشتن راجبشون بدتره، توی مه درگیری های روزمره و یه سری نوشته گیر افتادم و اصلا نمیدونم چخبره.
یه نگاه به چهار ماه پیش بندازم.
تقریبا 4 ماهه بعد عذابی که سر امتحانای ترم اول کشیدم، قرار بود خودمو جمع و جور کنم و الان رسیدیم ماه امتحانا و من حتی وضعیتم از ترم اولم بدتره
به ایده آل ترین شکل ممکن بهش نگاه میکنم و باعث میشه اصلا شروعش نکنم.
-*حواست هست دیگه؟کتابای مرجع بخون، مدرسه مهم نیست*-
دوماهه باشگاه نمیرم، وزنم جابجا نشده ولی ضعیف تر شدم. باشگاه نرفتن به جز عواقب بدنیش، روانمو بهم ریخته، جوری که تا یه زمین صاف پیدا کنم میپرم خودمو مجبور کنم حرکت بزنم که یادم نره و دوباره ترسه غالب نشه.
روز جنگ اخرین باری بود که دیدمش و متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونست من توی چت چقدر افتضاح تر از حضوریم. فروردین ارتباطمون کامل قطع شد.
از قبل گیج ترم، نمیدونم دارم چه کار میکنم
با اینکه شرایط درست کردن چرخه و درست خوابیدن فراهمه ولی وضعیت خوابم بدتر شده. حتی دیگه فرق بین کابوس و فلج خواب رو هم نمیفهمم فقط با درد بلند میشم.
چهار ماه کامله سر تکمیل کردن یه دونه پلنم، شاید برای 5 سال آینده؟ حتی بیشتر
هنوزم که هنوزم جرئت نکردم سمتش برم چون میدونم با این زمینه هایی که انتخاب کردم برای ادامه دادن، اونقدری ناسازگان که نمیتونم به همشون برسم و باید حذف بشن یه سریاش.
بعد تثبیت شدن یه سری چیزا، خیلی دارم به خودم سخت میگیرم. از نوع جالبش هم نیست، اجازه نمیدم چیزی احساس کنم و هر چیز جدیدی رو مزاحم تلقی میکنم.
این ماه، آزمون قرمزمه. صادقانه چیزی یادم نیست.
ارزشام زیر سوال رفتن و به استدلال های خودمم دیگه گوشم بدهکار نیست.
تا مشخص شدن یه سری ایده های تو ذهنمم، اوضاع همین آش و همین کاسهس.
شعر، هنر، موسیقی، عرفان، نوشتن؟
فلسفه، مرداب، کتاب، پوچ، درهم ریختگی؟
ریاضی، اعداد، داده، رسم، دیسیپلین؟
از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است.
-خیام
سه روزه کم خوابی دارم و دارم فکر میکنم بیخیال یه دانشگاه خوب بشم و اصلا درس نخونم
برسونمش ۷ روز پک کامل خودکشی.

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده…
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده!
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو…
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده!

دوستش داشتم؟
یک روز باید من و تو درباره این مسئله دوست داشتن صحبت کنیم.
راستش را بخواهی هنوز نفهمیدهام منظور از عشق چیست.
نظر من این است که عشق حقه بزرگ و عظیمی است که بخاطر آرام کردن و سرگرم ساختن مردم اختراع شده است.
هر که را میبینی از عشق حرف میزند؛ کشیش ها، آگهیهای تبلیغاتی، نویسندگان ادبی، دست اندرکاران سیاسی و بالاخره آنهایی که عشق میکنند.
من از این کلمه کذائی که در همه جا و به همه زبانها هست متنفرم.
کتابِ بیگانه
✍🏻آلبر کامو
تنهایی؟ کدام تنهایی؟ تو که نمیدانی ، انسان هرگز تنها نیست و همیشه و هرجا که باشد ، سنگینیِ بار گذشته و آینده همراه اوست.
کالیگولا ؛ آلبر کامو
فکر کنم از وقتی یکم علاقه نشون داده بودم به کتابای روانشناسی، این دیدگاه رو خونده بودم و بهترین توصیفش همین بود.
بارها و بارها در تاریخ اتفاق افتاده که کسانی که جرات کردهاند بگویند دو به اضافهٔ دو میشود چهار، جانشان را در اینراه باختهاند.
-طاعون، آلبر کامو
