عجیب اینجاست که آدم به این فرسودگی هم عادت میکنه. نه اینکه دوستش داشته باشه، نه؛ فقط مثل بوی نم دیوار، جزئی از اتاق میشه که دیگه نمیتونی کاری براش بکنی. گاهی با خودم میگم شاید بدترین بخش زندگی همینه. اینکه هیچوقت با یه ضربه تموم نمیشه، آروم آروم جوهر جونتو ازت میکشه بیرون. اگه روزی به آینه نگاه کنی و بگی «چه به سرم اومده؟» پاسخی نخواهد بود. فقط یه صورت مونده و یه جفت چشم که دیگه از چیزی نمیپرسن و جویای چیزی نیستن. از آدمهایی که با یقین حرف میزنن میترسم. از اون هایی که انگار از همون ابتدا به دنیا اومدن تا نقششون رو بدونن. صبح که بیدار میشن دقیقا میدونن باید چه کار کنن، باید به چه چیزی بخندن، از چی ناراحت بشن و شب بدون اینکه چیزی توی وجودشون تَرَک برداره میخوابن.
انگار با جهانی که ازش بیخبرم قراردادی امضا کردن که هرکس سهم خودش رو بپذیره و زیاد سؤال نکنه. اینهمه سادگی برای من مشکوکه. من هیچوقت چنین انسانی نبودم. و همین ناتوانی همیشگی توی «عادی بودن»، منو از همه جدا کرده. چیز باشکوه و غم انگیزیم نیست. صرفا حوصلهی تصحیحش رو نه من دارم نه تو. توی اداره، توی خیابون، توی صف نانوایی، توی واگن قطار، همهجا همون چهرههای گذرا هستن؛ آدمهایی با کیفهای چرمی، با موهای مرتب، با پالتوهای تیره، با نگاههایی که از کنار من عبور میکنن. و من هر بار، با نفرتی که وجودمو پر میکنه میگم که اینها چقدر خوب بلدن ناپدید بشن.در واقع از جهان نه. توی خود جهان. هرکدومشون مثل میخیان که درست کوبیده شده باشن؛ جایشونو میدونن، عمقشونو میدونن و شکایتیم نمیکنن من اما همیشه حس کردم بههرحال چیزی توی من درست جا نمیگیره. و اونوقت، بین این همه بیجایی، آدم به چیزهای مسخرهای دل میبنده. به بخار چایی، به نور کمرنگ عصر روی پرده، به صدای یه زن ناشناس که از پشت دیوار آواز میخونه، به اینکه یه نفر توی اتوبوس بدون اینکه بدونه، لحظهای نگاهش روی تو ثابت میشه. همینهاست که این آدم هارو زنده نگه داشته؛ مشکل اینجاست که حتی این دلبستگیهای کوچیک هم دوام ندارن. بخار میره، نور میمیره، صدا قطع میشه، نگاهها میگذرن. من بارها با خودم فکر کردم که شاید اگر روزی واقعا بخوام از چیزی فرار کنم، نباید از مردم فرار کنم، از عادت موندن باید فرار کنم. از این میل رذیلانه به ادامهدادن.
چون ادامهدادن همیشه فضیلت نیست.نوعی تسلیمه؛ شبیه کسی که دیگه توان افتادن نداره و به همین دلیل ایستاده میمونه و به این ایستادن افتخارم میکنه.
جهان ما رو به موندن تشویق میکنه، به دوام آوردن، به طاقت آوردن. اما کمتر کسی میپرسه «برای چی؟»
شاید ادامهدادن وقتی ارزش داشته باشه که چیزی درونت هنوز میسوزه. وقتی پرسش هنوز زندهست. وقتی هنوز میتونی از چیزی خشمگین بشی. نمیخوام اون بیاعتنایی همهچیزمو ببلعه. نمیخوام روزی برسه که حتی این رنج هم برام عادی بشه. رنج، دستکم نشونهی زنده بودنه. نمیخوام سوال هام از 《چرا؟》 تبدیل بشه به 《تا کی؟》
گفته بودی از افقهای روشن سهم ما از این همه ادعا کجا؟ گفته بودی پشت این شب سنگین، سپیدهایست پس این همه تاریکی و این بلا کجا؟ وعدهی بهشتم داده بودید اما طناب دار کجا و بهشت ناب کجا؟ در گوش ما سرود رهایی زمزمه کردند اما رهایی وعدهدادهشده کجا؟ گفتی: «پایانِ رنج، باغیست بیخزان» پس این همه خار و خس و درد ما کجا؟ چشمهایم را به چراغی دروغین دوختی آفتاب راستین این جهان کجا؟ گفتی: «پس از این همه سوختن، گل میروید» اینهمه خاکستر و این شکوفهها کجا؟
من نمیدونم چرا وقتی به بابام میسپرم که فلان ساعت بیدارم کن، فکر میکنه شوخی دارم باهاش یا اینقدر احساس دلسوزی به خرج میده که انگار قراره پاشم کلفتی کنم پس بزار یکم بیشتر بخوابه :/
بابا کار دارم کااااااااااااااااار
قرار بود 2 بیدار بشم. اونم بخاطر اینکه 2 تا 7 حجم نتم زیاده یه عالمه کارم ریخته بود سرم انجامشون بدم.
الان دقیق 2 ساعتش رفته و من هنوز هیچ غلطی نکردم.
صبحم ساعت 7 اون جوادی رو اعصاب با انرژی ای که اون تایم صبح فقط با تریاک میشه به دستش آورد گیر سه پیچ میده که کل مطلب جلسه قبلو خلاصه کن.
تازه تایمیه که باید استارت بزنما ولی بسه تا همینجاشم مرسی.
چقدر احمقانهس که آدم فکر کنه کلمات میتونن چیزیو عوض کنن. فکر کنی اگه صدات کمی لرزید، اگه چشمهاتو کمی تنگ کردی، حتی اگه کلمهها رو با وسواس بیشتری کنار هم چیدی، اوضاع برای طرف مقابلت فرق میکنه.
خیال واهی. این جماعت، وقتی از تو میپرسن "چه فکری میکنی؟"، در واقع میخوان بگی "دقیقا همون چیزی که تو فکر میکنی." اکثریت دنبال همصدایین، و نه شنیدن فکر.
صرفا دنبال یه آینهان که با همون لبخند زشت از پیش تعیین شده، خودشونو داخلش ببینن. اگه چیز دیگه ای از دهنت خارج بشه نظم ذهنی آسودهشون رو بهم زدی و باید بای بای کنی.
بحث کردن؟ اوه، چقدر مضحک! اینهمه وقت گذاشتن برای اثبات بدیهیات، یا رد کردن چرندیات!
هر کسی توی پیلهی باورهای خودشه؛ تارهایی که بافته و دور خودش پیچیده. اولین غریزه هم وقتی کوچیکترین آسیبی به این پیله برسه دفاعه.
این که "تو اشتباه میکنی" از "شاید من اشتباه میکنم" براشون هزاران بار قابل تحملتره
هرگز از مرگ نهراسیدهام اگر چه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود؛ هراسِمنباری همه از مردن درسرزمینیست، که مزدِ گور کن از بهایِ آزادییِ آدمی افزون باشد.
لااقل میفهمیدی که تا جایی از مجرمان و متهمان طرفداری کنی که خطایشان ضرری به تو نرساند. مجرم بودن آنها تو را فصیح میکرد، چون تو قربانی ماجرا نبودی.
از دور، عدالت برایت مفهومی انتزاعی و تمیز بود، چیزی شبیه واژهای در کتاب، بیآنکه بوی خون یا طعم تلخ زیان را بچشی.
میتوانستی با آسودگی از بخشش بگویی، از شرایط اجتماعی، از زخمهای کودکی و بیرحمی سرنوشت سخن برانی و خودت را انسانی ژرفاندیش و منصف بدانی.
در آن فاصله امن، عقل سرد و زبان گرم داشتی؛ دلت برای خطاکار میسوخت و جهان را خاکستری میدیدی، نه سیاه و سفید.
اما همین که سایهی خطر به تو نزدیک میشد، همین که احتمال میدادی آسیبی متوجه تو یا آنچه دوست میداری شود، همهی آن فصاحت رنگ میباخت. نه تنها خود قاضی میشدی، بلکه پا را فراتر میگذاشتی؛ اربابی خشمگین میشدی که میخواست بر فراز هر قانونی، فرد مجرم را بکوبد و به زانو درآورد.
در آن لحظه دیگر از پیچیدگیهای روان انسان حرفی نمیزدی؛ جهان ناگهان ساده میشد. گویی عدالت تا وقتی زیباست که هزینهای از تو نخواهد، و انصاف تا زمانی دلنشین است که امتحانی در کار نباشد.
میدیدی که چگونه درونت میان دو قطب در نوسان است: انسانی که در امنیت، مدارا را میستاید، و انسانی که در تهدید، انتقام را حق طبیعی خود میپندارد. انگار اخلاق برایت مفهومی کشسان است؛ در آسایش گسترده میشود و در اضطراب جمع. هرچه خطر نزدیکتر، صدای خشمت رساتر؛
عدالتت بیش از آنکه ریشه در باور داشته باشد، بر امنیت شخصیات بنا شده است.
پ.ن: یکی از دوستان گفت برای اپلود فایل صوتی یه راه هست.
توضیحاتش: آپلود که میکنی سهتا لینک میده آدرس فایل، آدرس حذف کردن فایل و فلان همون اولی که نوشته آدرس فایل رو تو مرورگر میزنید بعدش یه صفحه باز میشه نوشته ۹ ثانیه تا ساخت لینک دانلود بعد که ۹ ثانیه رد شد مینویسه «برای دریافت فایل کلیک کنید» میتونید روش نگه دارید و بزنید کپی نشانی یا بزنید روش و لینک صفحهای که باز شده کپی کنید بذارید تو وبلاگ
اگه اهنگه سرچ کنین بعد لینکو کپی کنین بزارین. اپلودکن هم فایل mp3 رو قبول میکنه.