آلتـــــــ∞ـــــــرو

«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌ چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌ به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»

?This

این زندگی گذرا و خسته‌کننده ارزششو داره؟ شاید نه. 

شاید تمام چیزی که تجربه می‌کنیم، فقط زنجیره‌ای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم می‌گذرن و ما رو از یک نقطه بی‌معنا به نقطه بی‌معنای بعدی می‌برن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.

هر روز پر می‌شه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از انتظاراتی که دیگران بر دوش ما می‌ذارن، و از امیدهایی که می‌دونیم سرانجام به ناامیدی ختم می‌شن.

حتی شادی‌های کوچک هم بیشتر شبیه وقفه‌ای کوتاه توی روند فرسایش‌اند تا یه چیز واقعی و موندگار.

زندگی شبیه راهیه که مقصدش مرگه، و در طول مسیر، چیزی جز سنگینی زمان نصیبمون نمی‌شه.معنایی اگر باشه، ساخته ذهن ماست؛ برای اینکه بتونیم این بیهودگی رو تحمل کنیم.

خیلی غر دارم. چاره خفه کردنشم فقط خوابه، صبح دیگه یادم نمیاد.

FU

کافیه فقط راجع به آینده باهام حرف بزنی

تا ببینی چجوری مغزم قفل می‌کنه،

چجوری سیم‌هام اتصالی می‌کنن،

چجوری دست و پام می‌لرزه.

تا بفهمی چقدر ازش ناامیدم،

چقدر نمی‌تونم حتی تصورش کنم.

من نمی‌دونم مشکل از کجاست

از این کشور؟ از این شرایط؟ از خودم؟

فقط می‌دونم آینده برام یه غول مبهمه

که هرچی نگاش می‌کنم

کمتر چیزی توش پیدا می‌کنم که آرومم کنه.

چه اهمیت؟

دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیال که تو دکمه‌ی یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمده‌ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی.

《زهی این عشقِ عاشق کش》

چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبان‌بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
-هوشنگ ابتهاج

Wtf

این صدای کوفتی باد امشب نذاشت من یه دقیقه آسوده بخوابم. 

از یه جایی به بعد ۳۰ ثانیه یه بار پامیشدم با صداش دوباره میخوابیدم🧘‍♀️

کم مونده بود خونه رو از جا بکنه.

از این زندگی متنفرم.

خوابم میادسجشنسحشمشجشتش

Worship

-فراسوی نیک و بد، نیچه

وقتی رسیدم به گزین‌گویه های کتاب، تقریبا انتظار همچین جمله های گلچین شده و در این حد کوتاه رو داشتم. سبک نیچه تقریبا توی همه کتاباش همینه (حداقل توی غروب بتان و حکمت شادان). بعد از چند فصل گفته های طولانی، یه بخشیو هم به همچین جملاتی اختصاص میده.

اگه یه لحظه بخوام به این جمله کلیشه ای نگاه نکنم، میشه درک کرد که ستایش برخلاف چیزی که در ظاهر به نظر میاد (روی خوش و زیبا)، فقط تحسین نیست. در واقع یه نوع دخالت توی تعریف ارزش یکی دیگه‌س.

کسی که سرزنش یا انتقاد میکنه، آشکارا توی موضع قضاوت وایساده و خشونتش پنهان نیست. ولی تحسین کردن اغلب خودشو بی خطر و حتی اخلاقی نشون میده، درحالی که داره برای من تعیین میکنه که چه چیزی در من "ارزشمند" هست.

ممکنه اگه مورد انتقاد قرار بگیرم، مقاوت کنم یا تحقیر ببینمش و مقابلش موضع بگیرم.

اما تحسین کردن، وقتی اغراق آمیز یا ایدئولوژیک باشه، میتونه منو توی تصویری زندانی کنه که بقیه ساختنش. چه بسا ما نه زیر فشار نفرت، بلکه زیر وزن تحسین فرسوده میشیم.

یه جا دیگه از زبان زرتشتِ نیچه، اشاره میکنه که حتی تحسین هم میتونه شکلی از سلطه باشه. تحسین کننده ارزش های خودش رو به دیگری فرافکنی میکنه و در اون همیشه نوعی تملک پنهان وجود داره.

 

پ.ن: خیلی زشته پی دی افشو بزارم؟

The Past

قسمتی از من هنوز هم توی گذشته گم شده، بین روز‌ها و خاطراتی که دیگه هیچوقت امیدی به تکرار شدن‌شون ندارم. 

بین صدا‌هایی که حالا دیگه هیچ اثری ازشون نیست. بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر روز جمعه‌ی سه سال پیش که فکر می‌کردم فقط چند قدم تا پایان فاصله دارم. بین دست‌هایی که هربار برای گرفتن‌شون پا پس کشیدم. بین لبخند‌هایی که دیدن‌شون شیرین‌ترین کاره دنیا بود. بین سکوت‌هایی که برای همیشه دائمی نبودن. 

بارها سعی کردم دست خودم رو بگیرم و با خودم به اینجا بیارم، جایی که حالا هستم و زندگی میکنم؛ اما هیچوقت نشد. 

شاید هم من به اندازه‌ای که باید تلاش نکردم چون بودن توی اونجا رو دوست دارم. 

هرچند که غمگینم می‌کنه‌ و یادآور چیزهایی میشه که هربار سعی میکنم از فکر کردن بهشون فرار کنم و از خودم بدم بیاد، بخاطر کارهایی که کردم و چیزی که بودم، به هر قیمتی که شده. 

اما من هنوز هم بخشی از گذشته‌ی لعنت شده‌ام رو دوست دارم. شاید چون اونجا چیزی که حالا هستم نبودم. 

شادی رو حس می‌کردم و برای هر دقیقه‌ای که پشت سر می‌ذاشتم نگران نبودم. 

برای زندگی کردن و ادامه دادن تقلایی نبود. هیچ فکری نبود. هیچ صدایی توی سرم زندگی نمی‌کرد و بخشی از آینده بودن ترسناک نبود.

Justice

به تو مینویسم که در میان آتش و سایه دنیا می‌زیستی،

در دنیای قدرت هیچ برابری‌ای وجود ندارد. آن که بر تخت سلطه نشسته، نه به عدل، نه به انصاف، بلکه به میل و توان خود فرمان می‌دهد. هر قطره خونی که در مسیر او ریخته شود، به نرخ‌هایی که نزول‌خواران تعیین می‌کنند، بازپس گرفته می‌شود؛ هر معامله، هر نفوذ، هر تصمیم، صرفا انعکاسی از سلسله‌مراتب نانوشته‌ای است که قدرت‌مندان با دستان خود نگاشته‌اند.

تو می‌توانی فکر کنی این ظلم است، یا تنها واقعیتی که هر روزه با آن روبرو می‌شویم. من اما می‌بینم که هر دو، ارباب و نزول‌خوار، حرفه‌ای هستند. 

یکی در تسلط، دیگری در محاسبه و ریسک. هرکدام در جای خود استادانه بازی می‌کنند.

Ghadeghan

آﺑﻰ درﻳﺎ ﻗﺪﻏﻦ، ﺷﻮق ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻗﺪﻏﻦ

ﻋﻄﺮ ﺧﻮش زن ﻗﺪﻏﻦ، ﺗﻮ ﻗﺪﻏﻦ، ﻣﻦ ﻗﺪﻏﻦ

|Writing|

نور، از لای پرده نازک میومد و روی فنجان قهوه مینشست. روی میز کتاب هایی خوابیده بودن که انگار سال هاست کسی بازشون نکرده.

کتابش رو بست و نگاهش از روی صفحه برداشته شد. «یعنی واقعا این‌قدر مهمه که آدم چطور مینویسه؟»

هنوز به بخار نازکی که از فنجان بالا می‌رفت خیره مونده بودم. «مهم‌تر از اونیه که فکر میکنی. بعضی‌ها تصور میکنن نوشتن فقط چیدن کلمه‌ها کنار همه.»

نگاهم سمتش کشیده شد. «ولی نه. نوشتن، یه جور احترام گذاشتنه.»

با انگشت روی لبه فنجان ضربه ای زد و با لبخند کمرنگی از تمسخر نگاهم کرد. «به چی احترام گذاشتن؟ به کلمه؟»

«به فکر. به چیزی که توی سرت شکل گرفته و هنوز لخت و خامه. اگه با سهل‌انگاری بنویسی، انگار داری به همون فکری که تو رو بیدار نگه داشته، بی‌اعتنایی میکنی. انگار بهش میگی: “تو ارزش این‌همه مکث و دقت رو نداری.”»

کمی جابجا شد. «ولی بعضی جمله‌ها خودشون کاملن. آدم لازم نیست خیلی دست ببره توشون.»

«درسته. ولی بعضی چیزها اگه زود رها بشن، از معنا می‌افتن.»

خندید. نگاهش به میز افتاد. «تو زیادی جدی می‌گیری این چیزا رو.»

شانه بالا انداختم. «شاید. ولی فکر می‌کنم هرکسی که چیزی برای گفتن داره، باید بلد باشه چطور ازش نگهداری کنه. فکر اگه بی‌دقت نوشته بشه، خطرناکه.»

«یعنی نویسنده باید همیشه وسواسی باشه؟»

«نه. وسواسی کور هم بدتر از بی‌خیالیه. من از اون آدم‌هایی حرف می‌زنم که قبل از نوشتن، می‌فهمن دارن چی رو بیرون میارن. هر کلمه‌ای که بی‌دلیل روی صفحه می‌افته، یه جور بی‌حرمتیه به چیزی که می‌تونست عمیق‌تر باشه.»

انگار داشت حرف‌هام رو مزه مزه میکرد. «پس تو میگی نوشتن باید با محبت باشه؟»

لبخند زدم. «آره. با محبت.بعضی فکرها اگه خوب نوشته نشن، می‌میرن. چون تنها مونده‌ن.»

سرش رو کمی پایین انداخت «فکر می‌کردم اگه منظورم رو برسونم، دیگه کافیه.»

«هر نوشته، قبل از این‌که برای دیگران باشه، برای خودِ نویسنده‌ست؛ برای میزان جدیتی که نسبت به دل و افکار خودش داره. اگه دقت کنی میفهمی. از بی‌نظمی جمله‌ها، از واژه‌های بی‌جا، از عجله‌ای که لای سطرها جا خوش کرده. همه این‌ها لو می‌دن که نویسنده چقدر خودش و افکارش رو جدی گرفته یا نگرفته.»

ساکت موند. فنجان رو بالا آوردم و دوباره با بی میلی روی میز قرار گرفت. «برای همین، فکر می‌کنم باید بدونی هر واژه‌ای که میذاری، از کجا اومده و قراره کجا بنشینه. اگر درست سرجاشون قرار نگیرن، از پنجره ذهن بیرون می‌پرن و دیگه برنمی‌گردن.»

به کتابش نگاه کرد، بعد به قهوه‌ش و بعد به من. «خب پس این جمله‌ای که اول گفتی، فقط درباره نوشتن نیست. نه؟»

«آدمی که با سهل‌انگاری زندگی می‌کنه، معمولا با افکارش هم مهربون نیست. و کسی که به فکر خودش بی‌اعتنا باشه، کم‌کم به خودش هم بی‌اعتنا می‌شه. نوشتن فقط جاییه که این بی‌اعتنایی زودتر خودش رو لو میده. اگه فکری درونت متولد شد، باهاش مثل یه چیز عزیز رفتار کن. اون کلمه وقتی جدی گرفته بشه میتونه از یه جمله بیشتر بشه و کتاب رو متولد کنه.»