Unforgettable Strangers


هر روز به جای عقب تر بردن ساعت خوابم، دارم با سرعت ۳x میبرمش جلوتر
یه ماهه قراره یه دونه پروژه آزمایشگاه تحویل بدم، فردا و پس فردا اخرین مهلتشه
دینی و تربیت بدنی هیچ فعالیت مجازی ای نداشتم و فکر کنم صفر بزارن برام (ادبیات هم همینطور، فقط تستاشو دادم)
یه خوابیم دیدم. معمولا هیچگونه ارزشی برای خوابام قائل نیستم (چون عملا یا فلج خواب میشم فقط مصیبت نصیبم میشه یا کلا نمیبینم) که اصلا بزارم یادم بمونه، ولی این یکی خیلی باحال و منطقی از یه ماجرای جنایی چیده شده بود و خب حال کردم🧘🏻♀️
داره حالم بهم میخوره از اینکه میخوام یهو همه چیز رو بی نقص و برنامه ریزی شده شروع کنم درحالی که توی کثافت غرقم و فعلا باید به فکر بیرون اومدن از این باشم!


به من بنویس که روح انسان، برای پرواز در آسمان آزادی سرشته شده.
به من بنویس که در آیینهی تاریخ، رد پایمان گم نخواهد شد.
بنویس برایم، بنویس.
بنویس که باور کنم برای هیچ، نمردهایم.
این زندگی گذرا و خستهکننده ارزششو داره؟ شاید نه.
شاید تمام چیزی که تجربه میکنیم، فقط زنجیرهای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم میگذرن و ما رو از یک نقطه بیمعنا به نقطه بیمعنای بعدی میبرن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.
هر روز پر میشه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از انتظاراتی که دیگران بر دوش ما میذارن، و از امیدهایی که میدونیم سرانجام به ناامیدی ختم میشن.
حتی شادیهای کوچک هم بیشتر شبیه وقفهای کوتاه توی روند فرسایشاند تا یه چیز واقعی و موندگار.
زندگی شبیه راهیه که مقصدش مرگه، و در طول مسیر، چیزی جز سنگینی زمان نصیبمون نمیشه.معنایی اگر باشه، ساخته ذهن ماست؛ برای اینکه بتونیم این بیهودگی رو تحمل کنیم.
خیلی غر دارم. چاره خفه کردنشم فقط خوابه، صبح دیگه یادم نمیاد.
کافیه فقط راجع به آینده باهام حرف بزنی
تا ببینی چجوری مغزم قفل میکنه،
چجوری سیمهام اتصالی میکنن،
چجوری دست و پام میلرزه.
تا بفهمی چقدر ازش ناامیدم،
چقدر نمیتونم حتی تصورش کنم.
من نمیدونم مشکل از کجاست
از این کشور؟ از این شرایط؟ از خودم؟
فقط میدونم آینده برام یه غول مبهمه
که هرچی نگاش میکنم
کمتر چیزی توش پیدا میکنم که آرومم کنه.

-مگه میشه برنگشت
نگو کردیم وقت تلف
دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمهی یقهات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمدهای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی.

هردومان ویرانیم.


چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
-هوشنگ ابتهاج
این صدای کوفتی باد امشب نذاشت من یه دقیقه آسوده بخوابم.
از یه جایی به بعد ۳۰ ثانیه یه بار پامیشدم با صداش دوباره میخوابیدم🧘♀️
کم مونده بود خونه رو از جا بکنه.
از این زندگی متنفرم.
خوابم میادسجشنسحشمشجشتش
بدترین کابوسمم داره دنبالم میکنه🧘♀️

-فراسوی نیک و بد، نیچه
وقتی رسیدم به گزینگویه های کتاب، تقریبا انتظار همچین جمله های گلچین شده و در این حد کوتاه رو داشتم. سبک نیچه تقریبا توی همه کتاباش همینه (حداقل توی غروب بتان و حکمت شادان). بعد از چند فصل گفته های طولانی، یه بخشیو هم به همچین جملاتی اختصاص میده.
اگه یه لحظه بخوام به این جمله کلیشه ای نگاه نکنم، میشه درک کرد که ستایش برخلاف چیزی که در ظاهر به نظر میاد (روی خوش و زیبا)، فقط تحسین نیست. در واقع یه نوع دخالت توی تعریف ارزش یکی دیگهس.
کسی که سرزنش یا انتقاد میکنه، آشکارا توی موضع قضاوت وایساده و خشونتش پنهان نیست. ولی تحسین کردن اغلب خودشو بی خطر و حتی اخلاقی نشون میده، درحالی که داره برای من تعیین میکنه که چه چیزی در من "ارزشمند" هست.
ممکنه اگه مورد انتقاد قرار بگیرم، مقاوت کنم یا تحقیر ببینمش و مقابلش موضع بگیرم.
اما تحسین کردن، وقتی اغراق آمیز یا ایدئولوژیک باشه، میتونه منو توی تصویری زندانی کنه که بقیه ساختنش. چه بسا ما نه زیر فشار نفرت، بلکه زیر وزن تحسین فرسوده میشیم.
یه جا دیگه از زبان زرتشتِ نیچه، اشاره میکنه که حتی تحسین هم میتونه شکلی از سلطه باشه. تحسین کننده ارزش های خودش رو به دیگری فرافکنی میکنه و در اون همیشه نوعی تملک پنهان وجود داره.
پ.ن: خیلی زشته پی دی افشو بزارم؟

?Wanna beat me

قسمتی از من هنوز هم توی گذشته گم شده، بین روزها و خاطراتی که دیگه هیچوقت امیدی به تکرار شدنشون ندارم.
بین صداهایی که حالا دیگه هیچ اثری ازشون نیست. بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر روز جمعهی سه سال پیش که فکر میکردم فقط چند قدم تا پایان فاصله دارم. بین دستهایی که هربار برای گرفتنشون پا پس کشیدم. بین لبخندهایی که دیدنشون شیرینترین کاره دنیا بود. بین سکوتهایی که برای همیشه دائمی نبودن.
بارها سعی کردم دست خودم رو بگیرم و با خودم به اینجا بیارم، جایی که حالا هستم و زندگی میکنم؛ اما هیچوقت نشد.
شاید هم من به اندازهای که باید تلاش نکردم چون بودن توی اونجا رو دوست دارم.
هرچند که غمگینم میکنه و یادآور چیزهایی میشه که هربار سعی میکنم از فکر کردن بهشون فرار کنم و از خودم بدم بیاد، بخاطر کارهایی که کردم و چیزی که بودم، به هر قیمتی که شده.
اما من هنوز هم بخشی از گذشتهی لعنت شدهام رو دوست دارم. شاید چون اونجا چیزی که حالا هستم نبودم.
شادی رو حس میکردم و برای هر دقیقهای که پشت سر میذاشتم نگران نبودم.
برای زندگی کردن و ادامه دادن تقلایی نبود. هیچ فکری نبود. هیچ صدایی توی سرم زندگی نمیکرد و بخشی از آینده بودن ترسناک نبود.

به تو مینویسم که در میان آتش و سایه دنیا میزیستی،
در دنیای قدرت هیچ برابریای وجود ندارد. آن که بر تخت سلطه نشسته، نه به عدل، نه به انصاف، بلکه به میل و توان خود فرمان میدهد. هر قطره خونی که در مسیر او ریخته شود، به نرخهایی که نزولخواران تعیین میکنند، بازپس گرفته میشود؛ هر معامله، هر نفوذ، هر تصمیم، صرفا انعکاسی از سلسلهمراتب نانوشتهای است که قدرتمندان با دستان خود نگاشتهاند.
تو میتوانی فکر کنی این ظلم است، یا تنها واقعیتی که هر روزه با آن روبرو میشویم. من اما میبینم که هر دو، ارباب و نزولخوار، حرفهای هستند.
یکی در تسلط، دیگری در محاسبه و ریسک. هرکدام در جای خود استادانه بازی میکنند.
-س

آﺑﻰ درﻳﺎ ﻗﺪﻏﻦ، ﺷﻮق ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻗﺪﻏﻦ
ﻋﻄﺮ ﺧﻮش زن ﻗﺪﻏﻦ، ﺗﻮ ﻗﺪﻏﻦ، ﻣﻦ ﻗﺪﻏﻦ
