<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>آلتـــــــ∞ـــــــرو</title>
	<link>https://locked.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://locked.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>«ندایِ‌راستینِ‌پسِ‌نقابِ‌ظاهرِ،چه‌زمان‌فرامی‌رسد‌که‌ضعف‌را‌
چون‌پیله‌ای‌فرسوده‌به‌کناری‌افکنی‌و‌فراسوی‌اخلاق‌گَله‌ای،‌
به‌اصالت‌خویش‌باز‌گردی؟»</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 13 Sep 2026 06:33:48 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>Eshtiagh</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/867</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/867</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 06:33:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اشتیاق خود افسانه، و از بی اعتنایی من فاجعه نساز. 
هر دو دروغ هایی هستند که انسان برای بخشیدن شکوه به ضعفی که تاب دیدنش را ندارد، به خویشتن میگوید.
آن همه معنا که به نگاه من بخشیدی، چیزی جز معنایی که از تنهایی خودت قرض گرفته ای، نبود. 
مرا ندیدی، خودت در من تماشا کردی و از تماشای خویشتن به وجد آم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از اشتیاق خود افسانه، و از بی اعتنایی من فاجعه نساز. <br>هر دو دروغ هایی هستند که انسان برای بخشیدن شکوه به ضعفی که تاب دیدنش را ندارد، به خویشتن میگوید.<br>آن همه معنا که به نگاه من بخشیدی، چیزی جز معنایی که از تنهایی خودت قرض گرفته ای، نبود. <br>مرا ندیدی، خودت در من تماشا کردی و از تماشای خویشتن به وجد آمدی.<br>و چه مضحک است انسانی که از بیم از دست دادن، تمام خویش را خرج اثبات دوست داشتنش میکند و سپس بر ویرانه های آن، نام زیبای وفاداری میگذارد.<br>آرام باش. هیچ چیز میان ما آنقدر مقدس نبوده و هیچ احساسی آنقدر راستین نیست که محتاج زانو زدن دیگری باشد.</p><p>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/867/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Nothing is here</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/866</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/866</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 02:46:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[+اگه همه چیز همینجوری بمونه چی؟
-نمیمونه.
+ما چی؟ همینجوری میمونیم؟
-تو شبیه دیشبتی؟
+نه...
-پس نه
+تغییر مگه به معنی دور شدنه؟
-نیست.
+پس از کجا بدونم هنوز "ما"ییم؟
-نمیفهمی. اندازه گیری نمیشه صرفا هربار دوباره ساخته میشه.
+اون چیزی که بینمونه، همون چیزی نیست که دیروز بود؟
-نه. حتی اگر اسمش همون با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>+اگه همه چیز همینجوری بمونه چی؟<br>-نمیمونه.<br>+ما چی؟ همینجوری میمونیم؟<br>-تو شبیه دیشبتی؟<br>+نه...<br>-پس نه<br>+تغییر مگه به معنی دور شدنه؟<br>-نیست.<br>+پس از کجا بدونم هنوز "ما"ییم؟<br>-نمیفهمی. اندازه گیری نمیشه صرفا هربار دوباره ساخته میشه.<br>+اون چیزی که بینمونه، همون چیزی نیست که دیروز بود؟<br>-نه. حتی اگر اسمش همون باشه، خودش همون نیست.<br>+پس شاید چیزی که دوستش داشتیم، دیگه وجود نداشته باشه.<br>-همینه. ولی به معنی بی ارزش بودنش نیست.<br>+چرا؟<br>-نبودن یه چیز توی امروز، وجود نداشتنش توی دیروز رو ثابت نمیکنه.<br>+و موندنش تو خاطره هم کافی نیست!<br>-برای زنده موندن؟ نه<br>برای واقعی بودن؟ شاید<br>+چرا شاید؟<br>-خاطره میتونه ثابت کنه چیزی برای ما اتفاق افتاده. نه اینکه لزوما اون چیزو دقیقا همون طور که اتفاق افتاده، یادآوری کنه. حافظه آرشیو که نیست. بازسازی میکنه، انتخاب میکنه، حذف میکنه.<br>+پس به گذشته مون هم نمیشه اعتماد کرد؟<br>-به گذشته میشه. به نسخه ای که ذهن ما از گذشته ساخته، نه همیشه.<br>+پس آدم ها چی؟ از اونا چی باقی میمونه؟<br>-اثر. بیشتر از خود آدم.<br>+یعنی آدما فقط تا وقتی وجود دارن که توی یاد یه نفر دیگه باشن؟<br>-نه این زیادی ساده سازی شدست. ممکنه خود آدم از جایی به بعد دیگه حضور نداشته باشه ولی چیزی ازش توی دیگری ادامه پیدا کنه. گاهی حتی چیزی که خودت نمیدونی از کجا یاد گرفتی، ادامه ی کسیه که مدت هاست دیگه کنارت نیست.<br>+یعنی ما هم، ادامه ی همدیگه ایم؟<br>شونه ای بالا میندازم<br>-شاید. آدما بیشتر از اینکه کنار هم باقی بمونن، توی یکدیگه باقی میمونن.<br>+اگه یه روز دیگه همدیگه رو نشناسیم چی؟<br>-شناختن همیشه شرط اثر گذاشتن نیست عزیزم. کسی میتونه در تو ادامه پیدا کنه، که حتی اسمش رو هم یادت نباشه.<br>+تو از این حرفا نمیترسی؟ اینکه یه روز به این گفت گو نگاه کنی و بفهمی آدم هایی که اینجا حرف میزدن دیگه وجود ندارن.<br>-آدم هایی که اینجا حرف میزنن، همین الانم دیگه وجود ندارن.<br>+چرا؟<br>-وقتی حرفمو داری میشنوی یا جملمو میخونی، تویی که اول مکالمه بودی، با تویی که الان هستی یکی نیست. برای اینکه چیزی "همون چیز" باقی نمونه، نیازی نیست کامل تغییر کنه. فقط کافیه دیگه عین قبل نباشه.<br>+هویت پس چی؟ "من" پس چی؟<br>-یه روایت نسبتا پیوسته از تغییرات.<br>+تو چی؟<br>- منم فقط شاید روایتی باشم که تو هنوز برای شنیدنش یه صدا ازش ساختی.<br>+بازم میپرسم. پس ما چی؟<br>-هنوز اینجاییم.<br>+اینجا کجاست؟<br>-همین جایی که وقتی چشماتو ببندی صدای منو واضح تر میشنوی.<br>+نفهمیدم. تا کی اینجا میمونیم؟<br>-تا وقتی که یکیمون بره<br>+اگه هیچکدوممون نریم چی؟<br>-اون وقت صرفا باید بفهمیم کدوممون از قبل رفته<br>+از این بازی خوشم نمیاد<br>-بازی نیست عزیز من<br>+پس چرا با هر بار پرسیدنم، قوانینشو عوض میکنی؟<br>- ببخشید؟! چون تو با سوال قبلی برنمیگردی.<br>+من همونم.<br>-نه<br>+از کجا میدونی؟<br>-دفعه قبل وقتی گفتی "من همونم" صدات میلرزید. الان نلرزید<br>+شاید یاد گرفتم نترسم. همیشه اینقدر با اطمینان حرف میزنی؟<br>-نه ولی اگه مطمئن نباشم، آروم تر حرف میزنم.<br>+الان مطمئنی؟<br>-از چی؟<br>+از اینکه من کیم، تو کی ای. از اینکه این گفتگو واقعا بین دو نفر داره اتفاق میوفته.<br>-هنوز فکر میکنی برای دونفر بودن، باید دوتا صدا و دو آگاهی مستقل وجود داشته باشه؟<br>+صدای تورو میشنوم<br>-صدای خودت رو هم میشنوی<br>+فرقشونو میدونم<br>-دیشب هم همین رو گفتی<br>+دیشب اینجا بودم؟<br>-نمیدونم. تو بگو. اگه یادت نمیاد، شاید مهم نبوده<br>+نه<br>-نه؟! پس چرا وقتی اینو شنیدی سرتو انداختی پایین؟ من به فراموشی فقط اعتماد دارم<br>+من ندارم.<br>-به حافظه ت هم نداری<br>+حافظم دروغ نمیگه<br>-اره فقط تصمیم میگیره کدوم حقیقت رو نگه داره<br>+تو چیو نگه داشتی؟<br>-صدای قدم ها<br>+کدوم قدم ها؟<br>-قدمایی که از راهرو اومد. به اتاق نرسید.<br>+من چیزی نشنیدم.<br>-تو خواب بودی<br>+تموم شب بیدار بودم<br>- نه تو تموم شب "فکر میکردی" که بیداری. توی بیداری آدم میفهمه که چه چیزیو نمیبینه. توی خواب هرچیزی که نمیبینی، برات وجود نداره<br>+بس کن.<br>-چرا؟<br>+داری طوری حرف میزنی که انگار بیمارم<br>-شاید نباشی ولی کسی که هنوز اصرار داره اینجا دونفریم، بیماره.<br>+اگه دونفر نیستیم چرا با من حرف میزنی؟<br>-چون اگه با تو حرف نزنم مجبور میشم با خودم حرف بزنم. وقتی با خودم حرف بزنم نمیتونم وانمود کنم که جواب ها از جای دیگه ای میان<br>+میخوای بگی هیچی قطعی نیست؟<br>-حتی اینکه الان داری با کی حرف میزنی.<br>+با تو<br>-مطمئنی؟<br>+آره<br>-اسم من چیه؟!<br>+اسم تو...<br>-دیدی؟ یادت نیست. منم اسم تورو یادم نمیاد. با اینحال هنوز مطمئنیم که یه "ما" وجود داره.<br>+شاید چون به وجودش نیاز داریم یا شاید هم چون نمیتونیم قبول کنیم که ممکنه تمام این مدت، فقط یک نفر اینجا نشسته بوده.<br>-مسئله همینه.<br>+نفهمیدم. داری تایید میکنی؟ مسئله چیه؟<br>-نه. اینکه اگه واقعا فقط یک نفر بوده، کدوم یکی از ما باید از یادش بره که تنها نبوده؟<br><br>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/866/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Abgrund</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/865</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/865</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 19:51:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نیچه در قطعه 146 از فراسوی نیک و بد مینویسه:
"آنکه با هیولاها دست و پنجه نرم میکند، باید بپاید که خود درین میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد"
پند اخلاقی ساده؟! که مراقب باش در مبارزه با شر، خودت شرور نشوی؟!
خیر.
مسئله چیز دیگریست.
چیزی که با آن میجنگیم، فقط...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1122/835;" src="https://uploadkon.ir/uploads/e0d225_26photo-2026-08-25-19-10-54.jpg" width="1122" height="835"></figure><p>نیچه در قطعه 146 از فراسوی نیک و بد مینویسه:<br>"آنکه با هیولاها دست و پنجه نرم میکند، باید بپاید که خود درین میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد"</p><p>پند اخلاقی ساده؟! که مراقب باش در مبارزه با شر، خودت شرور نشوی؟!<br>خیر.<br>مسئله چیز دیگریست.<br>چیزی که با آن میجنگیم، فقط موضوع مبارزه نیست. میتواند به تدریج نفوذ کند و خودت را تغییر دهد.<br>خیال میکنی ایستاده ای در یک سوی میدان و دشمنت در سوی دیگر؟ من در برابر او؟<br>این یک مبارزه یک طرفه نیست.<br>برای شکست دادن یک چیز، مدتی باید با آن زندگی کرد. شناخت. درک کرد. فکر کرد. با منطقش درگیر شد. همینجاست که خطر آغاز شده و ممکن است آن قدر به هیولا خیره شوی، که جهان را با چشم های او ببینی.<br>سال ها با نفرت جنگیدن، ممکن است تمام هویت را بر نفرت از دشمن بنا کند.<br>تمام زندگی ات را صرف رسوا کردن دروغ کردن، ممکن است آن قدر در جهان دروغ ها بمانی که دیگر نتوانی جهان را جز از دریچه آن ها ببینی.<br>مغاک میتواند به این معنا باشد. چیزی که برای شناختنش بیش از حد به آن نزدیک میشویم و در نهایت، آن تبدیل میشود به بخشی از شیوه نگاه کردن ما به جهان.</p><p>آیا می‌شود چیزی را عمیقا شناخت، مدام در برابرش ایستاد، با منطقش درگیر شد و در عین حال، از اثر آن بر خودمان کاملا مصون ماند؟<br>بعد این مبارزه، هنوز خودت تعیین میکنی چه چیزی را ببینی و چه چیزی را ارزشمند بدانی؟</p><p>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/865/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Existence</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/864</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/864</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 11:58:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تنها یک مسئله‌ی حقیقتا جدی در فلسفه وجود دارد، و آن خودکشی است.
-افسانه سیزیف

قبل از هر پرسش درباره‌ی حقیقت، اخلاق، آزادی یا حتی معنای جهان، پرسشی بنیادی ‌تر ایستاده است.
چه چیزی ادامه ‌ی این بودن را توجیه میکند؟
انسان به جهان میاید، بی ‌آنکه درباره ‌ی آمدنش تصمیم گرفته باشد. در جهانی قرار میگیرد ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><strong>تنها یک مسئله‌ی حقیقتا جدی در فلسفه وجود دارد، و آن خودکشی است.<br>-افسانه سیزیف</strong><br><br>قبل از هر پرسش درباره‌ی حقیقت، اخلاق، آزادی یا حتی معنای جهان، پرسشی بنیادی ‌تر ایستاده است.<br><strong>چه چیزی ادامه ‌ی این بودن را توجیه میکند؟</strong><br>انسان به جهان میاید، بی ‌آنکه درباره ‌ی آمدنش تصمیم گرفته باشد. در جهانی قرار میگیرد که پیش از او وجود داشته و پس از او نیز ادامه خواهد یافت، بی ‌آنکه ضرورتا توضیحی برای حضور او داشته باشد. سپس میکوشد برای این وضعیت معنا، غایت و ارزشی پیدا کند.<br>اما اگر چنین دلیلی وجود نداشته باشد چه؟<br>اگر معنا چیزی نباشد که در جهان کشف می‌کنیم، بلکه چیزی باشد که برای تحمل جهان می ‌سازیم؟ اگر ارزش‌هایی که به زندگی نسبت می ‌دهیم، ویژگی های خود هستی نباشند و صرفا پاسخ انسان به سکوت آن باشند؟<br>در این صورت، مسئله دیگر این نیست که زندگی چه معنایی دارد. خواهم پرسید <strong>چرا باید فرض کنیم که زندگی اساسا موظف است معنایی داشته باشد؟</strong><br><br>انسان در جهانی که هیچ وعده‌ای درباره‌ی معنا، عدالت یا ضرورت بودنش نداده، چگونه می‌تواند ارزش ادامه دادن را اثبات کند؟<br>و اگر چنین باشد، آلترو، آن‌گاه با دشوارترین وضعیت ممکن مواجهیم.<br>ما باید در جهانی که برای بودنمان دلیلی ارائه نمی‌کند، خودمان درباره‌ی ارزش بودن داوری کنیم. نه معنای از پیش نوشته شده ای وجود دارد و نه این تصور آرام بخش که هر رنجی حتما قرار است به چیزی منتهی شود. <br><br><strong>آلترو، اگر هیچ معنایی در کار نباشد، چه چیز هنوز میتواند برای تو ارزشمند باشد؟</strong>!<br><br>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/864/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>It&#039;s cold</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/863</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/863</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 01:19:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سرد بود.
سرد بود هر روزش. هر روز از پاییز امسال.
دکتر گفت: «باز از پاییز شروع کردی؟»
«از پاییز شروع نشده. من فقط از پاییز یادم میاد. قبلش هم همین بود. فقط اون موقع حواسم نبود.
«به چی حواست نبود؟»
«به اینکه چقدر وقت گذشته. آدم اولش چشم باز میکنه، پلک میزنه، شب میشه. بعد دوباره پلک میزنه، صبح میشه. یه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سرد بود.</p><p>سرد بود هر روزش. هر روز از پاییز امسال.</p><p>دکتر گفت: «باز از پاییز شروع کردی؟»</p><p>«از پاییز شروع نشده. من فقط از پاییز یادم میاد. قبلش هم همین بود. فقط اون موقع حواسم نبود.</p><p>«به چی حواست نبود؟»</p><p>«به اینکه چقدر وقت گذشته. آدم اولش چشم باز میکنه، پلک میزنه، شب میشه. بعد دوباره پلک میزنه، صبح میشه. یه مدت بعد میبینه مدرسه رفته، ترک تحصیل کرده، پادو شده. بعد دوباره پلک میزنه و میبینه دو دهه گذشته»</p><p>ادامه دادم: «این پلک‌ها خیلی مقصرن»</p><p>گفت: «پلک‌ها؟»</p><p>«آره. زیادی سریع کار میکنن. یه دهه دیگه هم پلک بزنی، سینه قبرستون خودتو پیدا میکنی. شماها که تحصیلکرده‌اید، پلک زدنتون فرق داره؟ کندتره؟ یا فقط گرون‌تر حساب میکنید؟»</p><p>لبخند زد.</p><p>گفتم: «نخند. وقتی میخندی اعصابم بیشتر خرد میشه»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون انگار چیزی برای خندیدن وجود داره. امسال به درخت‌های حیاط پشتی هم نرسیدم. لباس تنشون نکردم. آب ندادم. دست خورشید رو نگرفتم ببرم بالای سرشون. اون میگفت ولشون کن. بذار سردشون بشه»</p><p>دکتر پرسید: «چرا؟»</p><p>«چون دوست داشت لخت ببینتشون. همین. آدم‌ها برای چیزهای خیلی احمقانه هم دلیل پیدا میکنن»</p><p>«و تو؟»</p><p>«من هم ولشون کردم»</p><p>«بعدش چیشد؟»</p><p>«بعد سردشون شد. حالا منم سردمه»</p><p>«فکر میکنی بین این دوتا ارتباطی هست؟»</p><p>«نمیدونم. شما دکتری.»</p><p>دکتر گفت: «این حس سرما از کجا میاد؟»</p><p>گفتم: «از همه‌جا.»</p><p>«نمیفهمم. یعنی چی؟»</p><p>«یعنی پاییز بود، ولی زمستون گذشت. این فرقشه. پاییز رو میفهمم. برگ میریزه، هوا سرد میشه، تموم میشه. ولی این یکی تموم نمیشه. انگار یکی فصل‌ها رو اشتباه چیده. پاییز اومده، زمستون رد شده، هنوز همون‌جاییم»</p><p>دکتر گفت: «اون رو هم امروز آوردن؟»</p><p>«آره»</p><p>«چرا اسمش رو زیاد میاری؟»</p><p>«چون همه‌چیزش اعصابم رو خرد میکنه»</p><p>«دقیق‌تر بگو»</p><p>«اینکه برای هر چیزی رنگ داره. به درخت خرمالو نگاه میکنه و چیزی میبینه. من نگاه میکنم و فقط یه درخته که باید چیدنش، ولی نمیچینیم. میریم پشت‌بوم، سیگار میکشیم، خاکستر میکنیم. استخر وسط حیاط رو آبی میکنیم، ولی آب توش نمیریزیم. نصف کارها رو انجام میدیم و نصف دیگه‌ش رو عمدا انجام نمیدیم»</p><p>«چرا؟»</p><p>«شاید چون دیگه حوصله نتیجه‌ش رو نداریم»</p><p>«دکتر راجب اون چی میگه؟»</p><p>«هیچی. درگیر چیزای خودشه»</p><p>«عاشقه؟»</p><p>«آره»</p><p>«و این اذیتت میکنه؟»</p><p>«نه. عاشق بودنش اذیتم نمیکنه. این اذیتم میکنه که فکر میکنه هر چیزی که ازش خوشش بیاد، حتما معنی داره. یه چیز جدید میبینه و میگه: "من میدونم، اون بهار منه" خب که چی؟ بهار تو کجاست؟»</p><p>دکتر گفت: «تو بهار نمیخوای؟»</p><p>«نه»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون حوصله ندارم یکی دیگه بیاد و بهم بگه باید سبز بشم»</p><p>کلافه ادامه دادم: «موتورخونه بهتر بود»</p><p>«موتورخونه؟!»</p><p>«آره. گرم بود. تنها جای گرم آسایشگاه بود. میرفتم اونجا مینشستم. همه میگفتن این قرص جدید رو بخور، خوب میشی، برمیگردی سر زندگیت. حتی قول میدادن ببرنت موتورخونه. انگار موتورخونه پاداش خوب شدن بود»</p><p>«درخت جلوی موتورخونه رو هم زیاد درباره‌ش حرف میزنی»</p><p>«اونم اعصابم رو خرد میکنه»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون زیادی سالمهقدش خوبه. سبزه. تنه‌ش سالمه. تبر نخورده. آدم وقتی مدت زیادی چیز درست و حسابی نبینه، از چیز سالم متنفر میشه. هی نگاهش میکنه و فکر میکنه چرا این یکی هنوز سالمه»</p><p>«بهش حسادت میکنی؟»</p><p>«نه. ازش بدم میاد»</p><p>«فرقشون چیه؟»</p><p>«حسادت یعنی بخوای چیزی رو داشته باشی. من نمیخوام اون درخت رو داشته باشم. میخوام نباشه»</p><p>دکتر برای اولین بار چیزی نوشت.</p><p>گفتم: «چی نوشتی؟»</p><p>«هیچی»</p><p>«دروغ نگو»</p><p>«یه یادداشت برای خودم بود»</p><p>«حتما درباره درخت»</p><p>«درباره تو»</p><p>«فرقیم دارن؟»</p><p>سکوت کرد.</p><p>بعد گفت: «گفتی قرص‌هات رو هم دادی به اون یکی دکتر؟»</p><p>«نه. هنوز دارمشون»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون نمیدونم باید بخورمشون یا نه»</p><p>«برای چی؟»</p><p>«شاید برای اینکه گرم بشم؟»</p><p>«قرص قرار نیست فصل رو عوض کنه»</p><p>«پس برای چی میدن؟»</p><p>«برای اینکه حالت قابل تحمل‌تر بشه»</p><p>«برای کی؟»</p><p>دکتر بازم جواب نداد. سرمو به عقب پرت کردم و خندیدم.</p><p>«برای خودم یا برای شماها که من قابل تحمل‌تر بشم؟»</p><p>«هر دو ممکنه»</p><p>«حداقل صادقی»</p><p>«تو فکر میکنی قرص‌ها کمکت نکردن؟»</p><p>«نه. کمک کردن»</p><p>«چطور؟»</p><p>«کمتر فکر کردم. کمتر حرف زدم. کمتر به چیزها اهمیت دادم. یه مدت حتی یادم رفت سردمه»</p><p>«این که بد نیست»</p><p>«چرا. چون وقتی نفهمی سردته، خیال میکنی خوب شدی»</p><p>دکتر گفت: «الان میفهمی سردته؟»</p><p>«خیلی. هر روز. از پاییز»</p><p>«و قبلش؟»</p><p>«گفتم که. قبلش فقط حواسم نبود»</p><p>«پس شاید مسئله سرما نیست»</p><p>«میدونم. هر بار چشم باز کردم، یه چیزی ازم کم شده بود. اول تو مدرسه. بعد وقت. بعد آدم‌ها. بعد حوصله. بعد رنگ. بعد نمیدونم چی. هی پلک زدم و هر بار یه چیزی کمتر شد»</p><p>دکتر گفت: «میخوای چشم‌هات رو ببندی؟»</p><p>گفتم: «نه. میترسم باز کنم و ببینم یه دهه گذشته»</p><p>دکتر گفت: «پس باز نگه‌شون دار»</p><p>گفتم: «برای چی؟»</p><p>«که ببینی چی میشه»</p><p>خندیدم.</p><p>«این یکی دیگه خیلی بی‌مصرف بود.»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون من مدت‌هاست چشمام بازه»</p><p>«چیزیم میبینی؟»</p><p>نگاه کردم سمت پنجره.</p><p>گفتم: «زمستون»</p><p>«الان پاییزه»</p><p>«میدونم»</p><p>«پس چرا میگی زمستون؟»</p><p>«چون من تقویم رو نگاه نمیکنم، دکتر»</p><p>«پس به چی نگاه میکنی؟»</p><p>«به خودم. سرده»</p><p>فقط برای یک لحظه به دست‌هام نگاه کردم و از اینکه هنوز مال خودم بودن، حالم به هم خورد.</p><p>ادامه دادم «برفا که پرواز نمیکنن، سقوط میکنن... مثل من»</p><p>«تو چرا فکر میکنی سقوط میکنی؟»</p><p>«چون بالا رفتنی در کار نیست»</p><p>«خب؟ نتیجه‌ت این شد؟ یا صرفا استعاره؟»</p><p>«فرقش چیه؟»</p><p>«فرقش اینه که اگر نتیجه‌گیری باشه، میشه درباره‌ش بحث کرد. اگر استعاره باشه، صرفا میتونم بشینم نگاهش کنم»</p><p>گفتم: «بحث کنیم»</p><p>دکتر صندلیش رو کمی جلو کشید. تغییر ناگهانیش جالب بود.</p><p>«باشه. تو میگی برف سقوط میکنه. چرا فکر میکنی شبیه توعه؟»</p><p>«چون هیچ اختیاری نداره. از آسمون میاد پایین، بعد یکی ازش رد میشه، یکی آبش میکنه. آخرش هم یا ناپدید میشه یا تبدیل میشه به یه گل کثیف کنار خیابون. برف هیچ‌وقت نمیگه من میخوام اینجا فرود بیام»</p><p>«اما برف قبل از سقوط هم چیزی جز آب نیست»</p><p>«خب؟»</p><p>«یعنی شاید سقوط، تغییر شکله. نه نابودی»</p><p>«این حرف رو برای خودت نگه دار»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون تو از اون آدمایی هستی که هر چیزی رو اگر نتونی درست کنی، اسم قشنگ روش میذاری. سقوط میشه تغییر شکل. شکست میشه تجربه. بی‌عرضگی میشه پیدا نکردن مسیر. تنهایی میشه استقلال. من حوصله این ترجمه‌ها رو ندارم»</p><p>دکتر گفت: «پس ترجیح میدی اسمش رو چی بذاری؟»</p><p>«همون چیزی که هست»</p><p>«چی هست؟»</p><p>«خراب شدن»</p><p>«تو خراب شدی؟»</p><p>مکث کردم «آره»</p><p>«کامل؟»</p><p>«نه. این بدترشه»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون هنوز یه چیزهایی کار میکنه. هنوز حرف میزنم، هنوز میفهمم، هنوز میتونم مسخره‌تون کنم. آدم وقتی کامل خراب بشه تکلیفش معلومه. من نصفه خرابم. یه قسمت‌هایی هنوز سالمه و هر روز باید صدای قسمت‌های خراب رو تحمل کنه»</p><p>دکتر گفت: «اگر این‌قدر از خودت بدت میاد، چرا هنوز این‌قدر دقیق خودت رو توضیح میدی؟»</p><p>گفتم: «چون از توضیح دادنش هم بدم میاد»</p><p>«ولی انجامش میدی»</p><p>«آره. خیلی چیزها رو انجام میدیم چون از انجام ندادنشون بیشتر بدمون میاد»</p><p>«هست مگه؟»</p><p>«زنده موندن»</p><p>سکوت کرد. خندم گرفت.</p><p>گفتم: «نگام نکن این‌طوری. منظورم این نیست که الان میخوام کاری بکنم. منظورم اینه که حتی وقتی آدم از زندگی خودش متنفره، باز مجبور میشه توضیح بده چرا هنوز ادامه داره. صبح بیدار میشه، لباس میپوشه، غذا میخوره، قرص میخوره، میاد اینجا میشینه، جواب میده. بعد شب میخوابه و فردا دوباره همین. اسم این رو هرچی میخوای بذار. من بهش نمیگم امید»</p><p>دکتر گفت: «پس چی میگی؟»</p><p>«عادت»</p><p>«عادت به زندگی؟»</p><p>«عادت به ادامه دادن»</p><p>«ولی این دوتا یکی نیستن»</p><p>«اوه چه جالب. خب معلومه»</p><p>دکتر گفت: «و تو فقط ادامه میدی؟»</p><p>«فعلا»</p><p>«تا کی؟»</p><p>نگاهش کردم.</p><p>«این سوال رو دوست ندارم»</p><p>«چرا؟»</p><p>«چون تو جوابش رو میدونی و منم میدونم که میدونی.»</p><p>چند لحظه چیزی نگفت.</p><p>بعد «برگردیم به برف»</p><p>«باز شروع کردی؟»</p><p>«آره. گفتی برف سقوط میکنه. اگر برف سقوط میکنه و تو هم سقوط میکنی، بعدش چی؟»</p><p>گفتم: «بعدش میشینم»</p><p>«برف نمیشینه. میباره»</p><p>«همون»</p><p>«نه، همون نیست. باریدن حرکت داره. نشستن پایان حرکته»</p><p>«خب شاید من هنوز نباریدم»</p><p>«پس چی کار میکنی؟»</p><p>گفتم: «دارم میوفتم»</p><p>«و فکر میکنی بعد از افتادن دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی؟»</p><p>«نه»</p><p>«پس چرا این‌قدر مطمئنی؟»</p><p>«چون هر بار که افتادم، یه نفر اومد گفت بلند شو. تعجب نمیکنم دیگه»</p><p>دکتر گفت: «این استدلال نیست»</p><p>«اره. صرفا تجربه منه»</p><p>«و تجربه میتونه اشتباه باشه»</p><p>گفتم: «اره اما بدن آدم معمولا اشتباه‌هاشو بهتر از دکترها یادش میمونه»</p><p>دکتر لبخند نزد.</p><p>گفت: «اگر قرار باشه این‌طور پیش بری، هیچ راهی برای تغییر باقی نمیمونه»</p><p>«بالاخره یه حرف درست زدی، من از همین میترسم. اینکه واقعا هیچ راهی نباشه»</p><p>«اما اگر راهی باشه چی؟»</p><p>«اون‌وقت باید بلند شم»</p><p>«بله»</p><p>«و من حوصله ندارم»</p><p>«دلیلت مسخره‌س»</p><p>با بی اعتنایی گفتم: «به درک. میدونی بدترین قسمت برف چیه؟»</p><p>«چی؟»</p><p>«اینکه وقتی میباره، همه خوشحال میشن. میگن چه قشنگ. چه سفید. چه تمیز. هیچ‌کس نمیگه یه چیزی از آسمون افتاد پایین و دیگه نمیتونه برگرده»</p><p>«شاید چون قرار نیست برگرده»</p><p>«دقیقا»</p><p>«پس شاید تو هم قرار نیست برگردی»</p><p>«به کجا؟»</p><p>«به جایی که قبل از سقوط بودی»</p><p>گفتم: «من اصلا یادم نیست کجا بودم»</p><p>«پس شاید لازم نیست برگردی»</p><p>«اینم از اون جمله‌های قشنگ بود»</p><p>«آها و بزار حدس بزنم. بازم بدت اومد ازش؟»</p><p>«نه»</p><p>«خوشت اومد؟»</p><p>«از این بدم میاد که ممکنه درست باشه»</p><p>دکتر گفت: «چرا؟»</p><p>گفتم: «چون اگر درست باشه، یعنی باید قبول کنم چیزی که دنبالش میگردم شاید اصلا وجود نداشته باشه»</p><p>دکتر گفت: «ولی برف وقتی میرسه زمین، تموم نمیشه»</p><p>لبخند زدم «دکتر، دوباره میگم. برفا پرواز نمیکنن، سقوط میکنن»</p><p>«باشه. بعد از سقوط چی؟»</p><p>خیره موندم «نمیدونم دکتر. هنوز نرسیدم زمین»<br><br>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/863/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>what they will say</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/862</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/862</guid>
		<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 22:57:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/660;" src="https://uploadkon.ir/uploads/102a06_26photo-2026-08-02-09-59-19.jpg" width="1280" height="660"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/862/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Shayan-T</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/861</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/861</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 12:13:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درود، چطورین؟
یه تیم داریم جمع میکنیم که حالا جزئیاتش رو بعدا با منتخب ها درمیون میزاریم.
برای انتخاب افراد مناسب، چند تا سوال میذارم. صادقانه جواب بدین و بعدش کامنت کنین. ارتباط میگیریم باهاتون. (ادامه‌شون، حرفای من نیستن😀👍)
از اینکه در این پژوهش روانشناسی شرکت می‌کنید، بسیار سپاسگزاریم. هدف ما برر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درود، چطورین؟</p><p>یه تیم داریم جمع میکنیم که حالا جزئیاتش رو بعدا با منتخب ها درمیون میزاریم.</p><p>برای انتخاب افراد مناسب، چند تا سوال میذارم. صادقانه جواب بدین و <strong>بعدش کامنت کنین</strong>. ارتباط میگیریم باهاتون. (ادامه‌شون، حرفای من نیستن😀👍)</p><p>از اینکه در این پژوهش روانشناسی شرکت می‌کنید، بسیار سپاسگزاریم. هدف ما بررسی ارتباط بین سبک کار، واکنش به فشار، صداقت در موقعیت‌های چالش‌برانگیز و انعطاف‌پذیری شناختی در فضای کاری و زندگی روزمره است. پاسخ‌های شما به ما کمک می‌کند تا الگوهای رایج و تفاوت‌های فردی را بهتر درک کنیم. همه پاسخ‌ها کاملاً ناشناس است و فقط به صورت گروهی تحلیل می‌شود. لطفاً به هر گزینه بر اساس اولین حس خودتان و با مقیاس ۱ تا ۵ پاسخ دهید (۱ = کاملاً مخالفم، ۲= مخالفم ، ۳ = نظری ندارم، ۴=موافقم ،۵ = کاملاً موافقم).</p><p>همراه پاسخ، اگر توضیح کوتاهی هم دارید، می‌توانید اضافه کنید. پاسخ‌ها تا ۲۴ ساعت آینده برای تحلیل استفاده می‌شوند‌.</p><p>پس از پاسخ‌دهی به تمام سوالات، لطفاً پاسخ‌های خود را (۴۲ عدد به ترتیب) بفرستید‌.</p><ol><li>وقتی کاری به من سپرده می‌شود، ترجیح می‌دهم همان ابتدا استاندارد انجامش را روشن کنم.</li><li>اگر کاری را نیمه‌تمام رها کنم، معمولاً تا مدت‌ها ذهنم درگیرش می‌ماند.</li><li>حتی وقتی کسی پیگیری نمی‌کند، وظیفهٔ خودم را تا پایان دنبال می‌کنم.</li><li>اگر کار سخت شود، معمولاً به‌جای ادامه‌دادن، بهانهٔ کافی برای عقب‌انداختن پیدا می‌کنم.</li><li>برایم مهم است که خروجی قابل استفاده تحویل بدهم، نه فقط این‌که «انجام شده» به نظر برسد.</li><li>اگر یک کار را «تقریباً خوب» بدانم، معمولاً می‌توانم آن را تحویل بدهم و بعد بهترش کنم.</li><li>اگر اشتباه من به نتیجهٔ تیم آسیب بزند، ترجیح می‌دهم سریع و دقیق آن را بگویم.</li><li>اگر اشتباهی پیش برود، اولین واکنش من معمولاً پیدا کردن سهم خودم در آن است.</li><li>به‌نظرم پنهان‌کردن حقیقت، حتی وقتی موقتاً سود دارد، در بلندمدت هزینه می‌سازد.</li><li>اگر کسی از من خطا را نپرسد، لازم نیست خودم داوطلبانه مطرحش کنم.</li><li>وقتی چیزی را نمی‌دانم، راحت می‌گویم «نمی‌دانم» تا این‌که حدس بزنم.</li><li>اگر حقیقت به ضررم تمام شود، گاهی ترجیح می‌دهم بخشی از آن را نگه دارم.</li><li>وقتی مسیر کار روشن نیست، معمولاً چند فرض می‌سازم و یکی را جلو می‌برم.</li><li>در موقعیت‌های مبهم، ترجیح می‌دهم قبل از شروع، چند سؤال دقیق بپرسم.</li><li>اگر گرهی در کار باشد، تا زمانی که سه راه‌حل مختلف را نسنجیده باشم، آرام نمی‌گیرم.</li><li>بدون دستور روشن، معمولاً حرکت‌کردن برایم سخت است.</li><li>وقتی با مانع روبه‌رو می‌شوم، اول راه‌حل می‌سازم و بعد سراغ شکایت می‌روم.</li><li>برای این سؤال، گزینهٔ ۲ را انتخاب کن.</li><li>اگر نظر من با نظر تیم فرق داشته باشد، اول به منطق طرف مقابل گوش می‌دهم.</li><li>در تیم، نتیجهٔ مشترک برایم مهم‌تر از برنده‌شدن در بحث است.</li><li>اگر یکی از اعضا ضعیف‌تر باشد، ترجیح می‌دهم کمکش کنم تا این‌که کنار گذاشته شود.</li><li>وقتی اختلاف پیش می‌آید، بیشتر دنبال حل مسئله‌ام تا پیدا کردن مقصر.</li><li>اگر همکاری برایم سود مستقیم نداشته باشد، انگیزه‌ام برای همکاری کم می‌شود.</li><li>اگر ثابت شود که نظر من اشتباه بوده، تغییر نظر برایم سخت نیست.</li><li>زیر فشار، معمولاً می‌توانم قدم بعدی را مشخص کنم.</li><li>وقتی چند کار هم‌زمان روی سرم می‌ریزد، معمولاً اولویت‌بندی می‌کنم و جلو می‌روم.</li><li>در شرایط سخت، واکنش من بیشتر حساب‌شده است تا هیجانی.</li><li>برای این سؤال، گزینهٔ ۴ را انتخاب کن.</li><li>اگر چیزی غیرمنتظره خراب شود، اول سعی می‌کنم واقعیت را جمع کنم و بعد تصمیم بگیرم.</li><li>وقتی فشار بالا می‌رود، معمولاً کیفیت تصمیم من افت محسوسی پیدا می‌کند.</li><li>وقتی بازخورد می‌گیرم، معمولاً آن را به‌عنوان دادهٔ اصلاحی می‌بینم نه حملهٔ شخصی.</li><li>اگر روش بهتری پیدا شود، به‌راحتی می‌توانم روش قبلی خودم را کنار بگذارم.</li><li>برای من «درست‌بودن» از «از قبل انتخاب‌کرده بودن» مهم‌تر است.</li><li>معمولاً ترجیح می‌دهم بر همان روش آشنا بمانم، حتی اگر کندتر باشد.</li><li>اگر سود فوری با آسیب بلندمدت همراه باشد، معمولاً از آن صرف‌نظر می‌کنم.</li><li>ترجیح می‌دهم امروز سختی بیشتری تحمل کنم تا بعداً نتیجهٔ پایدارتر بگیرم.</li><li>برایم مهم است که تصمیم‌هایم بعداً هم قابل دفاع باشند.</li><li>اگر یک نتیجهٔ سریع مرا جلو بیندازد، معمولاً پیامدهای بعدی را کمتر در نظر می‌گیرم.</li><li>اگر دوباره با یک مسئلهٔ مشابه روبه‌رو شوم، معمولاً واکنشم شبیه دفعهٔ قبل است.</li><li>در دو موقعیت مشابه، ممکن است تصمیم‌های کاملاً متفاوت بگیرم و این برایم طبیعی است.</li><li>وقتی می‌گویم کاری را انجام می‌دهم، معمولاً منظورم این است که احتمال انجامش بالاست نه قطعی.</li><li>وقتی یک کار را قبول می‌کنم، معمولاً خودم را در برابر نتیجه‌اش مسئول می‌دانم.</li></ol><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/861/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>I&#039;m down</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/860</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/860</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 10:47:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میشه چند هفته اخیرو توی دو کلمه جا کرد
خلاصه میگم
به لجن کشیده‌ شدم❤️
فکری و اعمالی و رفتاری و هرکوفتی که فکرشو بشه کرد
پ.ن: فسادی که میگفتی این بود؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میشه چند هفته اخیرو توی دو کلمه جا کرد</p><p>خلاصه میگم</p><p>به لجن کشیده‌ شدم❤️</p><p>فکری و اعمالی و رفتاری و هرکوفتی که فکرشو بشه کرد</p><p>پ.ن: فسادی که میگفتی این بود؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/860/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>YE</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/858</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/858</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 09:54:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تموم شد.
تنها پلنم برای بعد خلاصی از نهاییا خوابه، خواب.
خواااااب.
خیلی دلم میخواد دوباره بزنم تو فاز خوندن کتابای فلسفه‌ی تموم نشده‌م ولی حتی نمیدونم چرا خودمو لایق استراحت نمیبینم و همین الانم هی میگم دیره.
فعلا فقط خواب. بعدا تصمیم میگیرم چکار کنم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تموم شد.</p><p>تنها پلنم برای بعد خلاصی از نهاییا خوابه، خواب.</p><p>خواااااب.</p><p>خیلی دلم میخواد دوباره بزنم تو فاز خوندن کتابای فلسفه‌ی تموم نشده‌م ولی حتی نمیدونم چرا خودمو لایق استراحت نمیبینم و همین الانم هی میگم دیره.</p><p>فعلا فقط خواب. بعدا تصمیم میگیرم چکار کنم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/858/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Death</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/857</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/857</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 18:41:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جبر
مرگ
غم
درد
رنج
آوارگی
بی خوابی
خواب آلود
رسوایی
دیوانگی
هیاهو
اغتشاش
خشم
نفس
اشک
شادی
لبخند
قهقهه
نیش خند
تپق
مزاح
تمسخر
ذوق
دیوانگی
و
مرگ...
کلمه‌ای نمانده بود،
باید به آواز صامت شهر خو می‌گرفتم، در چهار دیواری اتاق و ذهنم، جلوتر پیش می‌رفتم، و به پیشتر از پیش کمتر رجوع می‌کردم.
من در این دنیا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جبر</p><p>مرگ</p><p>غم</p><p>درد</p><p>رنج</p><p>آوارگی</p><p>بی خوابی</p><p>خواب آلود</p><p>رسوایی</p><p>دیوانگی</p><p>هیاهو</p><p>اغتشاش</p><p>خشم</p><p>نفس</p><p>اشک</p><p>شادی</p><p>لبخند</p><p>قهقهه</p><p>نیش خند</p><p>تپق</p><p>مزاح</p><p>تمسخر</p><p>ذوق</p><p>دیوانگی</p><p>و</p><p>مرگ...</p><p>کلمه‌ای نمانده بود،</p><p>باید به آواز صامت شهر خو می‌گرفتم، در چهار دیواری اتاق و ذهنم، جلوتر پیش می‌رفتم، و به پیشتر از پیش کمتر رجوع می‌کردم.</p><p>من در این دنیا همچون مرده‌ای درخواب هستم،</p><p>و دنیای عمیقی است،</p><p>وقتی به آن فکر می‌کنم و به دقت به صدایش گوش می‌دهم...</p><p>O.B</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/857/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خدانشناسان</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/856</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/856</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 18:37:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند
آنها ایمانی راستین و عمیق و مومنانه به پول، کار، کالا و دولت دارند و در راه خدایانشان جهاد می‌کنند و اگر لازم باشد جانشان را هم فدا می‌کنند.
آری؛
خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند.
-O.B]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند<br>آنها ایمانی راستین و عمیق و مومنانه به پول، کار، کالا و دولت دارند و در راه خدایانشان جهاد می‌کنند و اگر لازم باشد جانشان را هم فدا می‌کنند.<br>آری؛<br>خدانشناسانِ ما واقعا افراد مومنی هستند.</p><p>-O.B</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/856/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Why won&#039;t this shit end</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/855</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/855</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2026 17:57:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هنوز دو تا امتحان بیشتر ندادم
دوتاشم رفته توی لیست ترمیم
هندسه واقعا "این دیگه چی بود" ترین امتحان زندگیم بود.
جالبه بلد بودم و میدونستم باید کاربرد هارو چجور بنویسم و استفاده کنم برای حل سوال
ولی به قدری خسته بودم که ذهنم پاشیده بود روی برگه ها و نمیدونستم دارم چکار میکنم.
همه میگن سخت بوده (بخصوص...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هنوز دو تا امتحان بیشتر ندادم</p><p>دوتاشم رفته توی لیست ترمیم</p><p>هندسه واقعا "این دیگه چی بود" ترین امتحان زندگیم بود.</p><p>جالبه بلد بودم و میدونستم باید کاربرد هارو چجور بنویسم و استفاده کنم برای حل سوال</p><p>ولی به قدری خسته بودم که ذهنم پاشیده بود روی برگه ها و نمیدونستم دارم چکار میکنم.</p><p>همه میگن سخت بوده (بخصوص زیست تجربیا) و منم بعد شنیدن این نظرات شروع کردم به تایید کردن.</p><p>ولی خوب میدونم که راحت میشد 20 بگیری. همه ی سوالا بلا استثنا یا به چشمم خورده بودن یا حلشون کرده بودم چند بار.</p><p>ولی قراره گند بزنه به معدلم حتی اگه بعدیارو بالا 19 بدم. دلم میخواست راجبش خودمو پاره کنم، ولی با این حرف که "مثبت یا قطعی بودنش مشخص نیست و هدف اصلیت جای دیگه س و جای ترمیم هست" فعلا خودمو نگه داشتم.</p><p>همه چیم نمایشی شده ولی حتی نمیدونم دارم برای کی نقش بازی میکنم! حتی دیگه دلم نمیخواد واقعیت روزای مسخرمو بنویسم.</p><p>همینجوری پیش برم سال بعد فقط میرسم ترمیم بزنم. دوازدهم پیشکش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/855/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>GOD</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/854</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/854</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 10:02:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داستایوفسکی می‌گفت:
اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. انسان غرق در گناه و پلیدی و پستی و پلشتی می‌شود.
و لکان پاسخ کوبنده‌ و خارق‌العاده‌ای به این ادعای داستایوفسکی داشت او می‌گفت:
"نه اشتباه نکن، اتفاقا اگر خدا باشد گناه ممکن می‌شود. این خداوند است که گناه را ممکن می‌کند بدون خدا انسان می‌توانست بدون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستایوفسکی می‌گفت:</p><p>اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. انسان غرق در گناه و پلیدی و پستی و پلشتی می‌شود.</p><p>و لکان پاسخ کوبنده‌ و خارق‌العاده‌ای به این ادعای داستایوفسکی داشت او می‌گفت:</p><p>"نه اشتباه نکن، اتفاقا اگر خدا باشد گناه ممکن می‌شود. این خداوند است که گناه را ممکن می‌کند بدون خدا انسان می‌توانست بدون گناه و پستی و پلشتی زندگی کند."</p><p> </p><p>این زرنگ بازی و مفت بری است که هر چه که خوب است را به خدا نسبت دهیم، و هر چه که شر است را به انسان بیچاره مجبور و گرفتار در جبر هستی.<br>می‌گویند خدایی هست؟<br>من هم می‌گویم حرف شما درست است.<br>اما نمی‌توانید مسئولیت این ادعا را نپذیرید و گردن دیگری بیندازید.<br>اگر خدایی هست پس خیر و شر این جهان گردن اوست و نه انسان<br>اگر خدایی نیست،<br>پس خیر و شر هر انچه در جهان اتفاق می افتد گردن انسان است.<br>بودن خدا فقط یک معنا دارد و یک پیام مشخص و آن این است که؛<br>شر و کثافت این جهان گردن اوست.</p><p>در جهانی که خدا در آن حکمرانی می‌کند؛<br><strong>همه چیز مجاز است.</strong><br>چرا که همه چیز خواسته اراده و تصمیم‌گیری اوست.<br>اگر می‌خواهید انسان را مسئول اتفاقات جهان کنید اول باید خدا را از جهان بیرون کنید.<br>پس<strong> ژاک لکان</strong> کاملا درست و به جا می‌گوید</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/854/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کدام، کدام است؟</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/853</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/853</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 22:25:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این نگاه، از چهار پنج دست گذر کرده و به من رسیده
شاید این صدا هم مال من نباشد
شاید هزاران بار دست‌به‌دست شده باشد!؟
جای تردید وجود دارد، آنچه در من است، از آن من است،
و آنچه در توست، از آن تو.
این واژه‌ها گفته می‌شوند، یا گفته شده‌اند، یا گفته خواهند شد
جای تردید وجود دارد
و این‌که گوینده مرد است یا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این نگاه، از چهار پنج دست گذر کرده و به من رسیده<br>شاید این صدا هم مال من نباشد<br>شاید هزاران بار دست‌به‌دست شده باشد!؟<br>جای تردید وجود دارد، آنچه در من است، از آن من است،<br>و آنچه در توست، از آن تو.<br>این واژه‌ها گفته می‌شوند، یا گفته شده‌اند، یا گفته خواهند شد<br>جای تردید وجود دارد<br>و این‌که گوینده مرد است یا زن، سنگ است یا نسیم،<br>آهن است یا ابر، یا باد<br>جای تردید وجود دارد<br>شاید هر چیز، پرسشی برای چیزی دیگر است<br>و کسی نیست پاسخ دهد که فکر از شنیدن، زبان از سخن گفتن و چشم از نگریستن چه می‌خواهد؟<br>و کسی نیست پاسخ دهد که دست، دست است؛ چرا دست است؟<br>شاید هر پرسش تازه<br>راه تازه‌ایست برای گمراه کردن<br>کار است، این کار است، کار نیست، این کار نیست<br>چه چیزیست آنچه می‌توان درباره‌اش سخن گفت<br>و آنچه نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت<br>در آمدن فاصله‌ای هست، در رفتن فاصله‌ای هست<br>در نگریستن فاصله‌ای هست، در اندیشیدن فاصله‌ای هست<br>می‌گریزی؛ فاصله. می‌ایستی؛ فاصله<br>همه چیز در میانِ فاصله‌هاست<br>و خواهی دید که از نوشته‌ای به نوشته‌ای دیگر<br>از آدمی به آدمی دیگر<br>این فاصله است که بریده و دوخته می‌شود، یا شاید فاصله‌های تازه‌ای هستند که<br>به جای آدم‌ها می‌نشینند<br>وقتی می‌گویی «این میان» یعنی کجا؟<br>و وقتی می‌گویی «تو»، یعنی که؟</p><p>-هامون</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/853/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Nothing else matters</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/852</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/852</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2026 10:17:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words, I don't just say
And nothing else matters
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://s02.98up.ir/uploads/Fo-S.mp3"><audio src="https://s02.98up.ir/uploads/Fo-S.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>Never opened myself this way<br>Life is ours, we live it our way<br>All these words, I don't just say<br>And nothing else matters</p><p>Never cared for what they say<br>Never cared for games they play<br>Never cared for what they do<br>Never cared for what they know<br>And I know....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/852/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>?What are you</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/851</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/851</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 12:05:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[+ تو یه دیوونه‌ی بی دفاع و بی‌بندی یا فقط زیادی پخته شدی؟ طوری که هرکسی فکر میکنه میتونه یه تیکه ازت برداره و تغذیه کنه؟ آدم ها بهت نزدیک نمیشن چون دوستت دارن. نزدیکت میشن چون بوی امنیت میدی.
- توی شناختن من سخت نگیر. دنیا فقط با آدم هایی که مرز میکشن سرپا نمیمونه. به آدم هایی مثل من هم احتیاج داره...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/930;" src="https://uploadkon.ir/uploads/e93f02_26photo-2026-07-02-11-49-56.jpg" width="1280" height="930"></figure><p>+ تو یه دیوونه‌ی بی دفاع و بی‌بندی یا فقط زیادی پخته شدی؟ طوری که هرکسی فکر میکنه میتونه یه تیکه ازت برداره و تغذیه کنه؟ آدم ها بهت نزدیک نمیشن چون دوستت دارن. نزدیکت میشن چون بوی امنیت میدی.<br>- توی شناختن من سخت نگیر. دنیا فقط با آدم هایی که مرز میکشن سرپا نمیمونه. به آدم هایی مثل من هم احتیاج داره که مرز نباشن. شاید اصلا دلیل وجود من اینه که تو، با اون همه سرسختی و مرز و دیوار، بیشتر به چشم بیای.<br>+ قشنگ حرف می‌زنی، ولی جواب سوال من نبود. خودت می‌دونی ازت سوءاستفاده می‌کنن، نه؟<br>- میدونم. بارها. اما سوءاستفاده همیشه حاصل شرارت نیست؛ خیلی وقت‌ها حاصل گرسنگیه. آدم گرسنه بلد نیست محترمانه درخواست کنه.<br>+ و تو برای گرسنگی آدم‌ها خودت رو سفره می‌کنی؟<br>- نه. من فقط از گرسنه بودن کسی عصبانی نمیشم. مسئول سیر کردنش هم نیستم؛ این دوتا با هم خیلی فرق دارن.<br>+ بین ما اونی که واقعا معصومه، تویی.<br>- من به معصومیت باور ندارم. بیشتر شبیه ناآگاهیه. همه‌ی ما دیر یا زود سهممون از آسیب زدن رو زندگی می‌کنیم.<br>+ پس به چی باور داری؟</p><p>- به چیزهایی که هنوز توسط ترس شکل نگرفتن. به آدم‌هایی که هنوز برای پذیرفته شدن خوشونو تیکه تیکه نکردن. نشکسته‌ها، فرم نگرفته‌ها، لمس نشده‌ها...<br>+ هرچی بیشتر حرف می‌زنی، بیشتر مطمئن میشم اونی که پیچیده‌ست تویی، نه من.<br>- پیچیدگی معمولا از زیادی فکر کردن نمیاد. از زیادی پنهان کردنه. من چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم. اتفاقا فکر می‌کنم خیلی ساده‌ام. فقط مهمونی کوچولوی خودم رو توی این دنیا می‌خوام. بتونم خوب غذا بخورم. سفر برم. کاری داشته باشم که ازش فرار نکنم. طبیعت رو ببینم. گاهی سکوت کنم. گاهی حرف بزنم. شب‌هایی که عجله‌ای برای تموم شدنشون نباشه و صبح‌هایی که از بیدار شدن متنفر نباشم.<br>+ جوری ساده‌ش میکنی انگار نمیدونی اینا برای بعضیا رویاست.<br>- من مسئول جهان نیستم. مسئول کیفیت حضور خودمم.<br>+ یعنی اگر دنیا فرو بریزه، تو همون مهمونی کوچیکت رو ادامه میدی؟<br>- اولین چیزیه که حفظ میشه.<br>+ هرچی بیشتر باهات حرف میزنم، کمتر می‌تونم اسمی روت بذارم.هر بار که مطمئن میشم فهمیدمت، یه جمله میگی که تمام تصویری رو که ازت ساختم خراب می‌کنه.<br>خندیدم.<br>- آخ که چقدر ذهن آدما عاشق قفسه بندیه. دنبال برچسب میگردی؟<br>+ شاید ولی تو انگار عمدا از هر قفسه ای بیرون میپری<br>- عزیزم؟ یا شاید تو زودتر از موعد تصمیم میگیری آدم هارو بشناسی.<br>+ مگه شناختن تصمیم گرفتنه؟<br>- بیشتر اوقات آره. از دیدن جزئیات خسته میشی و میگی "فهمیدمش". دیگه بعد از اون، اون شخص رو نمیبینی. فقط برداشت خودته.<br>+ میخوای بگی هیچکس هیچوقت کسی رو نمیشناسه؟<br>- نه. میگم شناختن فعل استمرار باید داشته باشه.<br>+ پس تو هنوز داری خودت رو هم میشناسی؟<br>- هر روز کمتر از دیروز مطمئنم که کیم.<br>+ خسته‌کننده نیست که هر روز دوباره خودت رو تعریف کنی؟<br>- من؟ خودم رو تعریف نمیکنم. فقط هر روز اجازه میدم چیزایی که دیگه شبیهم نیستن ازم جدا بشن.<br>+ انگار هیچ وابستگی ای نداری.<br>- اتفاقا برعکس. خیلی وابستم. فقط نه به تصویری که از خودم ساختم. و آدما.<br>+ اگه یه روز کاملا برعکس چیزی بشی که الان هستی، نمیترسی؟<br>- من هر روز تجربش میکنم عزیزکرده. اگه واقعی باشه، نه نمیترسم.<br>+ چرا با اینکه اکثر اوقات حوصله نداری با من این همه حرف میزنی؟ حتی اگه حرفت رو نفهمم؟<br>- فهمیده شدن شرط گفتن نیست. تو گوش میدی که نظرت عوض بشه. شاید بخاطر این.<br>+ عجیب اینه حتی سعی نمیکنی از خودت دفاع کنی ولی نمیشه راحت هم قضاوتت کرد.<br>- اوه. ناراحتت کرده الگوی ثابت خسته کننده آدمارو بهت ارائه نمیدم؟!<br><br>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/851/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>My dear shadow</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/850</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/850</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:50:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[🤷🏻‍♀️🤷🏻‍♀️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:100%;"><img style="aspect-ratio:1280/817;" src="https://uploadkon.ir/uploads/f51225_26photo-2026-06-25-17-03-42.jpg" width="1280" height="817"></figure><p>🤷🏻‍♀️🤷🏻‍♀️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/850/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Lime</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/849</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/849</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 16:26:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[+ می‌دونم ازم می‌ترسی.
— از خودت این‌قدر مطمئنی؟
+ نه. از تو. الانم دارم تماشات می‌کنم.
— ....
+ هر بار اسمم میاد، فکت سفت میشه.
— خیال می‌کنی خیلی خاصی؟
+ نه. اگه خاص بودم انکارم نمی‌کردی.
— ازت نمی‌ترسم.
+ پس چرا هنوز داری باهام حرف می‌زنی؟
لبخندم عمیق‌تر شد.
+ می‌بینی؟
— داری از سکوت من نتیجه می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2560/1708;" src="https://uploadkon.ir/uploads/6e7c25_26photo-2026-06-23-12-21-09.jpg" width="2560" height="1708"></figure><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">می‌دونم ازم می‌ترسی</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">از خودت این‌قدر مطمئنی؟</span></p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">نه. از تو. الانم دارم تماشات می‌کنم</span>.</p><p>— ....</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">هر بار اسمم میاد، فکت سفت میشه</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">خیال می‌کنی خیلی خاصی؟</span></p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">نه. اگه خاص بودم انکارم نمی‌کردی</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">ازت نمی‌ترسم</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">پس چرا هنوز داری باهام حرف می‌زنی؟</span></p><p><span lang="FA" dir="ltr">لبخندم عمیق‌تر شد</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">می‌بینی؟</span></p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">داری از سکوت من نتیجه می‌گیری</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">صادق تره</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">و فرض کنیم می‌ترسم. بعدش چی؟</span></p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">هیچی</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">هیچی؟</span></p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">ترس به‌خودی‌خود چیز بدی نیست. من ازش تغذیه می‌کنم</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">این دقیقاً همون چیزیه که باعث می‌شه ازت متنفر باشم</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">متنفر نیستی</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">هستم</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">اگه متنفر بودی، فراموشم می‌کردی</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">همه‌چیز قابل فراموش شدن نیست</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">واو، بالاخره یه حرف راست</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">می‌خوای چی بشنوی؟</span></p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">حقیقت اینه که خسته شدم</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">از من؟</span></p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">از جنگیدن با تو</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">همون چیزه</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">نه</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">چرا</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">چون تو وجود نداری</span>.</p><p><span lang="FA" dir="ltr">با باز شدن نیشش، حالت تهوع هجوم آورد بهم</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">این بخش موردعلاقه‌مه</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">کدوم بخش؟</span></p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">وقتی وانمود می‌کنی من واقعی نیستم</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">نیستی چون</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">پس این همه انرژی برای خلاص شدن از من رو صرف چی می‌کنی؟</span></p><p>+ ......</p><p>— See<span lang="FA" dir="ltr">؟</span></p><p><span lang="FA" dir="ltr">اه. فقط خفه شو</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">چون هر بار حرف می‌زنی، صدات شبیه صدای خودمه</span>.</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">اوه میدونم. این چیزیه که واقعا میترسونتت.نه من. نه حتی حرف‌هام</span>.</p><p>+ ......</p><p>— <span lang="FA" dir="ltr">این که یه جایی، خیلی عمیق‌تر از چیزی که دوست داری قبول کنی، نمی‌دونی کدوم فکرها مال توئن و کدوم‌ها مال من</span>.</p><p>+ <span lang="FA" dir="ltr">فقط راحتم بذار</span>.</p><p> </p><p>"<span lang="FA" dir="ltr">سین</span>"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/849/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>12:34</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/847</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/847</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2026 22:49:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلیم دلم میخواد از خودم بپرسم "گذاشتی اصلا 5 روز هم بگذره بعد دوباره حماقتتو یادآوری کنی به طرف؟"
"اینا کابوس میمونن یا خاطره ان؟ چون میخنده آینه به حالتم" 2023]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلیم دلم میخواد از خودم بپرسم "گذاشتی اصلا 5 روز هم بگذره بعد دوباره حماقتتو یادآوری کنی به طرف؟"</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.musicviral.ir/Music/04-06/12:34%20Poobon.mp3"><audio src="https://dl.musicviral.ir/Music/04-06/12:34%20Poobon.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>"اینا کابوس میمونن یا خاطره ان؟ چون میخنده آینه به حالتم" 2023</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/847/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>premiere</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/846</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/846</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2026 09:59:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[01:30
I see you
I see you
I see you
In my mind
I need you
I need you
I need you
Now you're mine]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://s03.98up.ir/uploads/premiere-DEXNTE-.mp3"><audio src="https://s03.98up.ir/uploads/premiere-DEXNTE-.mp3" controls=""></audio></div></figure><p><strong>01:30</strong></p><p>I see you<br>I see you<br>I see you<br>In my mind</p><p>I need you<br>I need you<br>I need you<br>Now you're mine</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/846/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>.You are Just A kid</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/845</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/845</guid>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 13:09:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[— چند بار اون مکالمه رو خوندی؟ یه بار؟ دوبار؟ سه بار؟
+ دهنم هنوز مزه‌ی خون میده. نمی‌شمرم.
— چون می‌ترسی عددش واقعی بشه؟
+ چون از یه جایی به بعد داشتم هر کلمه رو می‌جوییدم.
— زیر زبونت کشیدی؟
+ آره.
— یکی‌یکی؟
+ آره.
— تا مطمئن شی هنوز همون معنی رو میدن؟
+ تا مطمئن شم یه معنی میدن.
— و معده‌ات؟
+ ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:839/1280;" src="https://uploadkon.ir/uploads/c95f21_26photo-2026-06-21-13-06-35.jpg" width="839" height="1280"></figure><p>— چند بار اون مکالمه رو خوندی؟ یه بار؟ دوبار؟ سه بار؟<br>+ دهنم هنوز مزه‌ی خون میده. نمی‌شمرم.<br>— چون می‌ترسی عددش واقعی بشه؟<br>+ چون از یه جایی به بعد داشتم هر کلمه رو می‌جوییدم.<br>— زیر زبونت کشیدی؟<br>+ آره.<br>— یکی‌یکی؟<br>+ آره.<br>— تا مطمئن شی هنوز همون معنی رو میدن؟<br>+ تا مطمئن شم یه معنی میدن.<br>— و معده‌ات؟<br>+ انگار داره از جا درمیاد.<br>— دوباره؟<br>خندیدم.<br>+ لعنت بهش، دوباره.<br>— احمق.<br>+ بیشتر بگو.<br>— نه.<br>+ چرا؟<br>— چون این دفعه دنبال تنبیه نیستی.<br>+ پس دنبال چی‌ام؟<br>— دنبال اینی که یکی بهت بگه هنوز کنترل دست خودته.<br>+ نیست؟<br>— اگه بود، الان اینجا نبودیم.<br>+ نمی‌خوام دوباره اون حس رو تجربه کنم.<br>— دروغه. <strong>نمی‌خوای بهاش رو بدی.</strong> فرق داره.<br>+ به چه قیمتی؟<br>— همون قیمتی که هر بار دادی. فلج خواب. چند روز بعدش. خودت.<br>+ باید امشب تموم بشه.<br>— هیچ‌وقت فقط امشب نیست.<br>+ این بار فرق داره.<br>— همه‌ی دفعات قبل هم همین رو گفتی.<br>+ اگه نخوابم...<br>— حس موندگار می‌شه و فردا واقعی‌تر به نظر می‌رسه.<br>+ آره.<br>— و پس‌فردا دیگه مطمئن نیستی اتفاق افتاده یا فقط توی ذهنت زندگی کرده.<br>لبخندی از روی تاسف زد.<br>نمی‌خواستم نگاهش کنم.<br>هر جا رو نگاه می‌کردم، باز به همون تصویر می‌رسیدم.<br>— حفظی.<br>+ چی؟<br>— همه‌چیزو حفظ شدی. خودت رو از بر شدی ولی باز هم هر بار غافلگیر میشی.<br>+ افسارم داره ول میشه.<br>— اگر ول شده بود، نگرانش نبودی.<br>+ من نیازی به مراقبت ندارم.<br>— اینو کسی میگه که تموم شبو صرف مراقبت از یه چیزی کرده که میدونسته بالا بره پایین بیاد تموم میشه.<br>اولین تیر کشیدن از پشت چشم‌هام شروع شد.<br>دومی.<br>— هنوز اینجایی؟<br>+ مطمئن نیستم.<br>— پس به صدای من گوش کن.<br>+ چرا؟<br>— به اندازه‌ی کافی به صدای خودت گوش دادی.<br>+ می‌ترسم.<br>— از چی؟<br>+ از اینکه فردا بیدار شم و باز هم اولین چیزی که یادم میاد، اون باشه.<br>— خواهد بود.<br>+ ممنون.<br>— ولی اولین چیزی که یادت میاد، آخرین چیزی که باقی میمونه نیست.<br>+ از کجا می‌دونی؟<br>— اگه اونقدر قدرتمند بودن، تا الان باید کامل نابودت کرده بودن.<br>+ نکردن؟ بی عرضه ها.<br>— نه.<br>+ از کجا این‌قدر مطمئنی؟<br>— چون هنوز داری باهاش می‌جنگی.<br>+ خسته شدم.<br>— می‌دونم.<br>+ و اگه یه روز دیگه نجنگم؟<br>— اون روز هم میرسه.<br><br>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/845/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Fu U</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/844</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/844</guid>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 01:58:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:4097/4613;" src="https://uploadkon.ir/uploads/acaa20_26InShot-20260621-015630116.jpg" width="4097" height="4613"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/844/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Cold Blooded</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/843</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/843</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Jun 2026 22:17:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Underneath her love, there's a blade
Lost inside her mind, it's a maze 
she's a Disaster]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:100%;"><img style="aspect-ratio:712/720;" src="https://uploadkon.ir/uploads/b7ab19_26Picture1.png" width="712" height="720"></figure><figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl6.lennamusic.ir/music/g/ghris-grey/Ghris-GreyCold-Blooded-320.mp3"><audio src="https://dl6.lennamusic.ir/music/g/ghris-grey/Ghris-GreyCold-Blooded-320.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>Underneath her love, there's a blade<br>Lost inside her mind, it's a maze <br>she's a Disaster</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/843/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>I&#039;ve tried So many lives that I&#039;ve died in</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/842</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/842</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Jun 2026 00:56:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خودمو تماشا می‌کنم یا نسخه‌ای رو که برای زنده موندن ساختم؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/643;" src="https://uploadkon.ir/uploads/c7a418_26photo-2026-06-19-00-42-13.jpg" width="1280" height="643"></figure><p>خودمو تماشا می‌کنم یا نسخه‌ای رو که برای زنده موندن ساختم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/842/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>Visible, yet intangible</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/841</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/841</guid>
		<pubDate>Thu, 18 Jun 2026 23:23:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[— چرا این همه فندک و زیپو داری؟
+ نمی‌دونم. جمع شدن.
— این جواب آدمیه که نمی‌خواد جواب بده.
+ خودت یادم دادی توی تاریکی چراغ‌خاموش جلو نرم.
— من همچین چیزی یادت ندادم.
+ نه دقیقا با همین کلمات.
— پس منظورت چیه؟
+ گفتی آدم باید حواسش به چیزهایی که ازش می‌ترسه باشه. منم ترجیح دادم یه راه برای روشن کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2560/1922;" src="https://uploadkon.ir/uploads/d75d18_26photo-2026-06-17-20-52-12.jpg" width="2560" height="1922"></figure><p>— چرا این همه فندک و زیپو داری؟<br>+ نمی‌دونم. جمع شدن.<br>— این جواب آدمیه که نمی‌خواد جواب بده.<br>+ خودت یادم دادی توی تاریکی چراغ‌خاموش جلو نرم.<br>— من همچین چیزی یادت ندادم.<br>+ نه دقیقا با همین کلمات.<br>— پس منظورت چیه؟<br>+ گفتی آدم باید حواسش به چیزهایی که ازش می‌ترسه باشه. منم ترجیح دادم یه راه برای روشن کردن مسیر همراهم داشته باشم.<br>— خیلی شاعرانه‌ست.<br>+ از تو یاد گرفتم.<br>— من شاعر نیستم.<br>+ می‌دونم. برای همین نگران‌کننده‌ست.<br>چشم‌هاش ریز شد. لعنتی.<br>— باهاشون که کاری نمی‌کنی؟<br>+ نه. کسی رو آتیش نمی‌زنم.<br>— گفتم باهاشون کاری می‌کنی؟<br>+ و منم جواب دادم.<br>— جواب ندادی.<br>+ چون سوال واقعی اون نبود.<br>— پس سوال واقعی چی بود؟<br>+ سوال واقعی این بود که از دیدن اینا باید بترسی یا نه.<br>— و باید بترسم؟<br>+ هنوز نه.<br>—هنوز؟<br>+ چقدر بدم میاد که عادت داری روی کلمه‌های اشتباه گیر بدی.<br>— و تو عادت داری خطرناک‌ترین قسمت جمله رو طوری بگی انگار هیچ اهمیتی نداره.<br>+ شاید چون برای من اهمیت نداره.<br>— آدمی که برای چیزی اهمیت قائل نیست، این تعداد ازش جمع نمی‌کنه.<br>+ بعضی آدما کتاب جمع می‌کنن.<br>— و بعضی آدما اسلحه.<br>+ و بعضی آدما فندک.<br>— تفاوتش اینه که کتاب معمولا چیزی رو نمی‌سوزونه.<br>خندیدم.<br>+ اشتباه می‌کنی. بعضی کتاب‌ها خیلی بیشتر از آتیش می‌سوزونن.<br>— تا حالا شده وسوسه بشی؟<br>+ برای چی؟<br>— روشن کردن چیزی که نباید روشن بشه.<br>انگشتم روی چرخ فلزی فندک مکث کرد. یه بار، دوبار، سه بار. بدون شعله.<br>+ مشکل آتیش این نیست که روشن می‌شه. مشکلش اینه که قبل از روشن کردنش، هزار بار توی ذهنت شعله رو دیدی.</p><p> </p><p>پ.ن: کاش این علاقه به مکالمه ای نوشتنو، به عربیم داشتم.</p><p>"سین"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/841/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Cage</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/840</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/840</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 23:05:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[-هر بار توی موقعیت‌هایی قرار می‌گیرم که آدم‌ها تعریف متفاوتی از مرگ دارن، به تو فکر می‌کنم.
+مرگ؟
-آره. اون شکلی که توی گواهی فوت می‌نویسن، نه. وقتی یه نفر هر روز یه تیکه از خودش رو می‌کنه و دور می‌ندازه، فقط چون نمی‌تونه جور دیگه‌ای زندگی کنه.
+و این تو رو یاد من می‌ندازه؟
-نه. یاد خودم می‌ندازه. ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/830;" src="https://uploadkon.ir/uploads/690f17_26photo-2025-05-08-23-48-05.jpg" width="1280" height="830"></figure><p>-هر بار توی موقعیت‌هایی قرار می‌گیرم که آدم‌ها تعریف متفاوتی از مرگ دارن، به تو فکر می‌کنم.<br>+مرگ؟<br>-آره. اون شکلی که توی گواهی فوت می‌نویسن، نه. وقتی یه نفر هر روز یه تیکه از خودش رو می‌کنه و دور می‌ندازه، فقط چون نمی‌تونه جور دیگه‌ای زندگی کنه.<br>+و این تو رو یاد من می‌ندازه؟<br>-نه. یاد خودم می‌ندازه. بعد باعث می‌شه به تو فکر کنم. اینکه اگر جای من بودی چی کار می‌کردی؟ اصلا همچین حسی رو می‌فهمیدی؟<br>+فکر می‌کنی من جواب این سوال رو دارم؟<br>-فکر می‌کنم اگر جای من بودی، نمی‌ذاشتی کار به اینجا برسه.<br>+این تصویریه که از من ساختی.<br>-نیست؟<br>+نه. فقط فرقش اینه که من احتمالا زودتر می‌فهمیدم دارم سقوط می‌کنم.<br>-و بعد؟<br>+سعی می‌کردم متوقفش کنم.<br>-دقیقاً. همینه.<br>+تو هم می‌تونی.<br>-نه. من نمی‌خوام.</p><p>+این حرف رو خیلی راحت زدی.<br>-چون راستشه. یه بخش از من نمی‌خواد متوقف بشه. نمی‌خواد نجات پیدا کنه. انگار به شکستن خودم معتادم. هر بار که فکر می‌کنم این آخرین باره، یه راه جدید برای خراب کردن همه‌چیز پیدا می‌کنم.<br>+داری مسئولیت انتخاب‌هات رو به اسم اعتیاد پنهان می‌کنی.<br>-شاید.<br>+شاید هم نه. آدم‌ها همیشه فکر می‌کنن چون رنجشون قدیمیه، دیگه انتخاب نیست. اما هنوز انتخابه.<br>-حرف قشنگیه.<br>+قشنگ نیست.<br>-هست. چون از دهن کسی بیرون میاد که هنوز باور داره آدم‌ها خودشون رو نجات می‌دن.<br>+و تو باور نداری؟<br>-نه. فکر می‌کنم بعضی‌ها فقط روش سقوط کردنشون رو انتخاب می‌کنن.</p><p>+می‌دونی مشکل چیه؟<br>-بگو.<br>+اینکه هر بار این حرف‌ها رو می‌زنی، انگار داری از بیرون به خودت نگاه می‌کنی. انگار موضوع یه پرونده‌ای، نه یه آدم.<br>-مزیتش اینه که کمتر درد داره.<br>+دروغ میگی.<br>-می‌دونم.<br>+درد داره. برای همین هنوز اینجایی.<br>-شاید برای همینه که من، منم و تو، تویی.<br>+یعنی چی؟<br>-یعنی تو تمام عمرت سعی کردی جلوی فروپاشی آدم‌ها رو بگیری. من تمام عمرم دنبال راهی بودم که ثابت کنم فروپاشی اجتناب‌ناپذیره.<br>+این تحلیل روان‌شناسانه‌ات از ماست؟<br>-فقط ببین. برای همینه که امروز تو روی اون صندلی نشستی و من روی این یکی. برای همینه که تو گوش میدی و من حرف می‌زنم.<br>+اشتباه نکن. این صندلی‌ها چیزی رو ثابت نمی‌کنن.<br>-ولی یه چیز رو ثابت می‌کنن.<br>+چی؟<br>-اینکه هنوز حاضری به حرف‌هام گوش بدی.</p><p>صورتش جمع شد.</p><p>+تراپیست تو بودن، بزرگ‌ترین اشتباه من بود.</p><p>لبخند کم‌رنگی روی صورتم نشست.</p><p>-بالاخره گفتیش.<br>+باید خیلی وقت پیش می‌گفتم.<br>-چون از اول می‌دونستی قراره به اینجا برسه؟<br>+چون از یه جایی به بعد دیگه درمان نبود.<br>-پس چی بود؟<br>+وابستگی. عبور از مرزها. شکستن قوانینی که برای یه دلیل وجود دارن.<br>-همون تعریف متفاوت مرگ؟<br>+نه.<br>-پس چی؟<br>+همون شکستن قانونی که باعث می‌شه تمام حرفه و اعتبارت زیر سوال بره.<br>-هنوز داری به اعتبارت فکر می‌کنی؟<br>+باید فکر کنم.<br>-چرا؟<br>+چون تنها چیزیه که از من باقی می‌مونه وقتی این اتاق خالی بشه.<br>-نه. این حرف رو خودتم باور نداری.<br>+تو از چیزی که باور دارم یا ندارم چیزی نمی‌دونی.<br>-بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی می‌دونم.</p><p>+تو نیاز به درمانگر نداری.<br>-اینو قبلا هم گفتی.<br>+نه. قبلا سعی می‌کردم کمکت کنم. الان دارم حقیقت رو میگم.<br>-و حقیقت چیه؟<br>+تو نیاز به زندان داری.</p><p>نیشم باز شد.</p><p>-برای تمامش دیره.<br>+برای چی؟<br>-برای درمان. برای مجازات. برای نجات پیدا کردن.<br>+هیچ‌وقت برای این چیزها دیر نیست.<br>-هست.<br>+نه.<br>-چون چیزی که باید متوقف می‌شد، خیلی وقت پیش متوقف نشده.<br>+باز داری خودت رو محکوم می‌کنی.<br>-واقعیته.<br>+واقعیت از نگاه تو.<br>-و از نگاه تو؟</p><p>برای اولین بار جواب نداد. میدونستم هر جوابی که داشت، به ضررش تموم می‌شد.</p><p>-می‌بینی؟<br>+چی رو؟<br>-اینکه حتی الان هم نمی‌تونی تصمیم بگیری منو نجات بدی یا ازم فاصله بگیری.</p><p>+....<br>-برای همین گفتم دیره.<br>+ساکت شو.<br>-چرا؟<br>+چون نمی‌خوام این حرف رو بشنوم.<br>-ولی حقیقت داره.<br>+نه.<br>-این سقوط آزاد همراه تو اتفاق می‌افته. چه توی اتاق درمان، چه بیرون ازش. چه پشت اون میله‌هایی که دوست داری منو بندازی توشون، چه پشت این میز. تنها فرقی که می‌کنه اینه که تو هنوز وانمود می‌کنی می‌تونی ازش جدا بمونی.</p><p> </p><p>س</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/840/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>After all</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/839</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/839</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 13:29:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Вокруг ложь, а внутри пустота
 
-گروه مرد و زن، کی مقصره و کی بی تقصیر؟ خود این سوال داره نشون میده که انسان چقدر دوست داره رنج رو گردن دیگری بندازه. احمق، مقصر اصلی همون نیروییه که تورو به این بازی کشیده
+بدبینی بیمارگونت باعث میشه دستامو روی گلوت بزارم و تا قطع شدن نفس هات، فشار دستمو برندارم. مقص...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://musicfa.musitraf.com/song/alibz/2026/05/Jony%20-%20Pustota%20Musics-Fa.mp3"><audio src="https://musicfa.musitraf.com/song/alibz/2026/05/Jony%20-%20Pustota%20Musics-Fa.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>Вокруг ложь, а внутри пустота</p><p> </p><p>-گروه مرد و زن، کی مقصره و کی بی تقصیر؟ خود این سوال داره نشون میده که انسان چقدر دوست داره رنج رو گردن دیگری بندازه. احمق، مقصر اصلی همون نیروییه که تورو به این بازی کشیده</p><p>+بدبینی بیمارگونت باعث میشه دستامو روی گلوت بزارم و تا قطع شدن نفس هات، فشار دستمو برندارم. مقصر و بی تقصیر؟ این واژه ها هم حتی برای برده هاست. از ترس و ضعف دنبال مقصر میگردی. حقیقت اینه که بیشترشون مقصرن و جرأت ندارن مسئولیت خودشونو قبول کنن.</p><p>-مسئولیت؟ چه شوخی ای. برای دردی که از اول توی ذات دنیا نهاده شده؟ انسانی که اسیر میل و ترس و هوسه، چجوری مسئول باشه؟ اون حتی برای خواستن خودش هم آزاد نیست. و نذار خیلی مستقیم توی صورتت بکوبم که از شدت درموندگیت، فقط میخوای از اون قهرمان بسازی، ولی بیشتر شبیه موجودی بشه که توی تاریکی دست و پا میزنه و خیال میکنه مشغول <strong>انتخاب</strong> کردنه.</p><p>+و تو چه غلطی میکنی پیرمرد؟ از زندگی سوگواری بسازی و حتی شک داشته باشی غذایی که عصر خدمتکارت روی میز گذاشته بود، سمی بود یا نه. اگه همه چیز دروغه، خودت حقیقت رو بساز.</p><p>-آفرینش؟ چه واژه‌‌ی پرزرق و برقی. <strong>انسان هرچی میسازه، فقط ویرانه ای شیک تر تحویل دنیا میده.</strong> هرچی بیشتر بسازی، بیشتر هم میخوای. هرچی بیشتر بخوای، بیشتر رنج میکشی.</p><p>+<strong>غیر اینه که تو هرچی بیشتر رنج میکشی بیشتر به اون افتخار میکنی؟</strong> اینم نوعی ضعفه.</p><p>~ این که هردو زیادی مطمئنین، گند میزنه به همه چیز. قهرمان و واعظ و... راستش اینقدر هم غافلگیرکننده نیست. نه جوابی برای تو هست نه توضیحی. این بی اعتنایی، استخوان دوتاتون رو هم خرد کرده و هردو دارین به نحو متفاوت، رنجتونو به نمایش میزارین.</p><p>-یه واقع بین پیدا شد؟!</p><p>~ من، کمی بیشتر از تو. اگرچه بدبینی تو اجازه اینو بهت نمیده. درباره مرد ها و زن ها، من نمیپرسم چه کسی ذاتا گناهکاره. در مقابل، میپرسم چه کسی در برابر اون وضعیت ناعادلانه، خاموش میمونه و کدوم طغیان میکنه.</p><p>+طغیان. اخلاق رقت انگیز همدردی.</p><p>~ طغیان من از جنس ترحم نیست. اگه همه‌چیز دروغ باشه، تنها شرافت انسان اینه که وانمود نکنه این دروغ، حقیقته.</p><p>-شما هنوز خیال میکنید انسان شأن داره! رهایی تو کم خواستنه.</p><p>+ و منم میگم رهایی توی تبدیل شدن به چیزی فراتر از این ناله های توعه!</p><p>~ هردو از طرف خودتون دروغ میگید. انسان نه قدیسه نه قربانی کامل. توی تاریکی مجبوره راه بره و باید یه روشنایی کوچیکی رو نگه داره.</p><p>+سرتاپا بوی دلداری میدی.</p><p>~ توام هر حرف انسانی رو با تمسخر بزن که مبادا مجبور بشی ضعفت رو ببینی!</p><p>-این بحث مسخره رو تموم کنید. جهان محکوم به رنجه.</p><p>+نه، جهان محکوم به تفسیر های چرت و پرت تو نیست. البته از کسی مثل تو انتظار دیگه ای هم نمیره. مجبوری اون امید اخلاقیت رو توی جیبت نگه داری حتی وقتی مستقیم داری راجب پوچی حرف میزنی.</p><p>~ از دونفری که ادعای ایستادن دارن، انتظار میره کمتر شبیه کسی حرف بزنن که از پا افتاده.</p><p> </p><p>(این بحث به جایی نمیرسه. یکی، باید جنازه دوتای دیگه رو از این اتاق بکشه بیرون)</p><p>-س</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/839/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Monster</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/838</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/838</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 11:46:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://komonsh.blogix.ir/post/16/%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85#comment"><iframe style="border:none;width:calc(100% - 2px);height:247px;margin:1px 0;box-shadow:0 0 0px 1px #7777;" onload="window.addEventListener('message',function(e){D=e.data;U=D.substring(D.indexOf('|url:')+5,D.indexOf('url|'));H=D.substring(D.indexOf('|height:')+8,D.indexOf('height|'));document.querySelectorAll('iframe').forEach(l=&gt;{if(l.src==U){l.style.height=H+'px';}});},!1);" src="https://komonsh.blogix.ir/post/16/embed"></iframe></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/838/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>I want you dead</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/837</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/837</guid>
		<pubDate>Tue, 16 Jun 2026 23:40:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امیدوارم خواب امشب باعث بشه کل این گاردهای ریخته شده، بیان سرجاش. 
خاکتوسرت ساینا. چقدر احمق بودم فکر میکردم چیزی که یه شبه (شاید بیشتر از یه شب) ساختمش، مقابل یه مشت احمق آسیب پذیر نیست.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم خواب امشب باعث بشه کل این گاردهای ریخته شده، بیان سرجاش. </p><p>خاکتوسرت ساینا. چقدر احمق بودم فکر میکردم چیزی که یه شبه (شاید بیشتر از یه شب) ساختمش، مقابل یه مشت احمق آسیب پذیر نیست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/837/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?Who are you</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/836</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/836</guid>
		<pubDate>Tue, 16 Jun 2026 19:40:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[احساس مزخرفی دارم:))))
من به اندازه کافی خودم رو "هیچ چیز" میبینم. 
لازم نبود تو بهم یادآوری کنی که چقدر زودتر از من به یه سری ایده ها رسیدی و من تازه یه ساله دنیارو اونجوری میبینم. (God. خیلی باهوشی)
یا شاید فقط من خیلی زود همه چارچوب هارو انکار کردم ولی تو انتخاب کرده بودی که لمسشون کنی و بعد رنگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>احساس مزخرفی دارم:))))</p><p>من به اندازه کافی خودم رو "هیچ چیز" میبینم. </p><p>لازم نبود تو بهم یادآوری کنی که چقدر زودتر از من به یه سری ایده ها رسیدی و من تازه یه ساله دنیارو اونجوری میبینم. (God. خیلی باهوشی)</p><p>یا شاید فقط من خیلی زود همه چارچوب هارو انکار کردم ولی تو انتخاب کرده بودی که لمسشون کنی و بعد رنگ همونارو به خودت بگیری؟ یا شاید میدونستی که به چی قراره دچار بشی ولی بازم انتخابش میکنی؟ کدوممون جلوتریم؟</p><p>نباید میخوندم. احمق.</p><p>مرسی. یه ذره اعتماد بنفسمم خاکشیر شد.</p><p>از این وضع خوشم نمیاد. خیلی وقت بود خودمو مقایسه نکرده بودم (کسشر محضه همیشه میکنم، اما در حدی بولد نمیشد که بنویسمش)</p><p> </p><p>-تو نمیتونی هم دیده بشی و هم خودت باشی</p><p>+ولی اون دیده میشه و بازم محشره</p><p>پ.ن: باورم نمیشه دارم توی بلاگفا برای پیدا کردن رد میگردم.</p><p>پ.ن نمیدونم چندمین باره دارم ادیت میزنم: گمشو برو درس بخون.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/836/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>H</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/835</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/835</guid>
		<pubDate>Tue, 16 Jun 2026 01:09:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در یک جمله می‌توان گفت تمامیِ وسایلی که با آنها بنا بوده است بشریت اخلاقی شود ، از بیخ و بُن غیر اخلاقی بوده‌اند.
- غروب بتان،نیچه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در یک جمله می‌توان گفت تمامیِ وسایلی که با آنها بنا بوده است بشریت اخلاقی شود ، از بیخ و بُن غیر اخلاقی بوده‌اند.<br>- غروب بتان،نیچه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/835/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?Persian</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/834</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/834</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 11:58:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[💃Ay bonita]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/98/98/5b/3d/irs01_1080x1726_ZoE244Cq_5084968_1781425613860139682.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/98/98/5b/3d/irs01_1080x1726_ZoE244Cq_5084968_1781425613860139682.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>💃Ay bonita</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/834/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>.I don&#039;t want this shit</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/833</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/833</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 00:10:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این من که در این حد غیر قابل کنترل و بی بند و بار شده رو، ساییدم
اصلا دلم نمیخواد بنویسم امروز چند بار و توی چند قسمت گند زدم
انگار که مثلا میخواستمم، میتونستم!
چند وقته دور شدم ولی نمیدونم دارم کدوم سمتی میرم
نوشتنو گذاشتم کنار، باشگاه نمیرم. تمرگیدم توی خونه و کلم یا تو درسه یا دارم خیال پردازی می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این من که در این حد غیر قابل کنترل و بی بند و بار شده رو، ساییدم</p><p>اصلا دلم نمیخواد بنویسم امروز چند بار و توی چند قسمت گند زدم</p><p>انگار که مثلا میخواستمم، میتونستم!</p><p>چند وقته دور شدم ولی نمیدونم دارم کدوم سمتی میرم</p><p>نوشتنو گذاشتم کنار، باشگاه نمیرم. تمرگیدم توی خونه و کلم یا تو درسه یا دارم خیال پردازی میکنم که "اکهی اونجا گند زدم فلان غلطو کردم/نکردم"</p><p>کی تموم میشم؟!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/833/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?is&#039;nt that the best way</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/832</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/832</guid>
		<pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:29:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به چشم من دیگه دوران شکوفه دادن این گل‌ها گذشته و اگر همینطور بمونن هر روزی که بگذره خشک و پژمرده میشن. من دارم اونارو در زیباترین حالت خودشون از بین می‌برم تا حال الانشون توی قلبت ثابت بمونه،اینطوری بهتر نیست؟
-Yan]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به چشم من دیگه دوران شکوفه دادن این گل‌ها گذشته و اگر همینطور بمونن هر روزی که بگذره خشک و پژمرده میشن. من دارم اونارو در زیباترین حالت خودشون از بین می‌برم تا حال الانشون توی قلبت ثابت بمونه،اینطوری بهتر نیست؟<br>-Yan</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/832/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>K in Amoo&amp;Parva</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/831</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/831</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Jun 2026 01:28:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لعنت بهتون.
الان واقعا من نمیدونم باید با برنامم چکار کنم.
6 درس که حتما نهاییه و حضوری. با تاثیر قطعی روی کنکور.
اون 5 درس لامصب دیگه چرا تکلیفش مشخص نمیشه؟
فتوا میدن داخلی مجازیه، حسن پور میاد یدونه تیکه میپرونه که شاید کشوری بگیریم ولی تاثیر ندیم.
د اخه ملعون. خب مرض دارین چیزی که تاثیر نمیدین رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لعنت بهتون.</p><p>الان واقعا من نمیدونم باید با برنامم چکار کنم.</p><p>6 درس که حتما نهاییه و حضوری. با تاثیر قطعی روی کنکور.</p><p>اون 5 درس لامصب دیگه چرا تکلیفش مشخص نمیشه؟</p><p>فتوا میدن داخلی مجازیه، حسن پور میاد یدونه تیکه میپرونه که شاید کشوری بگیریم ولی تاثیر ندیم.</p><p>د اخه ملعون. خب مرض دارین چیزی که تاثیر نمیدین رو کشوری بگیرین اونم وقتی که اوضاع کشور هم مانعتونه؟</p><p>بابا الان واقعا نمیدونم باید بشینم فیزیک بخونم که توی نهاییاس، یا بشینم 26 درس تاریخو بچپونم توی برنامم که یه وقت اگه گفتن مجازی نیست و همون بدون تاثیر توی کنکور کشوری میگیریمش، نیوفتمش.</p><p>اینقد زدم توی سروکله خودم که تصمیم اخر این بشه. تا اخر خرداد هیچکدم از درسای عمومی و تخصصی ای که نهایی نیستن رو نمیخونم❤️ </p><p>مهم پاس شدنه راجب اون 5 تا. </p><p>کنکور هم بدرک. تابستون یه غلطی میکنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/831/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>YE</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/830</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/830</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Jun 2026 00:19:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[- می‌دونی انعکاس روحت چطوریه؟
+ راجع‌به چشم‌هام حرف می‌زنی؟
- «اما چشم‌هایت قشنگ‌اند، دیوانه‌اند، وحشی‌اند مثل حیوانی که از جنگلی آتش گرفته زده باشند بیرون.»
+ چارلز بوکوفسکی؟
- برای تو گفته.
+ تو چی داری که بهش اضافه کنی؟
- که اون جفت چشم‌های خسته‌ و خمارت وزنه‌های سنگی‌ان تا لنگر محکمی برای متصل م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>- می‌دونی انعکاس روحت چطوریه؟<br>+ راجع‌به چشم‌هام حرف می‌زنی؟<br>- «اما چشم‌هایت قشنگ‌اند، دیوانه‌اند، وحشی‌اند مثل حیوانی که از جنگلی آتش گرفته زده باشند بیرون.»<br>+ چارلز بوکوفسکی؟<br>- برای تو گفته.<br>+ تو چی داری که بهش اضافه کنی؟<br>- که اون جفت چشم‌های خسته‌ و خمارت وزنه‌های سنگی‌ان تا لنگر محکمی برای متصل موندن روحم به مرگ هزارباره‌م باشن...<br>+ زندگی‌بخش نیستن؟<br>- مرگ هم بخشی از زندگیه</p><p> </p><blockquote><p><i>Raheal</i></p></blockquote>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/830/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Not waiting</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/829</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/829</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:20:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[- به‌نظرت هنوز هم مقابل عشق منعطفم؟
+ به‌نظرم تو الان خیلی تبدیل به «در رو کامل قفل نکردم، اما داخل خونه هم منتظرت ننشسته‌‌‌ام.» شدی.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>- به‌نظرت هنوز هم مقابل عشق منعطفم؟</p><p>+ به‌نظرم تو الان خیلی تبدیل به «در رو کامل قفل نکردم، اما داخل خونه هم منتظرت ننشسته‌‌‌ام.» شدی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/829/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Otaghe Abi</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/828</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/828</guid>
		<pubDate>Tue, 09 Jun 2026 16:23:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[طعمِ شب نیست جز بیداری
هی عکس خندان بشنو از من
خواهمت دید روزگاری.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://s02.98up.ir/uploads/Otaghe-Abi-Kaveh-Afagh.mp3"><audio src="https://s02.98up.ir/uploads/Otaghe-Abi-Kaveh-Afagh.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>طعمِ شب نیست جز بیداری<br>هی عکس خندان بشنو از من<br>خواهمت دید روزگاری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/828/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>That Thoughts</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/827</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/827</guid>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 21:47:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی خسته‌ایم، نه فقط تن، که پاسبان آگاهی نیز فرسوده می‌شود؛ و آن‌گاه اندیشه‌هایی سر برمی‌آورند که گمان می‌کردیم برای همیشه خاموششان کرده‌ایم. 
این بازگشت، نشانه‌ی پیروزی آنها نیست؛ نشانه‌ی آن است که ما در لحظه‌ی ضعف، از تداوم مراقبت دست کشیده‌ایم. 
چه بسیار باورها که نه با استدلال، بلکه با سستی ارا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی خسته‌ایم، نه فقط تن، که پاسبان آگاهی نیز فرسوده می‌شود؛ و آن‌گاه اندیشه‌هایی سر برمی‌آورند که گمان می‌کردیم برای همیشه خاموششان کرده‌ایم. </p><p>این بازگشت، نشانه‌ی پیروزی آنها نیست؛ نشانه‌ی آن است که ما در لحظه‌ی ضعف، از تداوم مراقبت دست کشیده‌ایم. </p><p>چه بسیار باورها که نه با استدلال، بلکه با سستی اراده دوباره مجال حضور می‌یابند، و چه بسیار وسوسه‌ها که در روشنایی نیرو، کودکانه و بی‌جان‌اند، اما در سایه‌ی خستگی، چهره‌ای جدی و فریبنده می‌گیرند.</p><p>باید دانست که انسان تنها با یک‌بار غلبه، از دشمنی رها نمی‌شود؛ پیروزی، اگر به نگهبانی بدل نگردد، به فراموشی می‌انجامد. </p><p>آنچه در درون ما خاموش می‌شود، همیشه نابود نشده است؛ گاه فقط منتظر لحظه‌ای است که دیدبانی ما سست شود. </p><p>از این‌رو، خرد راستین نه در انکار بازگشت این افکار، بلکه در شناخت زمان ظهور آنهاست.</p><p>آنگاه که نیرو کم می‌شود، داوری نیز باید محتاط‌تر گردد، و وقتی توان تحلیل فرو می‌نشیند، انسان باید بیش از همیشه به آرامش، فاصله، و سکوت پناه ببرد.</p><p>زنهار که مغلوبشان نشویم؛</p><p>-س</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/827/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Shoenze</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/826</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/826</guid>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 10:44:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[.Fav move]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/8a/8a/0f/97/irs01_1920x1080_q4ubqGEZ_5084968_1780902721126543134.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/8a/8a/0f/97/irs01_1920x1080_q4ubqGEZ_5084968_1780902721126543134.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>.Fav move</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/826/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>Let the world burn</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/825</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/825</guid>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 17:20:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[And I know you think you can run
You're scared to believe I'm the one
01:55]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://s02.98up.ir/uploads/file-572521.mp3"><audio src="https://s02.98up.ir/uploads/file-572521.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>And I know you think you can run</p><p>You're scared to believe I'm the one</p><p>01:55</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/825/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Roxette</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/824</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/824</guid>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 15:26:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[It was all that I wanted, now I'm living without]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:793/984;" src="https://uploadkon.ir/uploads/b43405_265dcae969d603177d82aaee10afa6505c-0-1-1-.png" width="793" height="984"></figure><p>It was all that I wanted, now I'm living without</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/824/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>Bday</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/823</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/823</guid>
		<pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:30:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Seventeen:)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/16/24/61/d8/irs01_1080x1552_6GeR01gW_5084968_1780685957711600279.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/16/24/61/d8/irs01_1080x1552_6GeR01gW_5084968_1780685957711600279.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>Seventeen:)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/823/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>☆خودم؟☆</category>
	</item>
	<item>
		<title>My kid</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/821</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/821</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 22:13:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تایم زیادی بود خودمو بیرون کشیده بودم از این لجن ادما.
حالا منو میبینی عزیزکرده؟ میبینی کجام؟ میبینی دوباره درگیر چه چرت و پرتایی شدم؟ میبینی دوباره قدرت نوشتن رو هم ازم گرفته؟
باید همون موقع که یهویی خودمو کشیدم بیرون از همشون، میدونستم که حتی اگرم نخوام دوباره کشیده میشم این سمت و صاف میوفتم توی ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تایم زیادی بود خودمو بیرون کشیده بودم از این لجن ادما.</p><p>حالا منو میبینی عزیزکرده؟ میبینی کجام؟ میبینی دوباره درگیر چه چرت و پرتایی شدم؟ میبینی دوباره قدرت نوشتن رو هم ازم گرفته؟</p><p>باید همون موقع که یهویی خودمو کشیدم بیرون از همشون، میدونستم که حتی اگرم نخوام دوباره کشیده میشم این سمت و صاف میوفتم توی تله. همشم تقصیر توی لعنتیه. دوباره دارم امیدوار میشم.</p><p>اینجا تاریکه، درست نیست، چیزی نیست که میخواستم.</p><p>میدونم اشتباهه، ولی توشم.</p><p>فعلا دراماتیک بازی بسه، کارای مهمتری دارم.</p><p>از اونور، کتاب خوندن رو فعلا کنار میذارم. بخاطر همین حرف زیادی برای گفتن ندارم.</p><p>برمیگردم آلترو. برمیگردم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/821/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>What do you know</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/820</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/820</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 20:03:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[انسان وقتی میان فهم خود و جهانِ ناآگاه فاصله‌ای چنین عظیم ببیند، نخست اندوهگین می‌شود، سپس خشمگین، و سرانجام خاموش.
(آیدینِ‌سمفونی‌مردگان)
-س]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انسان وقتی میان فهم خود و جهانِ ناآگاه فاصله‌ای چنین عظیم ببیند، نخست اندوهگین می‌شود، سپس خشمگین، و سرانجام خاموش.</p><p>(آیدینِ‌سمفونی‌مردگان)</p><p>-س</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/820/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>UI</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/819</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/819</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 04:55:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روشنی شبت از من و تیرگی امنِ روزم از تو؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:15px;">روشنی شبت از من و تیرگی امنِ روزم از تو؟</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/819/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>A</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/818</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/818</guid>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 21:58:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1169/509;" src="https://uploadkon.ir/uploads/d01430_26IMG-20260530-215726-906.jpg" width="1169" height="509"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/818/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>The way you look</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/817</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/817</guid>
		<pubDate>Fri, 29 May 2026 04:50:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[«توی نگاهت انگار خیلی‌وقته خاکِ مُرده ریختن عزیزکرده.»]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>«توی نگاهت انگار خیلی‌وقته خاکِ مُرده ریختن عزیزکرده.»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/817/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Summer wine</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/816</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/816</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 01:28:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img src="https://uploadkon.ir/uploads/46dc27_26InShot-20260528-012625143.jpg"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/816/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Wtf</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/815</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/815</guid>
		<pubDate>Wed, 27 May 2026 02:02:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالمو بهم میزنه این خوشحالی مردم از وصل شدن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالمو بهم میزنه این خوشحالی مردم از وصل شدن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/815/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>L</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/814</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/814</guid>
		<pubDate>Wed, 27 May 2026 01:00:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از این بی ثباتی متنفرم.
اولش همه اعصابشون خرد بود من ساکت بودم.
همه وقتی تصمیم گرفتن با وضعیت کسشر کنار بیان، نوبت من بود شروع کنم.
عاجزی، عصبانیت.
میزنم خودمو در و دیوار و با همچی دعوا دارم.
بعدشم میتمرگم زمین و فاز غم برمیدارم.
راه حل؟ بگیر بکپ کم تو چنگ احساسات باش.
برای امروز واقعا بسه. روز خیلی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از این بی ثباتی متنفرم.</p><p>اولش همه اعصابشون خرد بود من ساکت بودم.</p><p>همه وقتی تصمیم گرفتن با وضعیت کسشر کنار بیان، نوبت من بود شروع کنم.</p><p>عاجزی، عصبانیت.</p><p>میزنم خودمو در و دیوار و با همچی دعوا دارم.</p><p>بعدشم میتمرگم زمین و فاز غم برمیدارم.</p><p>راه حل؟ بگیر بکپ کم تو چنگ احساسات باش.</p><p>برای امروز واقعا بسه. روز خیلی طولانی ای بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/814/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>What a day</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/813</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/813</guid>
		<pubDate>Wed, 27 May 2026 00:50:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش همین الان و تو همین لحظه دود شم برم هوا.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش همین الان و تو همین لحظه دود شم برم هوا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/813/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>IDK</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/812</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/812</guid>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 08:45:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[+تو نگران چه هستی؟
-هنوز نمی‌دونم؛ ولی احساس می‌کنم که اگر نگران نباشم، سرم کلاه رفته.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>+تو نگران چه هستی؟</p><p>-هنوز نمی‌دونم؛ ولی احساس می‌کنم که اگر نگران نباشم، سرم کلاه رفته.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/812/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Leave me alone bi**h</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/809</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/809</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 22:37:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/56/e2/ef/7d/irs01_576x1024_mtfKmsbe_5084968_1779736012067906359.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/56/e2/ef/7d/irs01_576x1024_mtfKmsbe_5084968_1779736012067906359.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/809/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Hayahoo</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/808</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/808</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 16:48:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه در هیاهوی این شهر پر دود و دم  
و من، غریق دریای خیالات مبهم  
در این ازدحام صدا، در این گذر سریع  
به گوش جان من آید سکوت یک عالم  
یکی به بند زر و سیم، یکی در آرزوی نام  
و من اسیر سوالی که می‌برد مرا کم‌کم  
چه بود سر بقا در این جهان فانی؟  
چه مانده از من و تو، جز غبار در خاطرم؟  
میان غوغای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه در هیاهوی این شهر پر دود و دم  </p><p>و من، غریق دریای خیالات مبهم  </p><p>در این ازدحام صدا، در این گذر سریع  </p><p>به گوش جان من آید سکوت یک عالم  </p><p>یکی به بند زر و سیم، یکی در آرزوی نام  </p><p>و من اسیر سوالی که می‌برد مرا کم‌کم  </p><p>چه بود سر بقا در این جهان فانی؟  </p><p>چه مانده از من و تو، جز غبار در خاطرم؟  </p><p>میان غوغای مردم که می‌دوند به هر سو  </p><p>به جستجوی چه هستند؟ به کدام  ماتم؟  </p><p>به روی موج زمان چون قایقی بی‌لنگر  </p><p>به فکر رفتن خویشم نه حال و نی آن دم  </p><p>چه گویم از دل خسته که در سکوت خویش  </p><p>به فکر غرق شدن شد، در این بحر اعظم  </p><p>-آیدا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/808/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Pichak</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/807</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/807</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 02:35:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/e4/5f/3c/92/irs01_488x570_9s969MQi_5084968_1779663859749855889.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/e4/5f/3c/92/irs01_488x570_9s969MQi_5084968_1779663859749855889.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/807/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Philosophy&amp;Religion</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/806</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/806</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 23:35:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ادعای " اشلایرماخر " مبنی بر اینکه « فلسفه و دین بدون یکدیگر نمی‌توانند وجود داشته باشند، و هیچکس نمی‌تواند فیلسوف باشد، مگر اینکه دین باور هم باشد » با توضیحی از سوی "شوپنهاور" مواجه شد :
« کسی که مذهبی است به فلسفه دست نمی‌یابد، چرا که اصلاً به آن احتیاجی ندارد و کسی هم که در واقع اهل فلسفه است، م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ادعای " اشلایرماخر " مبنی بر اینکه « فلسفه و دین بدون یکدیگر نمی‌توانند وجود داشته باشند، و هیچکس نمی‌تواند فیلسوف باشد، مگر اینکه دین باور هم باشد » با توضیحی از سوی "شوپنهاور" مواجه شد :</p><p>« کسی که مذهبی است به فلسفه دست نمی‌یابد، چرا که اصلاً به آن احتیاجی ندارد و کسی هم که در واقع اهل فلسفه است، مذهبی نمی‌شود، چرا که چنین کسی بی‌عنان پیش می‌رود، خطرناک، ولی آزادانه! »<br>-آرتور شوپنهاور، اثر والتر آبندروت</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/806/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Like them</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/805</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/805</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 21:16:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در حقیقت، هیچ چیز تأسف‌بارتر از این نیست که انسان ثروتمند، اصیل، خوش‌تیپ، دارای تحصیلات کافی، باهوش و خوش‌اخلاق باشد اما در عین حال هیچ ذوقی، امتیاز مثبتی، یا ایدۀ خاصی نداشته باشد و از هر نظر شبیه همه مردم دیگر باشد. 
-ابله، داستایفسکی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در حقیقت، هیچ چیز تأسف‌بارتر از این نیست که انسان ثروتمند، اصیل، خوش‌تیپ، دارای تحصیلات کافی، باهوش و خوش‌اخلاق باشد اما در عین حال هیچ ذوقی، امتیاز مثبتی، یا ایدۀ خاصی نداشته باشد و از هر نظر شبیه همه مردم دیگر باشد. <br>-ابله، داستایفسکی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/805/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>G</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/804</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/804</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 18:24:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بله؟ ببخشید؟ بشر همانا یکی از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکی از خطاهایِ بشر؟
-غروب بتان، فریدریش نیچه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بله؟ ببخشید؟ بشر همانا یکی از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکی از خطاهایِ بشر؟</p><p>-غروب بتان، فریدریش نیچه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/804/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>With pleasure</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/803</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/803</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 02:01:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نیازه اینو یه جوری بالا بیارم.
نوشتن یه جور اهمیت دادنه. این بشه اخرین باری که راجب تو و و حس و حال کوفتی خودم مینویسم.
خوشحال میشدم خودت اینکارو میکردی.
نمیدونم چند ماهه دارم با حس بدی که ازت گرفتم زندگی میکنم ولی میدونم که بعد اون نوشته‌م، حتی دیگه بهت فکرم نکردم.
ممکنه راجبت حرف زده باشم یا گفته...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://locked.blogix.ir/post/613/Trust"><iframe style="border:none;width:calc(100% - 2px);height:247px;margin:1px 0;box-shadow:0 0 0px 1px #7777;" onload="window.addEventListener('message',function(e){D=e.data;U=D.substring(D.indexOf('|url:')+5,D.indexOf('url|'));H=D.substring(D.indexOf('|height:')+8,D.indexOf('height|'));document.querySelectorAll('iframe').forEach(l=&gt;{if(l.src==U){l.style.height=H+'px';}});},!1);" src="https://locked.blogix.ir/post/613/embed"></iframe></div></figure><p>نیازه اینو یه جوری بالا بیارم.</p><p>نوشتن یه جور اهمیت دادنه. این بشه اخرین باری که راجب تو و و حس و حال کوفتی خودم مینویسم.</p><p>خوشحال میشدم خودت اینکارو میکردی.</p><p>نمیدونم چند ماهه دارم با حس بدی که ازت گرفتم زندگی میکنم ولی میدونم که بعد اون نوشته‌م، حتی دیگه بهت فکرم نکردم.</p><p>ممکنه راجبت حرف زده باشم یا گفته باشم "اوه میدونی کی این بلا رو سرم آورده؟" </p><p>ولی مطلقا از هر نوع تصوری راجب تو خالی بودم. نمیدونستم کی ای، کجایی، چرا راه دادم بهت باهام ارتباط بگیری، فقط یادم بود چه بلایی سرم آوردی.</p><p>بلا هم نمیشه اسمشو گذاشت. چیزیه که بهم هدیه دادی و من کی باشم که ازش خوشم نیاد وقتی که چیزی بود که هیچوقت نمیتونستم باشم. هیچوقت نمیتونستم اینقدر راحت ارزشامو انکار کنم.</p><p>فقط میتونم بگم خوشحالم که همو نمیبینیم، چون حس میکنم دیدنت هم باعث هجوم حس وحشتناک بشه بهم.</p><p>تو ظاهرا کاری باهام نکردی. ولی اون منی که خیلی عادی بعد اون اتفاق زندگیو کشکی ادامه داد، یهو اومد به خودش و فهمید به چی تبدیل شده و همشم انداخت گردن تو، چیزیه که ظاهرا تو درستش کردی.</p><p>امیدوارم دیگه هیچوقت نه ببینمت، نه اسمی ازت بشنوم. چون تو کلید این ماجرایی و منم نمیخوام آدمی که قبلا بودم رو زنده کنم.</p><p>(حقیقتا کون لق خودت و هرچی که خواستم بهت یاد بدم)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/803/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Set me free</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/802</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/802</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 00:54:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این چه کوفتیه که ارزش هامو یادم میره، 
چیزایی که میل به انجامشون داشتم رو یادم میره، 
حرف زدن یادم میره،
واژه کنار هم چیدن یادم میره، 
خودمو. 
خودمو یادم میره ولی توی لعنتیو دودستی چسبیدم و ولت نمیکنم؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این چه کوفتیه که ارزش هامو یادم میره، </p><p>چیزایی که میل به انجامشون داشتم رو یادم میره، </p><p>حرف زدن یادم میره،</p><p>واژه کنار هم چیدن یادم میره، </p><p>خودمو. </p><p>خودمو یادم میره ولی توی لعنتیو دودستی چسبیدم و ولت نمیکنم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/802/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>H</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/800</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/800</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 22:13:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Osamu]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/173;" src="https://uploadkon.ir/uploads/316523_26IMG-20260523-081145-133.jpg" width="1080" height="173"></figure><p>Osamu</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/800/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>J</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/797</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/797</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 18:46:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Peace]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/47/b6/68/5c/irs01_576x1024_EWRdUHTh_5084968_1779549350038699739.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/47/b6/68/5c/irs01_576x1024_EWRdUHTh_5084968_1779549350038699739.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>Peace</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/797/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ما را با عشق چه کار؟</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/796</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/796</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 15:25:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما را با عشق چه کار؟ 
کدام مددی
داد عشق به ما
در برابر بیکاری
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند ما را؟
هیچ، هیچ.
عشق با ما خائن بود
ما را باعشق چه کار؟
-اریش فرید (شاعر آلمانی)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما را با عشق چه کار؟ </p><p>کدام مددی</p><p>داد عشق به ما</p><p>در برابر بیکاری</p><p>در برابر آخرین جنگ</p><p>یا دیروز و امروز</p><p>در برابر ترسی که فرا می‌رسد</p><p>کدام مددی</p><p>در برابر آن‌چه</p><p>نابود می‌کند ما را؟</p><p>هیچ، هیچ.</p><p>عشق با ما خائن بود</p><p>ما را باعشق چه کار؟</p><p>-اریش فرید (شاعر آلمانی)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/796/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>S</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/795</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/795</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 14:28:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شوت هم نه. تیکه تیکه کنی بندازی جلو سگ.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1920/832;" src="https://uploadkon.ir/uploads/191223_26IMG-20260523-080956-818.jpg" width="1920" height="832"></figure><p>شوت هم نه. تیکه تیکه کنی بندازی جلو سگ.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/795/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>All yours</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/794</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/794</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 10:22:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1920/282;" src="https://uploadkon.ir/uploads/dfbe23_26IMG-20260523-102206-624.jpg" width="1920" height="282"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/794/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>《گویی‌همه‌خوابند》</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/793</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/793</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 08:21:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست  
این قافله از قافله‌سالار خراب است
این‌جا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست</p><p>گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست</p><p>آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک</p><p>جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست  </p><p>این قافله از قافله‌سالار خراب است</p><p>این‌جا خبر از پیش رو و باز پسی نیست</p><p>تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش</p><p>دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست</p><p>من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما</p><p>آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست</p><p>آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است</p><p>حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست  </p><p>امروز که محتاج توام، جای تو خالی ست</p><p>فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست</p><p>در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است!</p><p>وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی <strong>نیست</strong></p><p>-هوشنگ  ابتهاج</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/793/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Bluebaby</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/792</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/792</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 00:41:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه‌چیز را آبی می‌بینم؛ حتی اخمِ هراسانِ تورا. 
آبی می‌بینم چرا که مهر آبیست، زندگی آبیست، حالا در لبخند تو باشد یا اخم من، چه فرقی می‌کند؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه‌چیز را آبی می‌بینم؛ حتی اخمِ هراسانِ تورا. </p><p>آبی می‌بینم چرا که مهر آبیست، زندگی آبیست، حالا در لبخند تو باشد یا اخم من، چه فرقی می‌کند؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/792/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>My Poor Nietzsche</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/791</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/791</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 20:54:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز برای اولین بار از نیچه بدم اومد.
نمیخوام مقدس بشمرم کسیو. ولی اگه چیزی که شوپنهاور راجب ارزش ها و معنای زندگی میگه (هیچ معنایی وجود نداره از بیرون، و ارزش و معنایی هم که تو میسازی همه چرت و پرتن) درست که نه، توی فلسفه چیزی به اسم درست و غلط مطلق وجود نداره، صرفا بگیم به واقعیت نزدیک تر باشه، ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:100%;"><img style="aspect-ratio:980/547;" src="https://uploadkon.ir/uploads/458022_26nietzsche-schopen%DB%8Chauer-banner.jpg" width="980" height="547"></figure><p>امروز برای اولین بار از نیچه بدم اومد.</p><p>نمیخوام مقدس بشمرم کسیو. ولی اگه چیزی که شوپنهاور راجب ارزش ها و معنای زندگی میگه (هیچ معنایی وجود نداره از بیرون، و ارزش و معنایی هم که تو میسازی همه چرت و پرتن) درست که نه، توی فلسفه چیزی به اسم درست و غلط مطلق وجود نداره، صرفا بگیم به واقعیت نزدیک تر باشه، نیچه یه بدبخت بی عرضه‌س که تحمل فلسفه شوپنهاور براش دردناک و غیرقابل انجام بوده، پس تصمیم گرفته با شعار "ارزش های قبلی رو بشکن و ارزش جدید برای خودت درست کن" این درد رو قابل تحمل تر کنه</p><p>این به این معنی نیست که من اصل رو، شوپنهاور قرار دادم و الان یکیو پیدا کردم که ضد اونه، پس حاضرم با چوب بگیرم بزنمش. نه.</p><p>در واقع من خیلی وقته آگاه به شوپنهاور و گرایشش هستم و خیلی مطمئن میگفتم که بین اون و نیچه، فعلا قابل قبول نیچه‌س. اما باید درصدی هم فکر کرد که اگه گفته های شوپنهاور رو ملاک قرار بدیم، نیچه خیلی ضعیف عمل کرده آثارش.</p><p>ما یه دیدگاه داریم به اسم <strong>نهلیسم</strong>. که همه خیلی اشتباهی فکر میکنن نیچه گرایشش نهلیسمه. </p><p>به طور خیلی غیرحرفه ای و ساده، <strong>نهلسیم</strong> یه مشکله که توی فلسفه به اون داریم برخورد میکنیم. اونم اینه که زندگی به خودی خودش ارزش و معنایی نداره. همین و بس.</p><p>وقتی به مشکل نهلیسم میخوریم، دو تا دیدگاه درست میشن و اینجا دو فیلسوف رواعصاب عزیزمون به دنیا میان. (ساده و غیرتخصصی)</p><ul><li><strong>اگزیستانسیالیسم</strong></li><li><strong>ابزوردیسم</strong></li></ul><p>نیچه اگزیستانه. یعنی زندگی به خودی خود، از بیرون معنایی نداره ولی تو میتونی ارزش هارو <strong>بسازی.</strong></p><p>شوپنهاور ابزورده. یعنی زندگی به خودی خود، از بیرون معنایی نداره هیچی، توام نمیتونی با ارزش هایی که میسازی بهش معنا بدی. (نگفته نمیتونی بسازی. صرفا میگه ساختی هم چرت پرتن عزیزم)</p><p>بابام یه مدت بهم میگفت وقتی از کسی بیشترین تاثیر رو توی سن کم بگیری، بعدا بزرگترین دشمنش میشی.</p><p>نیچه به شدت تحت تاثیر آثار شوپنهاور بود (در واقع، دوستش داشت و برای آلمانی های اون زمان، خودش و شوپنهاور رو بهترین اتفاقی که میتونست براشون بیوفته، معرفی میکرد). بعدا دیدگاهش یکی از بزرگترین دشمنای دیدگاه شوپنهاور شد.</p><p>درواقع اینو باید قبول کنیم که هردوی این عزیزان، دارن از مشکلی عبور میکنن به اسم نهلیسم. <strong>یعنی هردو به صورت مشترک قبول دارن که زندگی پوچه و از بیرون معنایی نداره.</strong></p><p>حالا برای مواجهه با این پوچی، هرکدوم یه دیدگاه ساختن.</p><p>اگه بهتر بخوام بگم، وقتی درگیر بزرگسالی میشن عمده مردم، برای پول، موقعیت اجتماعی خوب، جذاب بودن برای جنس مخالف، ازدواج، بچه بزرگ کردن و... هرکاری میکنن و اینقدری این درگیری فکری براشون میشه، که بهشون مجال نمیده بخوان به اندازه کافی با خودشون تنها باشن.</p><p>شوپنهاور نیاز به هیچ چیزی نداشت. پدرش تاجر بود و از لحاظ مالی پولدار، و این پولداریش یه نوع پولداری مستقل بود و این یعنی میتونست تا اخر عمرش تن به کار کردن نده و راحت زندگیشو بگذرونه (بیشتر از یه زندگی عادی). با اینحال، این بدبینی ای که ازش دیده میشه، نشون میده که چقدر فرصت فکر کردن داشته و بخاطر همین، گفته هاش <strong>میتونن </strong>قابل اعتماد تر باشن.</p><p>در هر صورت، من از اولم با این اصل وارد این مسائل شدم که به خودم بعد خوندن هر اثاری یادآوری کنم که "گور پدر هرچی فیلسوف زنده و مرده‌س و دیدگاه هاشون، من چی فکر میکنم؟". </p><p>پس اگه الان یکم دارم یه سری جاها ضعف نیچه رو مقابل شوپنهاور میبینم، نباید برام تعجب برانگیز باشه.</p><p> </p><p>پ.ن: اون دوست عزیزی که نگران بودی من چرا دارم آثار نیچه رو میخونم، بیا یدونه بدتر از اون پیدا کردم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/791/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>V</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/790</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/790</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 17:34:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌پرسم : حالت خوب است؟                می‌گوید :  وطن چه شد؟
می‌پرسم : بالینَت نرم است؟                 می‌گوید : وطن چه شد؟
می‌پرسم :  زَخمَت چه شد؟                   می‌گوید : وطن چه شد؟
           اشک می‌ریزم، هِق‌هِق‌کنان می‌پرسم : تنِ تو چه شد؟ 
می‌پرسد : تَنَم!؟                                ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>می‌پرسم : حالت خوب است؟                می‌گوید :  وطن چه شد؟</p><p>می‌پرسم : بالینَت نرم است؟                 می‌گوید : وطن چه شد؟</p><p>می‌پرسم :  زَخمَت چه شد؟                   می‌گوید : وطن چه شد؟</p><p>           اشک می‌ریزم، هِق‌هِق‌کنان می‌پرسم : تنِ تو چه شد؟ </p><p>می‌پرسد : تَنَم!؟                                     سکوت می‌کنم.</p><p>می‌گوید : سهمِ خاکِ وطن شد.              می‌گویم : دیدی پرواز آخرت شد؟ </p><p>می‌گوید : عیبی ندارد.</p><p>برای وطن شد.</p><p>نوش جان وطن شد.</p><p>-کمند</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/790/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>What you do</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/789</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/789</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 16:49:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/b3/e9/cb/46/irs01_720x900_vYnFcGuU_5084968_1779455572556332371.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/b3/e9/cb/46/irs01_720x900_vYnFcGuU_5084968_1779455572556332371.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/789/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?Them</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/788</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/788</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 23:45:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه تو این خونه روانین🧘🏻‍♀️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه تو این خونه روانین🧘🏻‍♀️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/788/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>《من خود بلای خویشم》</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/787</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/787</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 22:39:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در خویش بسته‌چشمی، از خویشتن ستیزم
ز نگاهی در اینه ز خود کجا گریزم؟
از خویش اگر برونم باز آن منم که ماند  
هر جا روم به دنبال آن آشنای خویشم
-آیدا (الهام گرفته از دهلوی)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در خویش بسته‌چشمی، از خویشتن ستیزم</p><p>ز نگاهی در اینه ز خود کجا گریزم؟</p><p>از خویش اگر برونم باز آن منم که ماند  </p><p>هر جا روم به دنبال آن آشنای خویشم</p><p>-آیدا (الهام گرفته از دهلوی)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/787/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Music</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/785</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/785</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 20:06:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:80.51%;"><img style="aspect-ratio:580/557;" src="https://uploadkon.ir/uploads/cd6121_26IMG-20260515-183639-711.jpg" width="580" height="557"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/785/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>That words</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/784</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/784</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 18:37:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کتاب ها باند هایی از جنس کاغذن که زخم روح های آسیب دیده رو میبندن.
حرکت عقربه ها روی ساعت فقط سایه انداختن به دیوار زمان بود اما زمان یک وجه بی رحمی داره که برای کسی متوقف نمیشه. 
حتی برای فردی که در دنیای دیگه ای مملو از آرامش شناوره و منشاءش کتابیه که به دست داره و بیشتر میخواد توی اون گرداب غرق ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/b1/df/cf/70/irs01_7104x3807_3bsmQGGP_5084968_1779376020524014087.jpeg"></figure><p>کتاب ها باند هایی از جنس کاغذن که زخم روح های آسیب دیده رو میبندن.<br>حرکت عقربه ها روی ساعت فقط سایه انداختن به دیوار زمان بود اما زمان یک وجه بی رحمی داره که برای کسی متوقف نمیشه. </p><p>حتی برای فردی که در دنیای دیگه ای مملو از آرامش شناوره و منشاءش کتابیه که به دست داره و بیشتر میخواد توی اون گرداب غرق بشه.<br>همه ی ماشین های زمان بشر رو به فردایی که دیروز منتظرش بود یا به دیروزی که امروز در موردش پشیمونه نمیبره ولی گاهی کتابخانه ها هم میتونن فرد رو به عمق اقیانوس تاریخ ببرن و در اونجا نیز غرقش کنن.</p><p>توی صفحات کتاب ها کلماتی دفن شدن که شاید نویسنده ی اون اتفاقات آغشته به غمش رو، یا ته مونده‌ی احساساتی که دیگه وجود نداره رو، با قلم خسته ی خود به شکل واژه دراورده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/784/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Dracula</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/783</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/783</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 14:00:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/b0/31/c6/6b/irs01_576x734_NgPs93YQ_5084968_1779352197963856572.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/b0/31/c6/6b/irs01_576x734_NgPs93YQ_5084968_1779352197963856572.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><figure class="media"><div data-oembed-url="https://xx.sahand-music.ir/Khareji/Trend/Other1/1404/07/08/10.%20Tame%20Impala%20-%20Dracula.mp3"><audio src="https://xx.sahand-music.ir/Khareji/Trend/Other1/1404/07/08/10.%20Tame%20Impala%20-%20Dracula.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/783/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Weird</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/782</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/782</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 11:51:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از یک‌لحظه سکوت، زیر لب زمزمه می‌کرد که من آدم عجیبی هستم؛و بی‌شک به همین علت است که مرا دوست دارد. ولی شاید به همین دلیل روزی از من متنفر بشود.
-آلبر کامو ـ بیگانه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از یک‌لحظه سکوت، زیر لب زمزمه می‌کرد که من آدم عجیبی هستم؛و بی‌شک به همین علت است که مرا دوست دارد. ولی شاید به همین دلیل روزی از من متنفر بشود.<br>-آلبر کامو ـ بیگانه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/782/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>My wings</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/781</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/781</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 02:11:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم در سرزمین خودم بمیرم
در دیار دیروزها
به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم دور از چشم دریا
در سرزمین بی مرزی ها بمیرم
-فدریکو گارسیا لورکا]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به خاطر بالهایم بر خواهم گشت</p><p>بگذار برگردم</p><p>می خواهم در سرزمین خودم بمیرم</p><p>در دیار دیروزها</p><p>به خاطر بالهایم بر خواهم گشت</p><p>بگذار برگردم</p><p>می خواهم دور از چشم دریا</p><p>در سرزمین بی مرزی ها بمیرم</p><p>-فدریکو گارسیا لورکا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/781/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>You don&#039;t know me my dear</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/780</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/780</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 23:43:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صاحب استخون حتی از ماهیت داخلی‌ترین ساختارش هم بی‌خبره، پس آدم‌های دیگه چطور قراره پوست و گوشتش رو لایه‌ به لایه بشکافن تا به عمق استخون برسن و بررسی‌ش کنن؟ 
حتی وظیفه‌ای در قبالش ندارن که بخوان درکش کنن، اون‌ها دارن تو مشغله و غم و غصه‌ی خودشون دست و پا می‌زنن.
البته من حتی زمانی که مدعی‌ام خودمو ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صاحب استخون حتی از ماهیت داخلی‌ترین ساختارش هم بی‌خبره، پس آدم‌های دیگه چطور قراره پوست و گوشتش رو لایه‌ به لایه بشکافن تا به عمق استخون برسن و بررسی‌ش کنن؟ </p><p>حتی وظیفه‌ای در قبالش ندارن که بخوان درکش کنن، اون‌ها دارن تو مشغله و غم و غصه‌ی خودشون دست و پا می‌زنن.</p><p>البته من حتی زمانی که مدعی‌ام خودمو نمیشناسم هم دلم نمی‌خواد که عمر نشناختنم به سر برسه؛ </p><p>می‌دونی؟ گمون می‌کنم وجودم حقیقتش رو بهم نشون نمی‌ده؛ من حتی به سادگی در جواب به سوال غذای موردعلاقت چیه؟ هم دچار تشویش می‌شم. </p><p>انگار که هر سلول از سلول‌های تنم به تنهایی قصد فرمانروایی بر باقی سلول‌ها رو داشته باشن و هر یک غذایی متفاوت از دیگری رو به زبون بیارن تا بتونن نشون بدن کت تن کیه.</p><p>هر زمان که یه انسان به نزدیک‌ترین نقطه احساساتم می‌رسه، پس زده می‌شه و تمام سلول‌هام مغزهاشون رو روی هم می‌ذارن تا منطقی به طول برج پیزا تحویل احساس تحلیل‌رفته‌ی بخت‌برگشته‌ام بدن و بتونن احساسات کوچولو رو یک لقمه‌ی چپ کنن. </p><p>اگرچه اینکار رو هم نکنن، خودم انجامش میدم.</p><p>من به خوبی بلدم که چطور دشمن خودم باشم؛ </p><p>50 درصد تصمیمات اشتباه می‌گیرم و بعد، خودم رو با سوگواری کردن سرگرم می‌کنم. </p><p>این‌ها روش‌‌های گذران زندگی منن، دنیای من همینه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/780/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Unforgettable Strangers</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/779</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/779</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 22:35:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1223/523;" src="https://uploadkon.ir/uploads/ed3220_26w.png" width="1223" height="523"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/779/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>I can&#039;t take it anymore</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/778</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/778</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 14:16:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر روز به جای عقب تر بردن ساعت خوابم، دارم با سرعت ۳x میبرمش جلوتر
یه ماهه قراره یه دونه پروژه آزمایشگاه تحویل بدم، فردا و پس فردا اخرین مهلتشه
دینی و تربیت بدنی هیچ فعالیت مجازی ای نداشتم و فکر کنم صفر بزارن برام (ادبیات هم همینطور، فقط تستاشو دادم)
یه خوابیم دیدم. معمولا هیچگونه ارزشی برای خوابام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر روز به جای عقب تر بردن ساعت خوابم، دارم با سرعت ۳x میبرمش جلوتر</p><p>یه ماهه قراره یه دونه پروژه آزمایشگاه تحویل بدم، فردا و پس فردا اخرین مهلتشه</p><p>دینی و تربیت بدنی هیچ فعالیت مجازی ای نداشتم و فکر کنم صفر بزارن برام (ادبیات هم همینطور، فقط تستاشو دادم)</p><p>یه خوابیم دیدم. معمولا هیچگونه ارزشی برای خوابام قائل نیستم (چون عملا یا فلج خواب میشم فقط مصیبت نصیبم میشه یا کلا نمیبینم) که اصلا بزارم یادم بمونه، ولی این یکی خیلی باحال و منطقی از یه ماجرای جنایی چیده شده بود و خب حال کردم🧘🏻‍♀️</p><p>داره حالم بهم میخوره از اینکه میخوام یهو همه چیز رو بی نقص و برنامه ریزی شده شروع کنم درحالی که توی کثافت غرقم و فعلا باید به فکر بیرون اومدن از این باشم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/778/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Nothing is wrong</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/777</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/777</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 05:17:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/496;" src="https://uploadkon.ir/uploads/c0e620_26IMG-20260520-050907-561.jpg" width="1080" height="496"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/777/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Our Kid&#039;s</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/776</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/776</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 01:51:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به من بنویس که روح انسان، برای پرواز در آسمان آزادی سرشته شده.
به من بنویس که در آیینه‌ی تاریخ، رد پایمان گم نخواهد شد.
بنویس برایم، بنویس‌. 
بنویس که باور کنم برای هیچ، نمرده‌ایم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/287;" src="https://uploadkon.ir/uploads/d99919_26IMG-20260520-014006-584.jpg" width="736" height="287"></figure><p>به من بنویس که روح انسان، برای پرواز در آسمان آزادی سرشته شده.</p><p>به من بنویس که در آیینه‌ی تاریخ، رد پایمان گم نخواهد شد.</p><p>بنویس برایم، بنویس‌. </p><p>بنویس که باور کنم برای هیچ، نمرده‌ایم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/776/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?This</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/775</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/775</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 00:31:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این زندگی گذرا و خسته‌کننده ارزششو داره؟ شاید نه. 
شاید تمام چیزی که تجربه می‌کنیم، فقط زنجیره‌ای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم می‌گذرن و ما رو از یک نقطه بی‌معنا به نقطه بی‌معنای بعدی می‌برن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.
هر روز پر می‌شه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از ان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این زندگی گذرا و خسته‌کننده ارزششو داره؟ شاید نه. </p><p>شاید تمام چیزی که تجربه می‌کنیم، فقط زنجیره‌ای از روزهای تکراری باشه که پشت سر هم می‌گذرن و ما رو از یک نقطه بی‌معنا به نقطه بی‌معنای بعدی می‌برن. خستگی ما تصادفی نیست، بلکه بخشی از خود زندگیه.</p><p>هر روز پر می‌شه از کارهایی که ناچاریم انجام بدیم، از انتظاراتی که دیگران بر دوش ما می‌ذارن، و از امیدهایی که می‌دونیم سرانجام به ناامیدی ختم می‌شن.</p><p>حتی شادی‌های کوچک هم بیشتر شبیه وقفه‌ای کوتاه توی روند فرسایش‌اند تا یه چیز واقعی و موندگار.</p><p>زندگی شبیه راهیه که مقصدش مرگه، و در طول مسیر، چیزی جز سنگینی زمان نصیبمون نمی‌شه.معنایی اگر باشه، ساخته ذهن ماست؛ برای اینکه بتونیم این بیهودگی رو تحمل کنیم.</p><p>خیلی غر دارم. چاره خفه کردنشم فقط خوابه، صبح دیگه یادم نمیاد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/775/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>FU</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/774</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/774</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 23:26:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کافیه فقط راجع به آینده باهام حرف بزنی
تا ببینی چجوری مغزم قفل می‌کنه،
چجوری سیم‌هام اتصالی می‌کنن،
چجوری دست و پام می‌لرزه.
تا بفهمی چقدر ازش ناامیدم،
چقدر نمی‌تونم حتی تصورش کنم.
من نمی‌دونم مشکل از کجاست
از این کشور؟ از این شرایط؟ از خودم؟
فقط می‌دونم آینده برام یه غول مبهمه
که هرچی نگاش می‌کنم
ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کافیه فقط راجع به آینده باهام حرف بزنی</p><p>تا ببینی چجوری مغزم قفل می‌کنه،</p><p>چجوری سیم‌هام اتصالی می‌کنن،</p><p>چجوری دست و پام می‌لرزه.</p><p>تا بفهمی چقدر ازش ناامیدم،</p><p>چقدر نمی‌تونم حتی تصورش کنم.</p><p>من نمی‌دونم مشکل از کجاست</p><p>از این کشور؟ از این شرایط؟ از خودم؟</p><p>فقط می‌دونم آینده برام یه غول مبهمه</p><p>که هرچی نگاش می‌کنم</p><p>کمتر چیزی توش پیدا می‌کنم که آرومم کنه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/774/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Dead Poets Society</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/773</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/773</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 22:16:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/1280;" src="https://uploadkon.ir/uploads/60dc19_26photo1779207936.jpeg" width="720" height="1280"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/773/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Dele Man</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/772</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/772</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 19:38:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[-مگه میشه برنگشت
نگو کردیم وقت تلف]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://sv.jenabmusic.com/music/2025/06/07/Unknown%20Artist%20-%20Dele%20Man.mp3"><audio src="https://sv.jenabmusic.com/music/2025/06/07/Unknown%20Artist%20-%20Dele%20Man.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>-مگه میشه برنگشت</p><p>نگو کردیم وقت تلف</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/772/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چه اهمیت؟</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/771</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/771</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 18:35:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیال که تو دکمه‌ی یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمده‌ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیال که تو دکمه‌ی یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمده‌ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!<br>- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/771/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Arghavan</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/770</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/770</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 17:19:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هردومان ویرانیم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/1060;" src="https://uploadkon.ir/uploads/78c119_26photo1779180303.jpeg" width="736" height="1060"></figure><p>هردومان ویرانیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/770/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Watch You Go</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/769</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/769</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 16:14:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1125/1089;" src="https://uploadkon.ir/uploads/f66019_26photo1779179048.jpeg" width="1125" height="1089"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/769/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>《زهی این عشقِ عاشق کش》</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/768</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/768</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 12:33:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبان‌بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
-هوشنگ ابتهاج]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1200/649;" src="https://uploadkon.ir/uploads/87a319_261.jpg" width="1200" height="649"></figure><p>چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟<br>تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد<br>بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم<br>زبان‌بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد<br>-هوشنگ ابتهاج</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/768/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Wtf</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/765</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/765</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 09:33:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این صدای کوفتی باد امشب نذاشت من یه دقیقه آسوده بخوابم. 
از یه جایی به بعد ۳۰ ثانیه یه بار پامیشدم با صداش دوباره میخوابیدم🧘‍♀️
کم مونده بود خونه رو از جا بکنه.
از این زندگی متنفرم.
خوابم میادسجشنسحشمشجشتش]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این صدای کوفتی باد امشب نذاشت من یه دقیقه آسوده بخوابم. </p><p>از یه جایی به بعد ۳۰ ثانیه یه بار پامیشدم با صداش دوباره میخوابیدم🧘‍♀️</p><p>کم مونده بود خونه رو از جا بکنه.</p><p>از این زندگی متنفرم.</p><p>خوابم میادسجشنسحشمشجشتش</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/765/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Dream</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/764</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/764</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 02:56:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بدترین کابوسمم داره دنبالم میکنه🧘‍♀️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://irs01.wisgoon.com/irs01/80/37/fc/81/irs01_576x1024_LjIalPn0_5084968_1779145675583130618.mp4"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/80/37/fc/81/irs01_576x1024_LjIalPn0_5084968_1779145675583130618.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>بدترین کابوسمم داره دنبالم میکنه🧘‍♀️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/764/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Worship</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/762</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/762</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 00:29:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[-فراسوی نیک و بد، نیچه
وقتی رسیدم به گزین‌گویه های کتاب، تقریبا انتظار همچین جمله های گلچین شده و در این حد کوتاه رو داشتم. سبک نیچه تقریبا توی همه کتاباش همینه (حداقل توی غروب بتان و حکمت شادان). بعد از چند فصل گفته های طولانی، یه بخشیو هم به همچین جملاتی اختصاص میده.
اگه یه لحظه بخوام به این جمله...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/1280;" src="https://uploadkon.ir/uploads/a35c18_26photo1779137259.jpeg" width="1280" height="1280"></figure><p>-فراسوی نیک و بد، نیچه</p><p>وقتی رسیدم به گزین‌گویه های کتاب، تقریبا انتظار همچین جمله های گلچین شده و در این حد کوتاه رو داشتم. سبک نیچه تقریبا توی همه کتاباش همینه (حداقل توی غروب بتان و حکمت شادان). بعد از چند فصل گفته های طولانی، یه بخشیو هم به همچین جملاتی اختصاص میده.</p><p>اگه یه لحظه بخوام به این جمله کلیشه ای نگاه نکنم، میشه درک کرد که ستایش برخلاف چیزی که در ظاهر به نظر میاد (روی خوش و زیبا)، فقط تحسین نیست. در واقع یه نوع دخالت توی تعریف ارزش یکی دیگه‌س.</p><p>کسی که سرزنش یا انتقاد میکنه، آشکارا توی موضع قضاوت وایساده و خشونتش پنهان نیست. ولی تحسین کردن اغلب خودشو بی خطر و حتی اخلاقی نشون میده، درحالی که داره برای من تعیین میکنه که چه چیزی در من "ارزشمند" هست.</p><p>ممکنه اگه مورد انتقاد قرار بگیرم، مقاوت کنم یا تحقیر ببینمش و مقابلش موضع بگیرم.</p><p>اما تحسین کردن، وقتی اغراق آمیز یا ایدئولوژیک باشه، میتونه منو توی تصویری زندانی کنه که بقیه ساختنش. چه بسا ما نه زیر فشار نفرت، بلکه زیر وزن تحسین فرسوده میشیم.</p><p>یه جا دیگه از زبان زرتشتِ نیچه، اشاره میکنه که حتی تحسین هم میتونه شکلی از سلطه باشه. تحسین کننده ارزش های خودش رو به دیگری فرافکنی میکنه و در اون همیشه نوعی تملک پنهان وجود داره.</p><p> </p><p>پ.ن: خیلی زشته پی دی افشو بزارم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/762/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Ch</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/760</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/760</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 20:05:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[?Wanna beat me]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/1308;" src="https://uploadkon.ir/uploads/5c1118_2617c106d097d72fcf47cb49a22f860419.jpg" width="736" height="1308"></figure><p>?Wanna beat me</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/760/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>The Past</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/758</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/758</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 18:48:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قسمتی از من هنوز هم توی گذشته گم شده، بین روز‌ها و خاطراتی که دیگه هیچوقت امیدی به تکرار شدن‌شون ندارم. 
بین صدا‌هایی که حالا دیگه هیچ اثری ازشون نیست. بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر روز جمعه‌ی سه سال پیش که فکر می‌کردم فقط چند قدم تا پایان فاصله دارم. بین دست‌هایی که هربار برای گرفتن‌شون پا پس کشیدم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/728;" src="https://uploadkon.ir/uploads/dc3c18_26IMG-20260412-031926-709.jpg" width="736" height="728"></figure><p>قسمتی از من هنوز هم توی گذشته گم شده، بین روز‌ها و خاطراتی که دیگه هیچوقت امیدی به تکرار شدن‌شون ندارم. </p><p>بین صدا‌هایی که حالا دیگه هیچ اثری ازشون نیست. بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر روز جمعه‌ی سه سال پیش که فکر می‌کردم فقط چند قدم تا پایان فاصله دارم. بین دست‌هایی که هربار برای گرفتن‌شون پا پس کشیدم. بین لبخند‌هایی که دیدن‌شون شیرین‌ترین کاره دنیا بود. بین سکوت‌هایی که برای همیشه دائمی نبودن. </p><p>بارها سعی کردم دست خودم رو بگیرم و با خودم به اینجا بیارم، جایی که حالا هستم و زندگی میکنم؛ اما هیچوقت نشد. </p><p>شاید هم من به اندازه‌ای که باید تلاش نکردم چون بودن توی اونجا رو دوست دارم. </p><p>هرچند که غمگینم می‌کنه‌ و یادآور چیزهایی میشه که هربار سعی میکنم از فکر کردن بهشون فرار کنم و از خودم بدم بیاد، بخاطر کارهایی که کردم و چیزی که بودم، به هر قیمتی که شده. </p><p>اما من هنوز هم بخشی از گذشته‌ی لعنت شده‌ام رو دوست دارم. شاید چون اونجا چیزی که حالا هستم نبودم. </p><p>شادی رو حس می‌کردم و برای هر دقیقه‌ای که پشت سر می‌ذاشتم نگران نبودم. </p><p>برای زندگی کردن و ادامه دادن تقلایی نبود. هیچ فکری نبود. هیچ صدایی توی سرم زندگی نمی‌کرد و بخشی از آینده بودن ترسناک نبود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/758/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Justice</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/757</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/757</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 16:24:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به تو مینویسم که در میان آتش و سایه دنیا می‌زیستی،
در دنیای قدرت هیچ برابری‌ای وجود ندارد. آن که بر تخت سلطه نشسته، نه به عدل، نه به انصاف، بلکه به میل و توان خود فرمان می‌دهد. هر قطره خونی که در مسیر او ریخته شود، به نرخ‌هایی که نزول‌خواران تعیین می‌کنند، بازپس گرفته می‌شود؛ هر معامله، هر نفوذ، هر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1254/1254;" src="https://uploadkon.ir/uploads/750918_26ChatGPT-Image-May-18-2026-03-58-37-PM.png" width="1254" height="1254"></figure><p>به تو مینویسم که در میان آتش و سایه دنیا می‌زیستی،</p><p>در دنیای قدرت هیچ برابری‌ای وجود ندارد. آن که بر تخت سلطه نشسته، نه به عدل، نه به انصاف، بلکه به میل و توان خود فرمان می‌دهد. هر قطره خونی که در مسیر او ریخته شود، به نرخ‌هایی که نزول‌خواران تعیین می‌کنند، بازپس گرفته می‌شود؛ هر معامله، هر نفوذ، هر تصمیم، صرفا انعکاسی از سلسله‌مراتب نانوشته‌ای است که قدرت‌مندان با دستان خود نگاشته‌اند.</p><p>تو می‌توانی فکر کنی این ظلم است، یا تنها واقعیتی که هر روزه با آن روبرو می‌شویم. من اما می‌بینم که هر دو، ارباب و نزول‌خوار، حرفه‌ای هستند. </p><p>یکی در تسلط، دیگری در محاسبه و ریسک. هرکدام در جای خود استادانه بازی می‌کنند.</p><p>-س</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/757/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Ghadeghan</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/755</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/755</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 02:31:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آﺑﻰ درﻳﺎ ﻗﺪﻏﻦ، ﺷﻮق ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻗﺪﻏﻦ
ﻋﻄﺮ ﺧﻮش زن ﻗﺪﻏﻦ، ﺗﻮ ﻗﺪﻏﻦ، ﻣﻦ ﻗﺪﻏﻦ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/715;" src="https://uploadkon.ir/uploads/423d17_26IMG-20260518-022503-556.jpg" width="736" height="715"></figure><figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.musicdel.ir/Music/1401/03/shahriyar_ghanbari_ghadeghan.mp3"><audio src="https://dl.musicdel.ir/Music/1401/03/shahriyar_ghanbari_ghadeghan.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>آﺑﻰ درﻳﺎ ﻗﺪﻏﻦ، ﺷﻮق ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻗﺪﻏﻦ</p><p>ﻋﻄﺮ ﺧﻮش زن ﻗﺪﻏﻦ، ﺗﻮ ﻗﺪﻏﻦ، ﻣﻦ ﻗﺪﻏﻦ</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/755/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?wait. what</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/754</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/754</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 00:45:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:735/723;" src="https://uploadkon.ir/uploads/426117_26e79314df7f49ad7d0ec8560f7c41b789.jpg" width="735" height="723"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/754/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>I Begggg youuuu</title>
		<link>https://locked.blogix.ir/post/753</link>
		<guid isPermaLink="true">https://locked.blogix.ir/post/753</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 22:32:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/723;" src="https://uploadkon.ir/uploads/189817_26b85c205900539291a96df5c77f8e8bc2.jpg" width="736" height="723"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://locked.blogix.ir/post/753/comment</comments>
		<dc:creator>سآی‌نآ»</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>